محاکمه و پایانش

, , ارسال دیدگاه

 

به «الف» که گفت : «بچه جان! یک دیگر محاکمه را بخوان» و «الف» را نشانم داد.

به «میم» و مهربانیِ کم‌نظیرش که باعث شد یک بار دیگر «الف» را ببینم.

به نگاهِ خیره‌ی (gaze) «ن».

و به آن بشقاب دست‌نخورده.

 

نوشته‌ی کلاژگونه‌ی زیر، در واقع، جستجویی‌ست برایِ یافتنِ پاسخ دو پرسش : «چرا؟» و «چرا چرا!؟». به گمانم بسیاری سوالِ نخست را از خود پرسیده‌اند (و بسیاری هم خواهند پرسید) اما درمانده از یافتنِ پاسخِ آن و ناتوان از رسیدن به شکم‌اش که آبستنِ سوالِ دوم است، تصمیم گرفته‌اند سوال را از یاد ببرند و مسیرِ دیگری را بپیمایند. البته طبیعی‌ست که عده‌ای به سوالِ دوم و پاسخ‌اش رسیده‌اند اما، مهرِ خاموشی بر لب، هیچ نمی‌گویند. اگر هم شخصِ نادری پیدا شد که خواست قطره‌ای از آن را بازگوید، سخن‌اش را در لفافه‌‌ای از رمز و راز می‌پیچد و جستجو را می‌گذارد به عهده‌ی شنونده و خنده بر لب، دورادور، شاهدِ تلاشِ شنونده است برایِ دریافتنِ منظورش.

 

یک

محاکمه

یک روز صبح، یوزف.کا مطلع می‌شود که محاکمه‌ای برایش تدارک دیده‌اند. مامورانی که واردِ خانه‌اش شده‌اند از اتهام او هیچ نمی‌گویند. پس، یوزف.کا دست به کار شده و می‌رود به جستجویِ دانستنِ اتهامش. شاید بتوان گفت تمامی کتاب شرحِ این جستجوست و در پایانِ کتابِ ناتمام، یوزف.کای بی‌نوا به ضربِ کاردی از پا درمی‌آید.

 

دو

«فنجانِ من، فنجانِ تو»، داستانکِ زیبایی به قلمِ نینا ملک.

دو فنجان روی میز است. یکی فنجان دسته‌دار سفیدی‌ست با گل‌های ریز زرد روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن، و دیگری فنجان دسته‌دار سفیدِ دیگری ست با گل‌های ریز زرد دیگری روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن. یکی فنجان من بوده است و دیگری فنجان تو. فنجانی که هنوز قهوه‌ی نیم‌خورده‌ی بدون شکر تو، توی آن باقی‌ ست. در زیر سیگاری روی میز دو سیگار است که یکی هنوز روشن است و نیم‌کشیده و دیگری خاموش. کنار میز دو صندلی چوبی‌ست، که یکی به طرف دیگری کمی چرخیده است و رویش به سمت میز نیست و دیگری که رویش به سمت میز است. یکی صندلی من بوده است و دیگری صندلی تو، و میز، کنار پنجره‌ای‌ست که پرده‌ای ضخیم و سبزرنگ قسمتی از آن را پوشانده است و لای پنجره کمی باز است. نور به آرامی به درون می‌آید و دود آن سیگار روشن بیرون می‌رود، و از شیشه‌ی پنجره حیاط پیداست، با گل‌های ریز زرد بر حاشیه‌ی لبه‌ی باغچه، و در ِ حیاط  نیمه‌باز است و کنار در من ایستاده‌ام و تو از پیچ کوچه رد می‌شوی.

 

سه

«چرا معلقم کردی؟ چرا؟» (۱)

فرض بگیریم دو نفر (جنیست زیاد اهمیتی ندارد) برای آخرین بار می‌نشینند روبروی هم. محلِ قرار رستورانی‌ست یا پارکی. یکی از این دو نفر، آنکه با تصمیم به پایان دادن به این رابطه خواهد آمد، زودتر می‌رسد اما بی‌قرار است و ناآرام؛ ناتوان از پنجه در پنجه افکندن با تصمیمی که هنوز در اتخاذش مردد مانده. نفرِ دوم، همان که گمان می‌برد این قرار، قراری‌ست شبیه به قرارهای دیگر و سرشار از خنده و زنده‌دلی، دیرتر می‌رسد و بدونِ گفتنِ یک ببخشید ساده با بی‌قیدی می‌نشنید و می‌آغازد از در و دیوار سخن گفتن را و همین‌طور می‌گوید که چشمش می‌افتد به سکوتِ نفرِ مقابل‌اش. و بی‌اعتنایی او. از او می‌پرسد «چه شده؟». نفرِ اول که اینک آرامشش را بازیافته، با لحنی سرد و خشک و بی‌روح می‌گوید : «همه‌چیز بینِ من و شما تمام شده» بلافاصله بعد از گفتنِ این جمله‌ی به ظاهر ساده برمی‌خیزد و می‌رود بیرون. در این بین، نفرِ دوم که گمان برده شاهدِ یک شوخی بوده، بهت‌زده جایِ دوست را خالی می‌یابد. زمان برایش یک لحظه، یک لحظه‌ی بسیار بسیار کوتاه، متوقف می‌شود و می‌ایستد به تماشایِ قطره‌ی اشکی که از چشم‌اش سرازیر می‌شود؛ قطره‌ای که شاید هیچ‌کس نبیندش. بعد از گذشتِ زمانِ کوتاهی ذهن‌اش شروع می‌کند به پرسه زدن حولِ چند و چونِ این اتفاق. و ریشه‌هایش. سوالِ اول در ذهنش جرقه می‌زند : «چرا؟» .اما همچنان باور ندارد این پایان را ولی با سنجیدنِ همانِ جمله‌ی به ظاهر ساده به نتیجه‌ی نهایی می‌رسد «چرا نگفت من و تو؟ یا حتا چرا نگفت «ما»؟ شاید…اما نه. نباید به این شاید راه بدهم. ولی شاید که «شاید»…….» ناگهان تصمیم می‌گیرد از «او» بپرسد اما «اگر می‌خواست جوابش را بدهد اینقدر سریع، اینقدر با شتاب، بیرون نمی‌رفت» می‌رود به درونِ خاطره‌های مشترک‌شان تا دلیل جدایی را بیاید و محاکمه‌ای ترتیب دهد تا حقِ دفاع داشته باشد. چند روزی (ماهی/سالی) با همین خاطره‌ها خواهد زیست و سرانجام…

 

 

 

 

۱٫ از «چاه بابل»، نوشته‌ی رضا قاسمی.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد