به بهانه درگذشت مهین شهابی

, , ۱ دیدگاه

 

 

قطعه اول

 

باز هم یکی از اهای هنر چشم از جهان فروبست. سر درگذشت نادره خیرآبادی خیلی خودم را کنترل کردم که چیزی ننویسم.آخر سر هم ننوشتم. من که موقع زنده بودنش و با اینکه مادربزرگ مهربان سینمای ایران می دانستمش کاری برایش نکرده بودم و حتا یک خط ننوشته بودم. بعد از مرگش هم….بگذریم. مدتهاست می خواهم چیزی برای نکوداشت جایگاه جمشید مشایخی عزیز بنویسم. اما….اما خدا کند که تا سالیان سال این مرد نازنین را در کنارمان داشته باشیم. خدا اورا برای خانواده سینما نگه دارد. و خدا کند که اینقدر مرده پرست نباشیم و خدا کند که قدر هنرمندان مان را تا وقتی زنده هستند بدانیم و خدا کند باران ببارد.

 

 

قطعه دوم

 

یک سال و اندی پیش قرار شد با یکی از دوستان کار مشترکی درباره ۴کاراکتر زن در ۴ فیلم مختلف با محوریت زنان انجام دهیم. توفیقی شد فیلم از روی حسادت مهجور مانده هژیر داریوش را ببینم. بیتا…(این عبارتی بود که دقیقا در آن متن هم به کار بردم و هنوز به آن معتقدم).بیتا فیلمی بودبا حضور مثال زدنی و کمتر تکرار شده فائقه آتشین. اما فیلم در دل خود حضور گرم خواهری یگانه را داشت. زنی از جنس ده ها و صدها کدبانوی سنتی ایرانی که نقش اجتماعی خویش را با کمال میل پذیرفته اند و در پی چیزی بیشتر از آن نیستند و این کاراکتر با بازی دلنشین مهین شهابی چقدر دلچسب بود. راستی از حالا دیگر باید کنار اسم مهین شهابی یک کلمه اضافه تر هم تایپ کنم. چیزی در مایه های زنده یاد….شادروان…

 

قطعه سوم

 

یادش بخیر. مدرسه ابتدایی…خانه مستاجری…تلویزیون سیاه و سفید پایه دار کشویی که سه چهارم روز برفک نشان می داد و مجموعه های تلویزیونی که کم وبیش پخش می شد. هفته ای یکی دو سریال و کمی ورزش و مردم و نیم ساعت برنامه کودک و کمی راز بقا و شبهای جمعه مسابقه نامها و نشانه ها…در یکی از مجموعه هایی که برای کودک و نوجوان ساخته شده بود، پسر چاق و تنبلی بود که نقشش را اکبر عبدی بازی می کرد و همیشه دیر به مدرسه می رسید و اسماعیل داورفر و مهین شهابی نقش پدر و مادرش را بازی می کردند. حالا هر دو درگذشته اند و کاراکتر دوست داشتنی آن سالها کسی را در کنار خویش ندارد که لب کج کند و غر بزند که «بازم مدرسه م دیر شد، حالا چیکار کنم؟»…

 

قطعه چهارم

 

باز هم یادش بخیر. همانم موارد قطعه قبل را می گویم. هنوز از هوای نوستالژی بیرون نیامده ام. یکی از همین مجموعه های گاه و بیگاه آینه بود. مجموعه ای درباره مشکلات و مسائل زناشوهری و خانوادگی با میزانسنها و داستانهای ساده که از دو نیمه تلخ وشیرین تشکیل می شد. با ترجیع بندی همیشکی که «زندگی شیرین می شود» و در این میان به دادن پیامهایی اخلاقیر دست می زد و همواره یکی از نقشهای ثابتش را مهین شهابی بازی می کرد. با آن صدای گیرایش که از رادیو با خود به ارمغان آورده بود. حالا می شود زل زد توی آینه و زمزمه کرد که زندگی دیگر شیرین نمی شود.

 

قطعه پنجم

 

فیلمهای «گاو» و «پاییزان» را نمی توانم از حافظه ام پاک کنم. شاید حضور مهین شهابی در این فیلمها پررنگ نبوده و اغلب در نقشهای مکمل بوده است. اما مثل خیلی از آثار دیگرش قابل تامل و هنرمندانه بوده است. اصولا من باید بر حسب عادت همیشگی لیستی از کارهای مهین شهابی را ردیف کنم و خدا گوگل را نگه دارد و بعد همه لبخند سایبری بزنم که او هنوز زنده است و تنها صداست که می ماند و اینکه او هنوز زنده است و از این صحبتهای کلیشه ای. اما ….بگذریم. شاید اصلا این نوشته ها را آپلود نکنم. وقتی در زمان حیاتش حتا یک کلمه هم ننوشتم. بعد از مرگ نوشتن که شعائر گرایی محض است.

 

قطعه ششم

 

دلم می خواست این نوشته هفت قطعه داشته باشد. اما نشد. دلیلی هم ندیدم در اطناب . خدانگهدار خان مهین شهابی. هرگز فراموشتان نمی کنیم. هر چند که دیگر مرده اید…

 

 

یک دیدگاه

  1. محمد

    ۰۷/۲۶/۱۳۸۹, ۰۱:۰۴ ب.ظ

    سلام یادش به خیر
    همون بازم مدرسه ام دیر شده یه بچه توش بود فکر کنم داود بود بهمش می گفتن داود عنیکی می رزا قلمدون با عینک میاد از خونه بیرون
    بچه مرشد! جان مرشد
    بازم مدرسه اش دیرشده حالا میگی چهکار کنه؟

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد