سینما به عنوان یک ابزار

, , ارسال دیدگاه

 

افلاطون در کتاب جمهوریتش مثال بسیار مشهوری دارد که به “تمثیل غار افلاطون” معروف است و به شکل زیر است: غاری را در نظر بگیرید که در آن عده ای انسان در حالی که به هم زنجیر شده اند، به طرف دیواری که روی آن پرده ای قرار دارد،نشسته اند. این افراد توانایی نگاه کردن به اطراف و پشت سرشان را ندارند و فقط می توانند به آن پرده بنگرند. در پشت این عده (بیرون غار) آتشی روشن است که نور آن بر پرده می تابد. بین آتش و پرده هم مجسمه هایی قرار دارند و هنگامی که عده ای (که بیرون غار قرار دارند) آن مجسمه ها را تکان می دهند، سایه ی آن مجسمه ها روی پرده می افتد و زندانیان آن را واقعی می پندارند. اگر صدای افرادی که آن بیرون در حال تکان دادن مجسمه هایند به داخل غار بیاید، زندانیان فکر می کنند که این “مجسمه ها” در حال صحبتند. آن ها هرگز نمی توانند باور کنند که واقعیت پیش رویشان نیست، بلکه پشت سرشان است. در این شرایط اگر کسی بتواند زنجیر را از پایش باز کند و از غار بیرون بیاید، اگرچه در ابتدا نور چشمش را می زند، ولی سرانجام حقیقت را کشف خواهد کرد.

افلاطون در این تمثیل، به این مسأله اشاره کرده است که انسان ها تا چه حد در بند عقاید خود گرفتارند. اما نکته ای که باعث شده تا این مثال را در ابتدای این مقاله ذکر کنم، شباهت جالب این غار با پدیده ای است که در انتهای قرن نوزدهم، نه تنها تاریخ هنر، که تمام ابعاد زندگی بشر را دچار تغییرات اساسی کرد: سینما.

رابرت استم در کتاب “مقدمه ای بر نظریه ی فیلم” به این نکته اشاره کرده که نظریه پردازان ابتدای قرن بیستم تا اواسط آن، تحت تأثیر شباهت میان غار تمثیلی افلاطون و سالن های سینما قرار گرفته بودند. این شباهت باعث شد تا عده ای که از پایه و اساس با سینما مخالف بودند، از این شباهت برای اشاره به این نکته استفاده کنند که سینما تنها احساساتی سطحی را در ما برمی انگیزد و باعث می شود تا ما از حقایق عمیق و مهم زندگی فاصله بگیریم و… اگرچه این ادعا سست تر از آن است که بتوان به وسیله ی آن کلیت سینما را زیر سؤال برد، ولی نکته ای را به ما یادآوری می کند. این که سینما چه قابلیت عظیمی برای در اختیار گرفتن افکار عمومی در اختیار حکومت ها قرار می دهد. این که دولت ها چگونه می توانند عقاید خود را تحت عنوان “واقعیت” به توده ها تحمیل کنند، بدون این که مردم خود متوجه این موضوع باشند. در مقاله ای که اخیراً می خواندم، عبارتی وجود داشت که بسیار نظرم را جلب کرد. “به نظر بدترین بلایی که می شود به انسان تحمیل کرد این است که او را وادار به کاری بکنی که انجامش دهد و در ذهنش چنین ببیند که خود او این کارها را انجام می دهد”. سینما برای بسیاری از دیکتاتورها می تواند چنین نقشی را ایفا بکند. نمونه هایی از استفاده های ابزاری از سینما را در زمان حکومت استالین در شوروی، هیتلر در آلمان، موسولینی در ایتالیا و فرانکو در اسپانیا دیده ایم. این گونه، خیلی از دیکتاتورها به وسیله ی سینما تأثیری بر جامعه شان گذاشتند که شاید با هیچ پدیده ی دیگری نمی توانستند.

سینما از همان ابتدا هنری بین المللی به شمار می رود. توماس ادیسون در آمریکا و برادران لومیر در فرانسه، تقریباً همزمان روی سینما کار می کردند. به محض این که این پدیده اختراع شد، دامنه ی آن به همه جا کشیده شد. تا جایی که به فاصله ی پنج سال از اختراع سینما، دوربین فیلم برداری حتی به ایران هم رسید. اما اولین کشورهایی که مستقلاً به فیلم سازی برای عموم روی آوردند، چه کشورهایی بودند؟ در کشورهایی مثل ایران، سال ها طول کشید تا سینما پدیده ای عمومی شود. دوربین فیلم برداری تا مدت ها تنها به شکار صحنه های زندگی اشراف و درباریان محدود بود. چرا که سردمداران مملکت، توانایی درک این مسأله را نداشتند که سینما چه تأثیری می تواند بر عموم مردم داشته باشد. بنابراین تا سال ها فقط فیلم های خارجی در معدود سینماهای پایتخت اکران می شدند. اما در کشورهای پیشرفته، شرایط متفاوت بود.

از جمله اولین کشورهایی که به ساخت فیلم روی آوردند، می توان به آمریکا، فرانسه، انگلیس، بلژیک، آلمان و ایتالیا اشاره کرد. کشورهایی غربی که خواسته یا ناخواسته از این طریق، پایه های نوعی استعمار فرهنگی نوین را بنا نهادند. این فیلم ها به کشورهای جهان سومی آفریقایی و آسیایی صادر و در آن کشورها نمایش داده می شد و مردم این کشورها حیران از این امکانات و این سبک زندگی باقی می ماندند و بنابراین ذهنشان آماده ی پذیرش فرهنگی جدید می شد. یکی از روزنامه نگاران آمریکایی در همان سال های اولیه ی سینما درباره ی این پدیده نوشته است: “در سینما هیچ گونه مانع زبانی برای افراد بیگانه یا محروم وجود ندارد. هر انسان بیچاره ای می توادن تنها با پرداخت یک سکه، بیگانگان را ببیند و شروع به درک آن ها کند”. پس سینما آغاز یک نوع درک جدید برای محرومان جهان سوم بود. آرتور نایت در کتاب مشهور “سینما چیست” به این نکته اشاره کرده که “اگر سینما ریشه دوانیده، به دلیل شاهکار هنری اش نیست. بلکه طرز داستان گویی و نمایش زندگی در سینما، هم دل و هم تخیل تماشاگر را برمی انگیزد”. حال می توانیم این نکته را هم به این جمله اضافه کنیم که نه تنها دل و تخیل تماشاگر را برمی انگیزد، بلکه افکار او را نیز برای مدتی تحت تصرف خودش درمی آورد. اما اگر مردم در مملکتی به تماشای فیلم ها بروند که صنعت سینما در آن در اختیار گروهی خاص باشد و آن گروه، افکار و ایدئولوژی هایش را از طریق این فیلم ها تبلیغ کند، کم کم طرز فکر مردم در راستای خواست آن گروه تغییر می کند و این اتفاق بسیار خطرناکی است. تغییر عقیده ی مردم بدون آن که خودشان بدانند. این، استفاده ای است که بسیاری از دیکتاتورها از سینما کرده اند. در ادامه، بحث را با بررسی دو دوره ی مهم تاریخ معاصر و نگاهی به دو فیلم تأثیرگذار آن دوره ها پی می گیریم.

ادامه دارد( این نوشته در سه بخش تقدیم می‌شود)

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد