دو داستانک از هومن نیکفرد

, , ۴ دیدگاه

یک عمل طبیعی

 

هیچ راه دیگه‌ای نداشتم. هرکی جای من بود، این کارو می‌کرد. اونوقتی که شماها، با یه فنجون قهوه تو دستتون داشتین نقشه‌هارو ورانداز می‌کردین، من و تام داشتیم از سرما یخ می‌زدیم. اون خونه‌ی لعنتی متروکه بود. هیچی توش پیدا نمی‌شد. بیرون از اونجا جز سرمای سیاه و برف هیچی نبود. اون عوضیا هر جنبنده‌‌ای رو می‌کشتن. هیچ با خودتون فکر کردین که ما یک ماه تمام توی اون دالون مرگ باید چیکار می‌کردیم؟ حالا به‌جای اینکه یکی از اون مدالای افتخارتون رو بهم بدین دارین ازم می پرسین چرا از زور گرسنگی تام اندرسونو خوردم؟

 

 

 

قانون

 

– اومدم همه‌ چیزو تموم کنم.

 

(مرد، درحالی این جمله‌رو گفت؛ که جفت دستاش، تو جیبای بارونیش بودو چشم از چشمای گرد شده‌ی استیون برنمی‌داشت.) ادامه داد:

 

– می‌خوام مث آدمای دیگه رفتار کنم.

 

استیون، دست‌پاچه از رو کاناپه‌ی پوسیده‌‌اش بلند شد با لرزش خفیفی تو صداش گفت:

 

– ب..ه.تره ا..ین موضوع رو ب..ا ص..حبت حلش کنیم.

 

– نه، فایده نداره، دیگه نمی‌تونم صبر کنم. قانون عوض شده؛ اونجارو ببین…

 

(مرد بارونی‌پوش از پنجره دو نفر آدم و به استیون نشون داد که با خنده، تا سرحد مرگ به صورت همدیگه مشت می‌کوبیدن. یکیشون از پا دراومد و اون‌یکی کیف پول رقیبشو برداشت و خیلی آروم از صحنه دور شد.)

 

– اما ما می‌تونیم…

 

(مرد پالتو‌پوش استیون رو خفه می‌کنه، کلید آپارتمان رو برمی‌داره و از پله‌ها پایین میره.)

 

– تاکسی…

 

۴ دیدگاه

  1. محسن جعفری راد

    ۰۱/۰۵/۱۳۹۱, ۰۲:۲۵ ق.ظ

    داستانک اول: از تعلیق در سطر آخر به بهترین شکل استفاده شده بود ضمن اینکه از لحاظ تم به الگوی روایت گروتسک نزدیک است.
    داستانک دوم: به همان اندازه که مونولوگ داستانک اول وجه پیش برنده روایی داشت در اینجا دیالوگها بسیار سطحی و تک بعدی به نظر می رسد و نامگداری خارجی شخصیتها،فاقد ضرورت داستانی است

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد