نگاهی به داس نویه کینو ـ آگییره خشم خدا / ورنر هرتزوگ

, , ارسال دیدگاه

                     

 

بذرهای داس نویه کینو (سینمای نو) در جشنواره‌ی فیلم ابر هاوزن در سال ۱۹۶۲ افشانده شد. در این جشنواره بود که بیست و شش نویسنده و فیلمساز آلمانی که یارانه دولتی دریافت کرده بودند ‏،تشکیل یک یونگر داچر فیلم (سینمای آلمان جوان) را در طی بیانیه ای اعلام کردند. هرچند یونگر داچر فیلم میان تهی از کار در آمد اما داس نویه کینو از دل گروه ابر هاوزن و گروهی از فیلمسازان جوان و مستقل آلمانی که کار خود را از تلویزیون آغاز کرده بودند در حال تولد بود. انگیزه‌ی محکم گروه ابرهاوزن ،منابع مالی تلویزیون آلمان غربی و کواراتوریوم (کانون سینمای جوان آلمان) و همچنین تغییر سیاست FFA(لایحه یارانه فیلم)، موجبات ظهور پدیده‌ای را فراهم آورد که امروز به نام سینمای نوین آلمان می شناسیم.

اگرچه این نهضت در آلمان تماشاگران زیادی نداشت اما تحرک و هیجان زیادی که درجهان برانگیختند حتی از موج نو فرانسه نیز فراتر رفت. هنرمندان جوانی که مجموعه آثارشان سینمای نوین آلمان را نمایندگی می کند ،افراد کاملا متفاوتی بودند ،اما ویژگی سبک گرایانه مشترکی داشتند که به سبب رویارویی با کابوس  ناشی از تاریخ اخیر خود، یعنی با گذشته هضم نشده‌ای بود که به تدریج  با آن کنار می‌آمدند.

ورنر هرتزوگ  (نام اصلی ورنر. ه. استیپیک) تحصیلکرده‌ی تئاتر و ادبیات در آمریکا نیز که کوتاه زمانی در تلویزیون آمریکا به کار پرداخته بود ،در چنین شرایطی وارد عرصه‌ی فیلمسازی آلمان شد. نخستین فیلم بلندش را در سال ۱۹۶۷ تحت عنوان علائم حیات کارگردانی کرد. اما با فیلم بعدی خود حتی کوتوله ها از پائین شروع کردند ،فیلمی نامتعارف و بونوئل وار، ،توجه زیادی را به خود جلب کرد. به اعتقاد بسیاری آگییره خشم خدا   (۱۹۷۲) نیرومندترین اثر اوست. این فیلم در مکان‌های واقعی و در جنگل‌های پرو و برزیل، بر اساس یک حادثه‌ی واقعی سده‌ی شانزدهمی ساخته شده است. این فیلم داستان ماجراجویی عده ای است که از گروه کاشفان اسپانیایی در آمریکا جدا می‌شوند و در جستجوی ال دورادو جنگل‌های مه آلود جبال اند را که در سیطره‌ی سرخپوست‌هاست طی می‌کنند. فیلم با تصویری عینی از بیهودگی آغاز می‌شود. با قاب‌بندی فوق العاده‌ای که نیمی از آن را مه گرفته و نیمی را دیاگونال مردان اسپانیایی بهمراه بردگان سرخپوست تشکیل می‌دهند که از شیب دره پائین می‌آیند و توپ عظیمی را نیز با خود به دل جنگل می‌کشانند و قصد دارند آن را نیز با خود از رود خروشانی از پائین دره رد کنند. آنچه هرتزوگ به زیبایی تصویر می‌کشد نشانگر عدم توان دست شستن از تگنولوژی حتی در جائی است که هیچ کاربردی ندارد .طمع سیری ناپذیر انسان که با ساز و برگ دنیای مدرن خویش راه به جایی جز عدم نمی‌برد. 

در هر صورت در این میان عده‌ای از آن‌ها به سرکردگی یک افسر خرافاتی به نام آکییره (کلاوس کینسکی) از گروه جدا شده و تاج سلطنتی فیلیپ دوم را طی عهدنامه ای میان خود غصب کرده به اعماق جنگل می‌روند تا در ال دورادو امپراطوری نوینی بنا کنند. آگییره در طی مونولوگی که متنی مقدس بر اساس جنون و خرافه را می‌ماند ،خود را خشم خدا می‌نامد و هر روز بی‌رحم‌تر و نامعقول‌تر میشود تا سرانجام همه را به نابودی می‌کشاند .اما خود در پایان در حالی‌که بر کلک سرگردان در میان مردگان ایستاده با فریاد به میمون‌هایی که دور تا دور کلک صف کشیده اند فرمان می‌دهد . آن‌چه مشخص است آن است که کلاوس کینسکی با چشمانی که مدام به جایی شاید در پی امال عبث خود خیره شده و با حالت راه رفتنی کج و ناموزون و نامتعادل ایستادن که عدم تعادل روحی خود را به نمایش می‌گذارد، و صلابتی ساختگی ،بهترین گزینه برای ایفای این نقش بوده است.

این فیلم نیز که مانند فیلم‌های دیگر هرتزوگ توسط توماس ماخ به زیبایی و با رنگهای فوق العاده و حرکاتی خیال انگیز و به‌جا که گاه بر دست و گاه با چرخش ۳۶۰ درجه ای فیلمبرداری شده ،مطالعه درخشانی ‌است از آرمانگرایی که بر اثر تعصب و خیال پردازی به بربریت تبدیل شده است که البته آرمان‌های حزب نازی را به روشنی در آن می‌توان احساس کرد.  به بیانی دیگر این فیلم نگاه مابعدالطبیعه‌ی هرتزوگ را در خود منعکس کرده است. تکنولوژی سده بیستمی و عقل‌گرایی نزد ما به مذهبی مصون از خطا تبدیل شده و  هرتزوگ به ما هشدار می‌دهد که تکنولوژی  و عقل‌گرایی در نزد کاشفان اسپانیایی در پرو نیز همان‌قدر مصون از خطا می‌نمود. و چنان‌چه خود تذکر می‌دهد: ما را توهمات ژنده پاره احاطه کرده‌اند. حال آن‌که ما به تصاویر تازه نیاز داریم… تصاویری که به زمانه‌ی ما تعلق دارند  و قادرند ما را در درک خویشتن ،درک موقعیت امروزمان و درک پایگاه تمدن‌مان یاری رسانند. من هم در جستجوی یکی از آن‌ها هستم.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد