شعری از علیرضا نوری

, , ۲ دیدگاه

 

 

 

خندیدنت به  کبوتران همسایه می‌ماند

 

وقتی که برنمی‌گردند

 

چشم‌هایت  به روستای نزدیک شهر

 

و لب‌هایت  شعری  که

 

هر آن  پشت سطرهایش رد اتفاقی هست…

 

وچه بتوانی به سمت گل‌های روسری ات برگردی 

 

چه نتوانی 

 

دوستت دارم

 

چون تصادفی ناخواسته

 

چون بوسه‌ای که روی صورتت خط بیندازد

 

 

 

 

 

 

 

۲ دیدگاه

  1. آیسا حکمت

    ۰۸/۰۲/۱۳۸۹, ۰۹:۳۷ ب.ظ

    سلام.

    شعرتان را خواندم.

    سرشار از حس رهایی و عاطفه باطراوتی بود.

    و اما چشمهایت و پیوندش با روستای نزدیک شهر که سخت در ذهن اتفاق می افتد.

    مستدام باشید.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد