به بهانه‌ی نوبل ادبی: نویسندگی و جایزه بردن

, , ۱ دیدگاه

 

گوگی واتیونگ اُ؟ یوان گویتسیلو؟ آدونیس؟

در طول چند هفته ی گذشته چند نسخه از چنین لیستی را نویسندگانی با غرولند بیان می‌کردند _معمولن برای زوجی ساکت_ که دچار بی‌خوابی شده بودند و به این موضوع فکر می‌کردند که باز جایزه‌ی نوبل به کسی برسد که شایسته نباشد یعنی کسی جز خودشان (اما حتا بردن این جایزه باز هم نمی‌تواند آتش رقابت را خاموش کند. به سال بلو، برنده ی نوبل ادبی ۱۹۷۶، گفته بودند از این پس هر ماه اکتبر مشتاق و منتظر خواهد بود با این که فقط یک‌بار می‌توان برنده‌ی این جایزه بود.) اما این غرولندها محدود به پاپابیلی[۱] نمی‌شود که لیستی کوچک درست می‌کند؛ تقریبن هر نویسنده‌ی زنده‌ای که کلمه‌پرداز دارد فکر می‌کند شانسی برای برنده شدن دارد (ادموند ویلسون می‌گوید که جیمز توربر خودمان به عنوان یک طنزپرداز انتظارش را داشته و می‌توان پیش‌بینی کرد که او هیچ گاه جایی نزدیک به لژ مخصوص هم حضور نداشته.)

وقتی برنده‌ی جایزه ی نوبل امسال در روز پنج‌شنبه اعلام شد و به نویسنده‌ای رسید که هرچند (باز) اهل آمریکای شمالی نبود اما حداقل با اهالی آمریکای شمالی آشنایی داشت: رمان نویس و ادیب پرویی، ماریو بارگاس یوسا و احسنت بر بارگاس یوسایی که حتا منتقدان فضول جناح چپش هم مجبورند به او احترام بگذارند که او دقیقن همان نویسنده‌ای است که جایزه باید به او می‌رسید: همان کسی که صاحب رمان‌های مشهوری‌ست ( سال‌های سگی، گفت وگو در کاتدرال، خاله خولیا و نویسنده _ که فیلمی هم از آن اقتباس شده، سور بز) و حس مسئولیت اجتماعی دارد (وی خیلی جدی کاندیدای ریاست جمهوری پرو بود اما شکست بدی خورد) گذشته از زندگی شخصی موفقش که زمانی جایزه‌دار آینده، گابریل گارسیا مارکز که او هم نام سه بخشی گیرایی دارد را در قضیه ی خانم بارگاس یوسا کنار زد. نوبل نه تنها تاجی بر سر این حرفه (نویسندگی) است بلکه اساس آینده‌ی شگرف فیلم خاویر باردم/ آنتونیو باندراس را هم میسر می سازد (“در بیشتر داستان‌های حماسه‌ای آمریکای لاتین به تنها چیزی که آن‌ها اهمیت می‌دهند شرافت یک زن است.”)

جایزه‌ی امسال واقعن نشان داد جوایز هم مثل انسان‌ها برای خودشان DNA دارند. مشخصن جایزه‌ی نوبل ادبی پس از دینامیت آلفرد رایج نشد اما پس از دوست صمیمی‌اش، بزرگترین قهرمان، نویسنده‌ی ایده‌آل، ویکتور هوگو به این نام خوانده شد یعنی همان کسی که در پاریس وقتش را با او می‌گذراند و با پانسیون داری به نام جولیت آدام لامبر دوست بود ( هوگو نوبل را چنین توصیف کرد: ثروتمندترین ولگرد اروپا که چشمانی سرگردان دارد.) هوگو کاملن نویسنده‌ای هنرمند نبود به شیوه‌ای که فلوبر و جیمز را در نظر می‌گیریم اما در زمان خودش نویسنده‌ی اخلاقی بزرگی بود _ نویسنده‌ای که در میان امواج اصلاحات پا به دنیا گذاشت و پارو زد و جلو رفت. تمام برگزیدگان جایزه‌های نوبل هم مثل برندگان جایزه‌ی ویکتور هوگو تا حدی معقول هستند. حتا ترانه‌نویس محتاطی مثل شیمبورسکا یا مسافر بدخلقی مثل نیپائول یا نویسندگانی که به سهولت از رده خارج می‌شوند مثل پیرل بوک و سینکلر لوییس دیدگاه اجتماعی شسته رفته‌ای دارند و دوست دارند در فعالیت‌های جهانی مشارکت داشته باشند، اصرار بر بیان به اندازه‌ی ابداع، و با این‌که مشهور نیستند درکل می‌خواهند نویسنده‌ی جملاتی با ساختار صحیح باشند تا نویسنده‌ی اندوه‌های جهان. شاید اتفاقی نباشد که یکی از آخرین کتاب‌های بارگاس یوسا، “وسوسه‌ی ناممکن”، بررسی کتاب بینوایان هوگو است.

هفته‌ی گذشته هم معلوم شد هرچند بیشتر ما ممکن است جایزه‌ی نوبل را دست‌کم بگیریم اما باز هم برای آن ارزش قائلیم. مهم نیست چندبار بازندگان ارزشمند خودشان را با مقایسه با هم کیشان خود تسلی داده‌اند اما کیست که پروست، آودن و ناباکوف را به اریک اکسل کارلفد و هنریک پونتوبیدان ترجیح ندهد؟ ما هنوز هم اگر سوئدی ها کوفته گوشتی را بهمان تعارف کنند آن را می‌گیریم. حتمن به این فکر کرده‌اید که ماهیت درجه دو برخی از جایزه‌داران می‌تواند ارزش جایزه را پایین بیاورد.

اگر اسکار را به فیلم‌هایی مثل “مردم عادی” و “ارابه های آتش” بدهند فکر می‌کنید ارزش کمتری یافته؟ اتفاقن کاملن برعکس: هرچقدر یک جایزه‌ی ثابت به کاندیدهای مشکوک‌تری برسد ارزش بیشتری پیدا می‌کند.

فرضیه‌ی وحشتناکی در رابطه با “ارزش” وجود دارد: همیشه فرض می‌شود جایزه چیزی‌ست درخشان و بی‌عیب؛ جایزه‌داران نالایق هستند که بی‌اعتبار می‌شوند. وقتی جایزه‌ای را ببریم تمام دنیا به تعادل مناسبش برمی‌گردد. ما جایزه‌داران را مقصر اشتباهات می‌دانیم نه جایزه را. چرا باید این‌طور باشد؟ بدترین فرضیه این است که هدف یک جایزه‌ی ادبی پاداش دادن به فردی سزاوار نیست بلکه هدفش برانگیختن مباحثه و جدل در جامعه است. وقتی جایزه به بروسکی یا میلوش یا والکوت برسد مثل این می‌ماند که آپارتمانی آراسته در مانهاتان طی زمانی طولانی به تازه واردی برسد و حساسیت بازی حفظ شود.

هرچند دلیل واقعی ارزشمند بودن جوایز ادبی این است که جایزه دادن برای اهداف شعرسرایی چیزی‌ست ذاتی. از پرندگان گرفته تا رامش‌گران، اصرار بر شکست دادن سراینده‌های دیگر است که باعث سراییدن می‌شود. از زمانی که اولین مضراب بر قدیمی ترین چنگ نواخته شد ادبیات حول رقابت و احتمال تشخیص بوده است. موضوعات اصلی شعر پیندار، پدر شعر غنائی، یعنی پیروزی در بازی‌ها و روح رقص روی لبه‌ی تیغ همچنان با ماست. هوراس هرچیزی را مسخره می‌کند جز اشتیاق خودش را برای شهرت. میلتون برای لیکیداس سوگواری می‌کند نه چون فرای تمام جایزه‌ها ایستاده بلکه چون پیش از آن‌که جوایز اعلام شوند درگذشت. هنوز هم در استکهلم ظرایف اخلاقی در سخنرانی‌ها بیان می‌شوند. مشهوریت، شرف، افتخار و محبوبیت مورد اشتیاق شاعرانه بوده‌اند حتا بیش از مواخذه‌ی دختران وپسرانی که برای خاطر شخصی دیگر ترکتان کرده‌اند _ انگیزه بزرگ دیگر نویسنده (حتا ایده‌ی مشهوریت پس از مرگ نویسنده محضن عقیده‌ای در رابطه با جایزه دادن است، درحالی‌که خوابیم و غرولندهایمان را برای دیگران به جا گذاشته‌ایم.)

در دهه‌ی گذشته یکی از حقایق ثابت ادبیات که درنهایت به طعنه رد شده گفته‌ی دکتر جانسون است: ” همه برای پول می‌نویسند مگر این‌که احمق باشند.” اکنون اینترنت لبریز است از کسانی که تنها برای افتخار و به جا ماندن نام می‌نویسند و همه‌ی آن‌ها هم احمق نیستند. اما حقیقت متضاد: این که آدم‌ها برای جایزه می‌نویسند همچنان پابرجاست. چرا نوشتن؟ چون شاید روزی از دست اسکاندیناوی‌های ناشناس جایزه‌ای بگیرید که احساسی نامشخص نسبت به آن دارید؟ گویی همین‌طور است. حداقل همسر نویسندگانی که در ماه سپتامبر بی‌خواب می‌شوند و مدام ذهنشان مشغول است ممکن است بدانند.

 

منبع: نیویورکر

مقامی کلیسایی (کاندیدای ممکن پاپ) [۱]

 

 

یک دیدگاه

  1. مهدی

    ۰۸/۰۳/۱۳۸۹, ۱۱:۳۸ ق.ظ

    جالب بود…هر نویسنده ای انتظاراتی داره که بدون زحمت برسه بهش.یوسا واقعا حقش بود.ما که همیشه یادمون میمونه این خوشحالیو.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد