شعری از مسعود فخرپور

, , ارسال دیدگاه

 

 

 

 

 

عباسی پارک را هل می‌دهد

 

تاب می‌خورد و من می‌خوانم

 

خدا من را می‌افتد وسط گرگم به هوایی می‌شوم

 

برعکس دختری که اتل متل تولوله ی تفنگ

 

قایم باشک بازی می‌کند

 

و من پاهایم ورچیده می‌شود

 

از اینجا ردپای خدا می‌افتد در خواب‌هایم

 

چند گاو را خورده می‌شوم

 

و در عزاداری به ساز خودشان برایم عربی می‌رقصند

 

حالا به عکس های قد کوتاه که نگاه می‌کنم

 

فقط دلم تاب می‌خواهد

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد