شعری از یاسمن بهار

, , ۲ دیدگاه

 

 

 

 

یک قطره اشک بود که در مرگ زاده شد

تاوان آن گنـاه نخستیـن که داده شد

 

آن زخم‌های یک به یک آغشته‌ی جنون

بر مستی نـگاه تو افتـاد و باده شد

 

دردی همیشه ساکت و تبدار می‌کشید

رنجی که با صدای قدم‌هات ساده شد

 

لب‌هاش خنده می‌زد و دل بیقرار بود

چشمش پر از غروب و تبسم به جاده شد

 

پرواز بال‌هـای سپیدی صـداش کرد

همچون نسیم، نرم، سبک، بی اراده شد

 

دستی به پیش آمد و او هم در انتظار

آرام از قـطار زمـانش پیـاده شـد

 

 

 

۲ دیدگاه

  1. رامین

    ۰۷/۲۶/۱۳۸۹, ۰۶:۳۳ ق.ظ

    ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
    سرچشمه‌اش کجاست؟
    ــ آب دریاها
    سخت تلخ است، آقا.
    سپاس از حس خاصی که من از شعرتون گرفتم.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد