شعری از مسعود ضرغامیان

, , ۱ دیدگاه

 

 

 

هیچ چیز به شوخی به من نیامده است

 

که من از اسرارخنده باخبرم

 

که از پشت لب‌ها

 

صدای خیلی‌ها را شناخته ام

 

هر چه شنوایی ام را پخش می‌کنم

 

بیشتر به سکوت

 

که از اطرافم

 

به اطرافیانم سرایت کرده است

 

عادت می‌کنم

 

مثل گورکنی

 

که به مرگ

 

بیشتر از صدای خودش آشناست

 

من یاد گرفته ام

 

ازدیوارهای خانه

 

به دیوارهای خودم پناه ببرم

 

یاد گرفته ام

 

طوری از پرده ها کنار بروم

 

که همه چیز باز

 

به من برسد

 

اما درها دری نکردند

 

دیوارها نکردند

 

پنجره ها نکردند

 

برادرها …

 

حتما باید به خاک بیفتم

 

تا صدای مرا بشنوید ؟

 

همیشه باید انگشتی بلند شود

 

تا سکوتی بشکند

 

اما این رسم خوبی نیست

 

ما برای شنیدن صدای چوب

 

هی شمع روشن کنیم و

 

هی بادلعنتی…

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد