سه داستانک از مرجان مجیدی

, , ۴ دیدگاه

مردی که هیچ‌وقت نیامد

 

این سنگ قبر قدیمی با نوشته‌های نامفهوم خاطره‌ای دور و تلخ را در ذهن خسته ام بیدار می‌کند . خاطره‌ی مردی که مرا آراسته و لبریز از عشق برای همیشه در لباس سپید و زیبایم چشم انتظار گذاشت.

 

 

روز جشن فارغ التحصیلی

 

– چقدر قیافه‌ت آشناس. انگار یه جایی دیده‌مت ولش کن می‌گفتم منو یکی از اون دیوونه‌هایی که این روزا تعدادشون هر روز زیادتر می‌شه فرستاد اینجا. من اصلا آمادگی‌شو نداشتم. خیلی کارا داشتم که انجام بدم. کلی واسه آینده برنامه‌ریزی کرده بودم. آخه هیجده سال که سنی نیست. فکرشو بکن درست روز جشن فارغ التحصیلی بعد از اون همه زحمت و درس خوندن یه دیوونه‌ای اسلحه به دست از راه برسه و همه رو ببنده به رگبار . حالا چرا ؟ بخاطر این که یه دختر دیوونه‌تر از خودش یه مدتی باهاش بوده و دیگه نمی‌خواسته باشه. این مسئله به دیگران چه ربطی داره معلوم نیست . راستی تو چرا اومدی ؟ از قیافه سردرگمت معلومه که تازه واردی .

– نشناختی ؟ من همون دیوونه اسلحه به دستم . همین یکساعت پیش اعدام شدم. خانواده‌هاتون منو نبخشیدن. شماها چی ؟ فکر می کنین بتونین بخاطر اینکه اونروز کشتمتون، از مجازاتم صرفنظر کنین ؟

 

 

دگردیسی

 

          زیبا شده‌ام ؟

با اندوه نگاهش کرد . سایه ای که مژه‌های مصنوعی بر چشم‌های سبز ـ آبیش انداخته بود، دیگر هیچ حسی را در او برنمی‌انگیخت . دلش پر کشید برای چشم‌های قهوه‌ای مهربانش. این لنزهای بی احساس را دوست نداشت .

          خیلی زیبا شده‌ای عزیزم .

دست‌های همدیگر را گرفتند و هماهنگ با آهنگ زیر نورهای رقصان، رقص را آغاز کردند . همه‌ی مردها با حسرت به جفت زیبای او خیره شده بودند.

 

 

۴ دیدگاه

  1. شمس الدین عراقی

    ۰۷/۲۴/۱۳۹۳, ۱۱:۰۳ ق.ظ

    سلام هر سه داستانک را با دقت خواندم . اولی خیلی کوتاه ولی خیلی زیبا نوشته شده بود. به هیچ جغرافیای خاصی تعلق نداشت می توانست هرجایی اتفاق افتاده باشد و بسیار ملموس بود.به جغرافیا اشاره کردم چرا که داستانک دوم بخاطر جغرافیای خاصش خیلی ملموس نبود و با پوزش فراوان از نویبسنده ی محترم سرکار خانم مجیدی حرفی برای گفتن نداشت. بنده همین امروز و خیلی اتفاقی با شعر ها و نوشته های این نویسنده ارجمند آشنا شدم آن یکی داستان (دختری که زیاد گریه می کرد) را در وبلاگشان خواندم فضای آن داستان هم فضای بعد از مرگ بود ولی بسیار زیبا نوشته شده بود یا آن یکی دیگر داستانک ( کفش های پاشنه بلند) انتهای داستان قلب آدم را برای لحظه ای از کار می انداخت و این داستانک با آن دو تا قابل قیاس نیست.
    و اما داستانک سوم هم خوب بود.
    برای نویسنده ی عزیز ارزوی موفقیت می کنم.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد