در سوگ شهین بارور

, , ۸ دیدگاه

 

دیشب بعد ازشنیدن خبر ناباورانه فوت شهین پس از مدت‌ها سری به کتاب‌های شعرم زدم…اتفاقی چشمم به تبسم تلخ و تقدیم نامه‌ی اولش افتاد…یک لحظه رفتم به عید ۸۴…جشنواره‌ی نوروزی انزلی…آلاچیقی از هر حیث متفاوت که در آن تصادفا از گردنبندها و دستبندهای صدفی و کیف‌های صنایع دستی و پسته دریایی و گل مرداب خبری نبود…

زینت این آلاچیق خاص بوم‌های نقاشی، کتاب شعر و کارت پستال‌های دست‌سازی بودند که مضامین‌شان هرکدام به نوعی آدم را درگیر می‌کرد…بوم‌ها گویی سخن می‌گفتند و کارت پستال‌ها با طرح‌های بدیع و انتقادی خود گویی فریادهای خاموش و فروخورده هنرمند را به تصویر می‌کشیدند…

فکر نمی‌کردم تمام آثار متعلق به یک نفر باشد… اما همه‌ی آثار یک امضا داشت …همین‌طور که تابلوها را یکی یکی با دقت نگاه می‌کردم از پسری که غرفه را اداره  و با مشتری‌ها صحبت می‌کرد سوالی درباره‌ی یکی از نقاشی‌ها پرسیدم…با خوشرویی اشاره‌یی به ورودی کرد و جواب داد :خودشون اومدن…

برگشتم و اولین چیزی که دیدم یک لبخند پذیرا و گرم بر چهره ای شیرین بود…این لبخند دلچسب متعلق به زنی بود که بر ارابه‌ی کوچک فلزی خود فرمانروایی می‌کرد..او کسی نبود جز شهین بارور

با دستپاچگی خاص اولین دیدار با هنرمندی متفاوت، با ظاهری متفاوت‌تر سلام کردم. با لبخند به سمتم آمد و او هم سلام کرد و خوشامد گفت… درباره‌ی مضمون کارت پستال عروس که پرسیدم احساس کردم لبخندش عمیق‌تر شد…اسمم را پرسید…پاسخ دادم: باران

خواند:

باران را دوست دارم

نه به خاطر آن که کودکانه زیر آن خیس می شوم

یا با صدایش به رویا فرو روم

باران را دوست دارم

برای طراوتی که می‌بخشد

چون زندگی بخش است

حضار برایش کف زدند و بعد کم کم پراکنده شدند و مجالی پیش آمد تا در جمعی کوچک صمیمانه‌تر گپ بزنیم. درباره‌ی آثارش سوال می‌کردم و این‌که کار نقاشی را از کی شروع کرده و…

گفت از سال ۵۷ و به طور جدی از ۶۷…گفت که تا به حال بیشتر از ۶۰ نمایشگاه فردی و گروهی برگزار کرده و با ۲۵ اثرش به مدت یک ماه در کتابخانه‌ی کوپنهاک دانمارک نمایشگاهی برپا کرده است و مهم‌ترین نمایشگاه جمعی‌اش در چین بود که آثارش از بین ۲۰۰ شرکت کننده جزو اولین‌ها شده و در نمایشگاه winsore آلمان هم یکی از نقاشی‌هایش بر روی جلد کتابی به مدت ۱۰ سال انتخاب شده است.

پرسیدم چرا نقاشی می‌کنی؟ با همان شیوه‌ی خاص خودش گفت: عشق به زندگی..

به او گفتم بیشترین چیزی که در آثارش توجه مرا جلب کرده جسارت به نمایش گذاشتن زنانگی است…چطور شهامت ابراز چیزی را پیدا کرده که بیشتر هنرمندان زن رسما سعی در کتمان آن دارند…پاسخ داد: در جهانی که زن را مترسک عشق و مترسک زیبایی می‌دانند و به جوهره‌ی واقعی او توجه نمی‌کنند من می‌خواهم با نقاشی‌ها و شعرهایم درخواست زن‌هایی را که در خود گوهر کمال دارند به گوش بقیه برسانم…زن موجود مقبول درگاه آفرینش است و توانایی‌های زیادی دارد که باید کشف شوند نه اینکه سرکوب شوند.

 

با کوله باری از کارت پستال و چند جلد از کتاب “تقدیم با سکوت” برای کادو دادن به دوستانم قصد خداحافظی داشتم که از کشوی میزش یک جلد از اشعارش را که در نمایشگاه نبود تحت عنوان ” تبسم تلخ” به من هدیه داد و از من خواست کتاب را باز کنم…

گفت شعر چهارم از آخر را بخوان…من هم شعر را پیدا کردم و زیر لب زمزمه کردم… از من خواست با صدای بلند بخوانم…تعجب کردم اما درخواستش را رد نکردم…شعر این بود:

با رژ لبی خوشرنگ

تبسمی زیبا

بر لبانم کشیدم!

با رنگ‌های شاد

صورتم را زیباتر جلوه دادم

اما اگر کمی عمیق نگاه کنی

تبسم تلخم را باور نمی‌کنی.

بعد از آن دیدار چندبار دیگر شهین را دیدم. هر بار در نمایشگاهی جدید با آثاری نو…

آخرین بار بعد از هفته‌ها همنشینی با دانوب در حالی‌که سخت دلتنگ عطر خزر بودم با همراهی عزیزی به ساحل نیلگون خزر رفتیم…در اسکله قدم می‌زدیم که دیدم کنار نرده‌های یکی از سکوهای قایقرانی حدود  ۱۰و ۱۲  تابلوی نقاشی چیده شده…(البته دیگر مدت‌ها بود که چشم‌هایم به دیدن موزیسین‌ها و کاریکاتوریست‌ها و هنرفروشان کنار پیاده روها عادت کرده بود) اما باز هم با کنجکاوی شرقی‌ام در پای آثار دنبال صاحب اثر می‌گشتم  که صدای سلامی وادارم کرد سر برگردانم…شهین عزیز محاط در رنگ صورتی زیر سایبانی که او را از آفتاب مستقیم اسکله در امان می‌داشت برایم دست تکان می‌داد… با اشتیاق به سویش دویدم و در آغوشش گرفتم و بعد از احوالپرسی پرسیدم: اینجا؟

با تبسمی تلخ پاسخ داد: بله اینجا…

تقدیم به خاطره‌ی عزیز شهین بارور و شعرواره های بارانی اش:

آنگاه که پاها از حرکت باز می‌ایستد

این عشق است که انسان را به مرز رهایی می‌رساند

و دیگر هیچ مانعی برای پریدن نمی‌ماند

 

 

 

 

۸ دیدگاه

  1. raha

    ۰۶/۱۲/۱۳۸۹, ۰۳:۴۲ ب.ظ

    salam barane azizam
    neveshte narmo latifat ro ke dar rasaye yek doosti ast ro khondam va besyar az ghalame ba safaye to be rooyaei ghamnak ke yad avare faragh ast lezati vaham alood boram.ey kash on aziz ro bishtar be man minamayandi ke chegoone zist va chera par par shod.
    ayam be kam garmi dooste nazanine man.

    پاسخ
  2. مجتبی

    ۰۶/۱۲/۱۳۸۹, ۰۹:۰۵ ب.ظ

    نیستش, نمیدونم کجاست و چه میکنه
    اما میدونم که جاش خیلی بهتر از اینجاست
    همین آرامش و راحتی ای که بهش رسیده دل ما رو هم خوش میکنه
    از شادی اون ما هم شادیم

    پاسخ
  3. صاعقه

    ۰۶/۱۴/۱۳۸۹, ۱۰:۰۵ ق.ظ

    به باران عزیزم تسلیت می گویم.به راستی که چه شیوا و رسا شهین را بسان نامت باطراوت و زندگی بخش معرفی کردی که این همان گوهر کمال وجود نازنین شماست که شهین از ان حرف می زد. امیدوارم که با تبسمی زیبا که بر لبانت می نشیند از دست دادن شهین را باور نکنی چرا که آثارش همیشه با ما هستند.

    پاسخ
  4. نوید محمدی

    ۰۶/۱۴/۱۳۸۹, ۰۲:۴۰ ب.ظ

    سلام
    خیلی اتفاقی به اینجا رسیدم اما مجذوب قلم روان این متن شدم که حادثه یی تلخ را به شیرینی به تصویر کشید.
    متاسف شدم وقتی خواندم هنرمندی با معلولیت جسمی برای امرار معاش مجبور بود کنار خیابان هنر خود را به معرض فروش بگذارد. ایکاش فکری به حال هنرمندان معلول ما بشود که دیگر دغدغه فروش آثارشان را نداشته باشند.
    موفق باشید

    پاسخ
  5. محمود کردم زاده عقدا

    ۰۹/۰۲/۱۳۹۱, ۱۱:۴۴ ق.ظ

    در سال ۸۴ که دانشجو بودم با شهین اشنا شدم و دوستیمان ادامه داشت تا اینکه دوستی برگ.ید که لایقش بودومن ودیگر عزیزانش را تنها گذاشت ورفت به انجایی که تعلق داشت آسمانها ارس او آسمانی بود و مانند برندگان نقاشیهایش عاشق بریدن بارها به من میگفت بروازرابه خاگر بسار برنده مردنی است شعری بدرم در وصف بزرگیش نوشته بود که هنگامی که برایشان میخواندم برای اولین بار بود که گریه این استاد بزرگ را میدیدم اگر دوستان مایل بودند برایتان ارسال میکنم قسمتی از شعر
    تو نه شهین بلکه شاهینی تو با اینده بارور خواهی شد تورا اینده گان بیشتر خواهند شناخت
    روحش شاد فاتحه و صلوات

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد