شعری از فاطمه هویدا

, , ۶ دیدگاه

 

 

 

هنوز نعش زمین روی شانه ی شب بود

که نعش دختری از آستین من رویید

هزار و سیصد و شصت و تبر گذشت از من

دو مار از تََََََرَک شانه‌های زن رویید

 

 

 

دوباره پشت زمستان سرد بارانی

کسی به  پنجره انگشت می‌کوبد

و درد در رگ من با خشونتی وحشی

به مانده‌های تنی کشته مشت می‌کوبد

 

 

شبی که می‌گذرد از کنار بستر من

دو دست خونی آلوده در دهن دارد

و یک جهنم داغ و دو تا فرشته‌ ی مرگ

شبی که می گذرد زیر پیرهن دارد

 

 

 

… و بعد حضرت قدیسه‌های ترسایی

خدا کنار درختان بید خوابیده

و شعله شعله جهنم چکید از نعشی

که زیر ملحفه‌های سفید خوابیده

 

 

 

هزارو سیصدو شصت و تبر که نه در من

هزارو سیصد و یک بیستون پر از فرهاد

و نعش دخترکانی که یک شب زخمی

دو مار از ترک شانه‌هایشان افتاد

 

 

 

 

۶ دیدگاه

  1. کورش

    ۰۶/۱۵/۱۳۸۹, ۱۲:۰۳ ق.ظ

    خانم هویدا(فامیل زیباتون باعث میشه انسان با قرابتی اسمتون رو جا بندازه)ابلیس وار محیطی بر شعاع تابش واژه.لعنت بر این مقایسه لعنتی که همسر خرد گریزم را هی تند تند کنار تصویر اتوپیایی ام از شما قرار می دهد.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد