فیلمنامه: آخرین صفحات

, , ارسال دیدگاه

تصویر روشن می‌شود…

۱٫ خارجی. خیابان. روز
خیابان شلوغ است. مردی وسط خیابان داد می زند( خودکار و دفتر چه قرمز می فروشد). مرد کور است. کوئین( ۳۵ ساله ، قد بلند، مو مشکی ، نویسنده) با سر و وضع ژولیده و کثیف، ریش و سبیل زیاد و لباسهایش پاره است. ا. گاهی تند تند راه می رود و گاهی هم آرام. می لنگد. ففط به زمین نگاه می کند. گاهی می ایستد و به چیزهای بی ارزش( دستمال کاغذی مصرف شده، لوازم شکسته و …) خیره می شود. به یکی دو نفری تنه می زند، برمیگردد و خیلی محترمانه معذرت خواهی می کند. ویترین یک کتابفروشی توجه اش را جلب می کند. به کتابی خیره می شود،” آخرین صفحات” اثر” ویلیام ویلسون” . کوئین پوزخندی می زند ومی رود.(کوئین کمی می لنگد).

۲٫ خارجی/ داخلی . خانه استیلمن . روز
خانه ای بزرگ در حال سوختن است( نمای بیرونی). مردم در بیرون جمع شده اند. انگار کسی از پشت پنجره مردم را نگاه می کند. دود همه جا را گرفته است.

۳٫ خارجی . خیابان . روز
کوئین در خیابان همچنان می رود. می خواهد به آنطرف خیابان برود و توجهی به چراغ راهنما ندارد. ماشین آتش نشانی به سرعت از پهلویش رد می شود. و مردی به سرعت کوئین را به آنطرف پرت می کند، او ویلیام ویلسون نام دارد ، نگاهی بین آنها رد می شود و کوئین می رود. ویلسون دور شدن او را نگاه می کند.

۴٫ داخلی . آپارتمان . روز
کوئین داخل یک آپارتمان می شود. بدون توجه به آسانسوراز پله ها بالا می رود.از جیبش کلیدی بیرون می آورد ، وقتی جیبهایش را می گردد می بینیم جز کمی پول خرد چیزی ندارد. زیر لب طبقه ها را می شمارد به آخرین طبقه یعنی طبقه نهم می رسد و در را باز می کند.

۵٫ داخلی . خانه. روز
کوئین در را می بندد. همینکه به خانه نگاه می کند شوکه می شود. به اطراف نگاه می کند همه جا براش عجیب است بر روی مبلمان خانه دست می کشد به یکی از اتاق ها می رود.

۶٫ داخلی. اتاق . روز
از ظاهر اتاق معلوم است که اتاق یک زن است(وسایل آرایش و لباسهای زنانه)،  کوئین نمی داند چی کار کند. عکس زنی را بر روی میز آرایش می بیند. صدای باز شدن در می آید . کوئین متوجه می شود بعد در بسته می شود. کوئین بیرون می رود.

۷٫ داخلی . خانه بزرگ . روز
خانه همچنان در حال سوختن است. ماموران آتش نشانی در حال خاموش کردن هستند ولی خانه خیلی بزرگ است. دوسه نفر از ماموران به ته یک راهرو می روند در آنجا داخل اتاقی می شوند آنجا هم آتش گرفته است. اتاق را می شکنند و داخل می شوند. پنجره های اتاق مسدود است و اتاق جز با نور آتش روشنایی دیگری ندارد. پسرس ۱۰،۱۱ ساله ، لخت را پیدا می کنند که در گوشه ای قوز کرده است و یک سینی غذا در جلوش قرار دارد. ترسیده است و کلمات عجیب و نامفهومی را به زبان می آورد.
پسر: یاجکو سیتومی رازدوترا ال ال ال ال گوندیباس…………
مامور سعی می کند او را آرام کند به او نزدیک شود. هر لحظه آتش بیشتر می شود. مرد او را در آغوش می کشد سروصدای زیادی شنیده می شود. پسر همچنان کلمات نامفهوم به زبان می آرد. مامور او را از میان آتش بیرون می آورد پسر خودش را به پستانهای مرد نزدیک می کند.آتش هر لحظه بیشتر می شود.

۸٫ داخلی . هال . روز
کوئین از اتاق بیرون می آید . دختری تازه از بیرون آمده  و تا اورا می بیند جیغ می کشد و می ترسد . کوئین با حرکات دست می خواهد او را آرام می کند. دختر به دیوار چسپیده است . قیافه ی کوئین تا حدی هم وحشتناک است.
دختر: تو کی هستی؟ چی می خوای؟( جیغ می کشد).
کوئین: خواهش می کنم ….. اجازه بدید  … همه چی رو توضیح می دم… مکث…
دختر: برو بیرون .. برو… از خونه ی من برو بیرون..
کوئین: اجازه بدید … من کاری باهاتون ندارم باور کنید فقط  گیج شدم … از شما یه سوال دارم و سعی کنید به سوالم درست جواب بدید
دختر: نمی خوام …. به پلیس می گم،  برید بیرون..
دختر مدام حرف می زند و تمرکز کوئین را به هم می زند و اجازه حرف زدن به او را نمی دهد. ناگهان کوئین داد می زند و برای فاصله ای کوتاه دختر سکوت می کند و کوئین حرفش را می زند.
کوئین: ببینید خانم عزیز من نه دزدم نه قاتل و نه کاری با شما دارم. من دانیل کوئین هستم . نویسنده ام و اینجا خونه منه،  من کلیدش رو دارم.
دختر: اینجا دو ماهه که خونه ی منه. خریدم . صاحب خونه هم می دونه.(دختر بینی اش را می گیرد، کوئین بوی بدی می دهد)
کوئین: یعنی اون در مورد من چیزی به شما نگفته.
دختر: فقط گفت یه نویسنده اینجا بوده و رفته و نیومده.
کوئین: خب اون منم. درگیر یه پروژه بودم. اون نمیتونه این کارو بکنه.
دختر: من اینارو نمی دونم. برو با خودش حرف بزن،  نری ،  به پلیس زنگ می زنم.
کوئین: باشه.. باشه.. فقط نمی دونید اثاثیه خونه رو کجا گذاشتن؟
دختر: نه حتما بیرون انداختن .. من که اومدم ، اینجا خالی بود،   چه می دونم.
کوئین خسته و درمانده است. آهی می کشد.

۹٫خارجی . پارک . غروب
کوئین(کمی ریش دارد ولی مرتب و شیک است و نمی لنگد) در پارک به دنبال پیرمردی است. او را قدم به قدم تعقیب می کند. پیرمرد استیلمن نام دارد. پالتویی قهوه ای به تن دارد و ساکی سفید به دست.(ساک شبیه تخم مرغ است). می لنگد و به زمین خیره است. انگار دنبال چیزی می گردد. هر آشغال یا چیز به درد نخوری را بر می دارد و نگاه می کند گاهی در ساکش می گذارد و گاهی آن را دقیقا سر جایش می گذارد. پارک تقریبا شلوغ است، جوانها، پیرها و بچه ها. بعضی ها دو چرخه سواری می کنند.استیلمن لحظه ای خم می شود و به چیزی خیره می شود . آن را برمی دارد و بو می کند. کوئین دقت می کند، استیلمن مدفوع سگی را در دست دارد و آن را در ساکش می گذارد و می رود و رو نیمکتی می نشیند. کوئین می رود و پهلوی او می نشیند. استیلمن انگار به خلا خیره شده است. کوئین هم به جلو ، به فواره خیره است. کوئین بر می گردد و به نیمرخ استیلمن زل می زند. دو سه دقیقه ای می گذرد. استیلمن برمی گردد و می گوید
استیلمن(خیلی خونسرد): به خودتون زحمت ندید من فارسی خوب بلد نیستم نمی تونم با شما صحبت کنم.
کوئین: ولی خیلی خوب حرف می زنید.
استیلمن: جدی؟
کوئین: آره
استیلمن: ولی باز هم با شما حرف نمی زنم. خودتون رو خسته نکنید.
کوئین: ولی من چیزی از شما نخواستم.
استیلمن: درسته . من با کسی که اسمش رو نمی دونم ارتباط برقرار نمی کنم. می دونید اسم خیلی مهمه؟
کوئین: با اینکه کاری با شما ندارم ولی کوئین هستم. من هم ایرانی نیستم ولی از بچگی ایران بودم. دانیل کوئین.
استیلمن: حالا شد . الان به اصل موضوع اشاره کردید.اسمتون ایرانی نیست.
کوئین: ایرانی نیستم ولی ایران بزرگ شدم. داستانش مفصله. نیویورکی هستم.
استیلمن: نیویورک! زباله دان بزرگ. اسمتون چی بود؟
کوئین: کوئین
استیلمن: اوه  …. بله.. کوئین… مثل سین(گناه) یا تویین( دوقلو) یا حتی این( مهمانخانه) … اسم شما خیلی جالبه،  به خیلی چیزها شبیه است. کلمات تغییر می کنن. می دونستید؟ افسوس که مردم نمی دونن.
کوئین: بله!
استیلمن: می دونید؟ من سر این موضوع خیلی کار کردم. می تونم بگم تمام زندگی ام رو وقفش کردم. ولی انسانها این رو درک نکردن. میدونید ۹۹% انسانها از انسان بودن لذت می برن. خیلی صدمه دیدم. کارم ناتمو موند.
کوئین: چرا؟
استیلمن: نذاشتند. همه پروژه هام، همه تحقیقاتم، همه شون ناتموم موند.
کوئین: بله.
استیلمن: ولی هرگز نا امید نشدم. می دانید فقط انسانها ناامید می شن. من ناامید نمی شم و بزرگترین کشف تاریخ رو انجام می دم.
کوئین: حتما!
استیلمن: ولی الان باید فقط اطلاعات جمع آوری کنم. به همه جا سفر می کنم. همیشه در سفرم. حتی به نیویورک هم سفر کردم. همه تغیرات رو باید پیدا کنم.حتی مدتی به تیمارستان رفتم. انسانهایی که به عجیبترین شکل تغیر کرده اند. هر روز سحر بیدار می شم و همیشه بیرون می یام. وقت تنگه. می دانید من خستگی نا پذیرم. فقط انسانها خسته می شن.
کوئین: فکر نمی کردم موضوع تا این حد اهمیت داشته باشه؟
استیلمن: بیشتر! این اصل است. جهان تکه تکه شده، من فداکاری می کنم. ابته هر فداکاری هم بکنم باز ارزشش رو داره ،  چون این حقیقته. مسئولیت بزرگی در این جهان تکه تکه شده  بردوش منه ، که باید اسم دیگه ای روش بذارم.
کوئین: واقعا قابل تحسینه!
استیلمن: من این اصل را پایه گذاری می کنم. انسانها، مبدا و منشا خود را فراموش کردند. می دانید زندگی رازی است که لااقل انسان کشفش نمی کنه.
کوئین: هر انسانی؟
استیلمن: هرکس که انسان نام دارد. همه چیز متحول می شود. کلمات دیگر با واقعیت ارتباط برقرار نمی کنن. باید زبانی تازه اختراع کرد و این چیزی است که من دنبالش هستم. داستان آدم را شنیدید؟ الان هم باید اسم تازه  و زبان تازه کشف کرد. واین بار آدم نمی تونه این کار رو بکونه. مثلا یک چیز شکسته. اون دیگه بی مصرفه!  پس نباید همون اسم رو بهش گفت ولی مردم همون اسم رو به کار می برن با یک پسوند شکسته. من شب تا روز براشون اسم پیدا می کنم.اسمهایی درست و اساسی.
کوئین: شاید این اسمها درست نباشن و شما اشتباه بکنید.
استیلمن( پوزخندی می زند): من اشتباه نمی کنم. این به خاطر نبوغ منه. اشتباه لازمه ی انسان بودنه .
استیلمن بلند می شود و لنگان لنگان می رود. کوئین دور شدن او را نگاه می کند. غروب تمام شده است.

۱۰٫ داخلی . خانه. شب
پیرمردی در بستر افتاده است و کوئین روی تخت، پهلوی او نشسته است.او پدرش است.
نه حرف می زند و نه حرکتی می کند. فقط زنده است.
کوئین(دلتنگ): پدر خسته شدم. از خودم. از همه کس. هیچ کس رو ندارم. حتی خودم رو هم از دست دادم. کتابهام رو با یه نام دیگه چاپ می کنم و هیچ دلیلی ندارم. دنبال تازگی می گردم ولی همه چیز کهنه است. من و تو شبیه هم هستیم. اون خونه که  آتش گرفت همیشه فکر می کنم کاره من بوده . ولی از اون روز چیزی یادم نمی یاد. پیتر رو یادت می یاد ؟ چقدر خوشحال بودم که نسلم باقی می مونه! آخه او چرا باید بمیره؟ فقط ۹ سال داشت.
کوئین شروع به گریه کردن می کند.

۱۱٫ خارجی . خیابان . شب

کوئین به آن طرف خیابان می رود. می خواهد به کافه برود. ولی کافه بسته شده است. فقط یک چراغ آن روشن است. خیابان خلوت است. کوئین در می زند.

۱۳٫ خارجی. خیابان . شب
کوئین در خیابان قدم می زند. خسته شده است. خم می شود وزانوهایش را فشار می دهد. تاکسی را نگه می دارد. سوار می شود.

۱۴٫ داخلی . تاکسی . شب
کوئین به خیابان نگاه می کند.
راننده(ویلیام ویلسون): می بینم که دیگه حوصله پیاده روی رو نداری؟
کوئین(متعجب): شما منو می شناسی؟
ویلسون: البته! دانیل کوئین.
کوئین: و شما؟
ویلسون: ویلیام ویلسون.
کوئین: بله؟ ویلسون؟
ویلسون: درست شنیدید.
کوئین: جوک با مزه ای نبود.
ویلسون: جوک نبود . اسم منه.
چهره ویلسون را نمی بینیم.
کوئین: ویلسونی وجود ندارد. به هر حال حوصله ندارم . رانندگی تو بکن.
ویلسون: چرا وجود نداره؟
کوئین: چون من اونو خلق کردم. و مطمئن بودم که تو این شهر کسی با این اسم پیدا نمی شه.
ویلسون ماشین را نگه می دارد.
ویلسون: اینم خونه. فقط یه خیابون مونده بود برسی، پیر شدی!
کوئین پول را می دهد و پیاده می شود. ویلسون او را صدا می زند و شیشه را پایین می دهد.
ویلسون: خوب فکر کنید شاید دانیل کوئین وجود خارجی نداشته باشد.
ویلسون با سرعت می رود.

۱۵٫ خارجی/داخلی. آپارتمان. شب
کوئین در خیابان تنهاست. داخل آپارتمان می شود واز پله ها بالا می رود. ۹ طبقه بالا می رود. نفس نفس می زند. در را باز می کند و داخل خانه می شود. خانه با سکانسهای اول فرق دارد. در را می بندد و می نشیند. سیگاری رو شن می کند. خانه بسیار به هم ریخته و کثیف است. پر از کتاب و آشغال و خرت و پرت. سیگار را روی زیر سیگاری پر از ته سیگار می گذارد. چشمهایش را می بندد.

۱۶٫ داخلی . خانه بزرگ استیلمن. شب یا روز
کوئین در خانه خالی دنبال چیزی می گردد. همه اتاقها خالی است. راهروهای زیادی وجود دارد. به راهروی می رود که ته آن اتاقی وجود دارد. اتاق تاریک تاریک است همه پنجره ها بسته است. بچه ای ۹ ساله انجا لخت است. کوئین به طرفش می دود.
کوئین: پیتر!
پیتر ترسیده است. کوئین او را در آغوش می کشد.
کوئین: عزیزم اینجا چی کار می کنی؟ مادرت کجاست؟
پیتر: تو ما رو سوزوندی.
کوئین: باور کن عزیزم اینجوری نیست . من نمی خواستم اینجوری بشه. پیتر من پیتر من خیلی دلم برات تنگه.
پیتر: من پیتر نیستم ….. یاکوجرسیمنوتاراکه حوخغف… من پل استر هستم.
همان کلمات بی معنی را می گوید. کوئین می خواهد او را کنترل کند ولی او بلند تر ادامه می دهد. کوئین فریاد می کشد و صدای هردو بالا می رود. کوئین از خواب می پرد. صبح شده است.

۱۷٫ داخلی . خانه یکی ازاساتید کوئین . روز
دفتر استاد. کوئین روی صندلی، روبه روی استاد نشسته است.
استاد: هیچ وقت اسمت رو فراموش نکردم، دانشجوی فعالی بودی، باید اعتراف کنم بعضی وقتها کم می آوردم. چی کار می کنی؟                                                             
کوئین: نویسنده!
استاد: عالیه! در مورد اون موضوع باید اعتراف کنم زیاد مطالعه چندانی ندارم. جز نظرات شخصی. انسان واقعا در مورد وجود خودش هنوز هم مشکل داره. اینکه خدا آدم رو بوجود آورد و بعد آدم روی همه ی چیز ها اسمی گذاشت. قدرتمند ترین نظریه که در مورد بوجود آمدن کلمه و زبان ، البته به نظر من. اما در واقع همه ی این اسمها قراردادی هستند و خیلی ها در پی تغییر این اسم ها هستند ولی هنوز به جایی نرسیدن. در واقع زمان هست که همه چی رو تغییر میده نه انسان البته به نظر من. من خودم به این نتیجه رسیدم که همه چی قراردادیه و قابل تغییر.
کوئین: بله( معلومه به حرفهای استاد اعتقادی نداره)! اون کتاب رو که بهتون گفتم تونستید پیدا کنید؟
استاد: نه هنوز ولی حتما پیدا می کنم.
کوئین: نظرتون در مورد بهشت چیه؟

کوئین در خیابان قدم می زند و صدای استاد می آید.
صدا: فقط  کاملترین رویای بشر. یه نماد کامل از تمام آرزوهای محال انسان.
کوئین( زیر لب): هنوز هم نمی دونه چی داره می گه ، منو باش پیش کی اومدم!

۱۸٫ داخلی. خانه کوئین . شب
کوئین تازه از حمام بیرون اومده و هوله را هنوز از تنش بیرون نیاورده است. سیگار می کشد و فوتبال نگاه می کند. کتابی از ویلسون روی میز است. تلفن زنگ می زند. کوئین به ساعت نگاه می کند. ساعت ۱۲ است.  تلفن برای چهارمین بار زنگ می زند. کوئین با بی حوصلگی گوشی را بر می دارد.
کوئین: الو………….. الو.. بفرمایید؟ … نه اشتباهیه.
کوئین گوشی را می گذارد. پکی دیگر به سیگارمی زند. بلند می شود و قهوه ای برای خودش می ریزد. می نشیند. فوتبال تمام می شود. تلویزیون را خاموش می کند. می خواهد شروع به نوشتن کند. سیگار را خاموش می کند که دوباره تلفن زنگ می زند. کوئین گوشی را بر می دارد و بعد از ۵ ثانیه حرف می زند.
کوئین: الو……… نخیر اشتباه گرفتید.
کوئین گوشی را محکم می گذارد. کوئین به فکر می رود. خودکار را روی میز می گذارد و سیگاری دیگر روشن می کند.

۱۹٫ داخلی . تاکسی. شب
ویلسون راننده تاکسی است . او همان مردی است که کوئین را از تصادف نجات داد. کوئین سر و وضع مرتبی ندارد. کوئین: چرا من فقط سوار ماشین تو می شم؟
ویلسون: دل به دل راه داره.
می خندند.
کوئین: ولی با این همه می خوام باهات صحبت کنم، شاید دلیلش فقط ارضا شدن با شه!
ویلسون: در مورد استیلمن؟
کوئین:تو از کجا می دونی؟
ویلسون: مگه من  زاده ی ذهن تو نیستم،  پس باید از ذهن تو خبر داشته باشم.
کوئین: حوصله ی شوخی ندارم. خیلی درگیرم.
ویلسون: حالا بگو. بعدها می فهمی من کیم؟
کوئین( مکث می کند): خب… آخه چقدر اطلاع داری؟ اگه ذهن منی پس همه چی رو می دونی .
ویلسون : نه اینجوری هم نیست.
کوئین: استیلمن تو کتابش یا همان پایان نامه اش مدام در مورد اسطوره ی بابل و بهشت حرف می زنه. از کریستف کلمب و نابغه بودنش. از آدم که زبان رو اختراع کرد. او معتقد است در داستان بهشت فقط  سقوط  انسان مطرح نیست، بلکه سقوط اصلی سقوط زبان است. انسان اززبان خدا جدا می شه، و دیگر نمی تواند با او رابطه داشته باشه. او می گوید زبان برای انسان اصل است و او یعنی انسان،  فراموش کرده  و تا زمانی که زبانش را به یاد نیاره، روز به روز درصد انقراضش بالا می رود. او می خواهد زبان تازه اختراع کنه. در بخشی از کتاب،  استیلمن از هنری دارک حرف می زنه که خیلی برام جالب بود. او اهل بوستون بوده ، شهری که استیلمن در آنجا بزرگ شده است .
ویلسون( پوزخندی می زند): درست مثل من که اهل اینجا هستم.
کوئین: چی؟
ویلسون : ادامه بده.
کوئین: دارک طرفدار پر و پا قرص میلتون بوده. با میلتون آشنا می شه و بعد از مدتی منشی مخصوص او می شه. اما در آخر میلتون می میره و دارک به امریکا می ره. دارک رساله ای به نام بابل جدید می نویسه. همه ی بچه هاش در نوزادی می میرن و فقط یکی باقی می مونه که توی ۹ سالگی از پنجره ای که مدتها مسدود بوده خودش رو پرت می کنه و می میره. بعد از مدتی خودش و زنش تو آتش سوزی خونه می میرن. هیچ نسخه ای از بابل جدید در دست نمی مونه جز یک نسخه که استیلمن به گفته ی خودش توی خونه پیدا می کنه استیلمن می گوید مهمترین بخشهای بابل جدید آخرین صفحاتش است که استیلمن به کسی نشونش نداده و در موردش صحبت نکرده. دارک معتقد بوده بهشت مکانی نیست که بتوان آن را کشف کرد، بلکه مکانی است که انسان با دست  خود باید آن را بسازد.اینها به قولی چکیده ی رساله ی هنری دارک به قلم استیلمن بود،  البته به جز آخرین صفحات. در ۲۰ دسامبر سال ۱۹۶۰ دقیقا سالی که استیلمن پسرش به اسم پیتر را زندانی کرد. ….. خدایا……… یا به قول استیلمن که تو کتابش خدا رو به اسم عبری آن یعنی ال نام می بره، ا ل، ا ل (E L)
ویلسون: چرا این پروژه رو قبول کردی؟
کوئین: این مهم نیست دیگه .. من در این متعجبم چرا اینارو به تو می گم.
ویلسون: انسان نیاز به رابطه داره و از تنهایی می ترسه.. البته تا زمانی که انسان باشه.
تصویر روی چهره ی کوئین سیاه می شود.

۲۰٫ داخلی . خانه . شب
کوئین در دستشویی است . تلفن زنگ می زند. او می خواهد جواب ندهد ولی تلفن همچنان زنگ می زند. در چهره ی کوئین نشان از یک تصمیم قطعی است. بیرون می آید  و سریع گوشی را بر می دارد . انگار زنگ تلفن قطع نمی شود. کوئین گوشی را بر می دارد
کوئین: الو… الو .. بله خودم هستم. پل استر!

۲۱٫ داخلی. کافه. صبح
استیلمن نشسته است و انگار به خلا چشم دوخته است. کوئین داخل کافه می شود به گارسون سفارشی می دهد و روبه روی استیلمن می نشیند. و به او چشم می دوزد. دو سه دقیقه ای سپری می شود.
استیلمن: با من کاری داشتید؟
کوئین: من هنری دارک هستم.
استیلمن: خوشم اومد. کاری داشتید؟
کوئین: نه!
مکث.
استیلمن:اسمتون چی بود؟
کوئین: هنری دارک!
استیمن(لبخندی می زند): این که نمی شه. امکان ندارد.
کوئین: چرا؟
استیلمن: امکان نداره اسم شما هنری دارک باشه.
کوئین: خب شاید شما یه هنری دارک دیگه رو می گید. من یه هنری دارک دیگه هستم.
استیلمن:اوه.. بله این امکان داره. اما اون هنری دارک نیستید!
کوئین:البته! اون کیه؟ دوست شماست؟
 استیلمن می خندد و بعد می گوید
استیلمن: هنری دارک وجود خارجی نداره! من اون رو ساختم. بعد کشتمش. باید مرگ حتما وجود داشته با شه. اسم یکی از شخصیت کتابمه. آخرین کتابم.
کوئین: شخصیت محبوبی براتون هست؟
استیلمن: عقایدم رو از زبان اون می گفتم.
کوئین: چرا؟ چه عقایدی؟
استیلمن: چون می خواستم زنده بمونم. عقاید و تفکرات خطرناکی داشتم. میدونید من همه رو سرکار گذاشتم. کاری که در تاریخ تکرار شده .
کوئین: البته! خیلی ها اومدند و مردم رو سرکار گذاشتند.
استیلمن: اشتباه کردید. خیلی نیستند. تعدادشون کمه.
کوئین: چرا هنری دارک؟
استیلمن: می تونید حدس بزنید.H.D مخفف چیه؟
گارسون تخم مرغ او را می آورد. او شروع به پوست کندن می کند.
کوئین: اسم شاعر یا نویسنده؟
استیلمن: نه . افتضاح بود.
کوئین: خب.. اسم خدایان خندان و گریان است.  اساطیر یونان.
استیلمن: عالی بود!
کوئین: درسته؟
استیلمن: معلومه که نه،  ولی عالی بود.
کوئین: خب من سعی خودم رو کردم.
استیلمن: بهتون می گم چون سعی کردید. هنری دارک. H.D  مخفف هامپتی دامپتی. فهمیدید؟
کوئین: نه!
استیلمن: هامپتی دامپتی سلول تخم. ناب ترین تجسم وضعیت انسان.هنوز متولد نشده ولی زنده اس. او استاد زبان است. ازهمه ی حقایق حرف می زنه  ولی دنیای ما زبانش رو نمی فهمه.
( تخم مرغ را بعد از تکه تکه کردن می خورد.) به تخم مرغ اشاره می کند. کوئین هم نوشیدنی اش را آرام می خورد.
استیلمن: در واقع ما همه هامپتی دامپتی هستیم. ولی هنوز به طور کامل تکامل پیدا نکردیم. می دانید من دنبال کدام سلول تخم هستم؟
کوئین( فقط می خواهد چیزی گفته با شد): انسانهای اولیه؟
استیلمن: کریستف کلمب. او در پی بهشت بود. هنوز انسان می تواند دنیای جدید را به بهشت تبدیل کند.
کوئین در میان زباله های جلو خلنه استیلمن با وضع افتضااحی می گردد. انگار در پی چیزی است. در میان زباله ها می نشیند، پا می شود. می شاشد و….. در بین زباله ها چیزی پیدا می کند و می خورد. همراه  این تصویر صدای استیلمن می آید.
استیلمن: می دانید سال ۱۹۶۹ چی بر انسان گذشت؟ او به ماه رفت. بزرگترین اتفاق خلقت. ماه رو دیدید در اوقات خاص، تقریبا کامل، شبیه سلول تخم است.
کوئین با همان حالت به در خانه بزرگ استیلمن نزدیک می شود. جلو در می رسد.

۲۲٫ خارجی .  خیابان . روز
کوئین در خیابان( با لباسهای شیک و ترو تمییز) سریع راه می رود. ماشین آتش نشانی از پهلویش رد می شود. مردی کور  در آن طرف خیابان( موازی با کوئین) خودکار و دفتر چه قرمز می فروشد. کوئین مرتب به ساعتش نگاه می کند. به خیابانی دیگر می رود. به جلو همان خانه بزرگ می رسد. می ایستد و نگاهی به سر و وضع خود می اندازد ، بعد در می زند. در باز می شود( در خیلی زود باز می شود) . زنی زیبا و بلند قد با حالتی اغواگرانه در را باز می کند. اسم او ویرجینا است. کوئین جا می خورد و دست و پایش را گم می کند. زن از او می پرسد
ویریجینا: کارآگاه استر؟
کوئین: بله پل استر.
ویرجینا (با لبخندی بر لب): من ویریجینا استیلمن هستم. همسر پیتر استیلمن.  او بهتون زنگ زد.

کوئین و ویرجینا در داخل خانه (هال) هستند. خانه بزرگ و اشرافی است.  کوئین خوابش را به یاد می آورد. همان خانه که او در آن پسرش را دید. خانه همان جایی است که ما در سکانسهای اول در حال آتش سوزی دیدیم. کوئین به شدت عرق کرده. به اطراف خانه نگاه می کند نور آفتاب داخل می شود . ویرجینا مدام حرف می زند.

 
همان سکاسهایی که کوئین در خواب به تنهایی در داخل خانه بود همراه با صدای ویرجینا
صدای ویرجینا: تصور کنید پدری پسر دو ساله اش رو ۹ سال در یه اتاق زندانی کنید . وقتی پیتر رو در آ سایشگاه دیدم،  حتی نمی شد بهش گفت انسان.
خانه و گفت و گوی کوئین و ویرجینا:
ویرجینا: من می خوام  خودتون ببینید، لطفا بنشینید.
ویرجینا می رود و کوئین می نشیند. تمام چهره اش خیس عرق است.
کوئین: پیتر. چرا هم اسم پسر منه؟
پیتر داخل می شود .مثل ماشین راه می رود. مو زرد است و تاحدی شبیه پسر کوئین است . ویریجینا او را روبه روی کوئین می نشاند و نگاهی بین او و کوئین رد وبدل می شود. بعد می رود. دوربین به چهره ی پیتر نزدیک می شود. یک کلوز آپ از چهره ی پیتر. مدتی می گذرد تا اینکه پیتر شروع به حرف زدن می کند.
پیتر: متشکرم.  نه نه هیچ نگویید من شما رو می شناسم. من پیتر استیلمن هستم اما اسم واقعی من این نیست.بله له شما آقای پل استر هستید. نه . من نمی دونم. متشکرم. کلمات از دهانم بیرون می آید و در هوا می میرند . شکمم پر از این مزخرفاتی است که الان می گویم.
کوئین پیتر را می بیند که غیب می شود و فقط صدایش می آید اما دوباره ظاهر می شود انگار وجود خارجی ندارد. کوئین مدام پلکهایش را بر هم می زند.
پیتر: امروز حالم بهتر است. متشکرم. می دونم من پیتر استیلمن هستم اما اسم واقعی ام این نیست. مادرم مرده. پدر او رو نکشته. اون منو کشته. خونه سوخت و پیتر بیچاره است. من بعضی وقتها سبزم یا سرخ ولی ولی همیشه سیاهم. یارامجوسیکال ال ال . نه!  می دونم پدر هم پیتر نام دارد ولی اسم واقعی اون پیتر نیست. پدر دنبال کلمات بود و از خدا حرف می زد. ال ال ال . خیلی تاریک بود نور نبود. پیتر بیچاره فقط غذا دید. له شده شبیه مدفوع خودش. می تونم الان راه برم. قبلا من انسان نبودم. نه!  نه! نه! متشکرم من پیتر استیلمن هستم اما اسم واقعی من این نیست.نه سوال نکنید. کلیکت منتوجع لابروسی… پدر دنبال این کلمات بود. اون به ویرجینا گفته بود اما نیومد. پیتر حالش بد شد شاشید. اما نیومد. الان دوباره می خواهد بیاید. من نمیدونم. ویرجینا زن من است اما با من نمی خوابه برام دختر می یاره و بهشون پول می ده. شاید خودش با یکی دیگه بخوابه نمی دونم. اگه باهاش مهربون با شید  شاید با تو هم بخوابه. اما نه!  نه! نه ! من الان شاعر هستم. اما شعر هام در هوا می میرند پدر از این مردن کلمات رنج می برد. پدر خوب بود اما نه نه نه. من کلمات رو روی کاغذ می کشم.اون گفته می یاد. من پیتر استیلمن هستم اما اسم واقعی من این نیست.
۲۳٫ خارجی. خیابان . شب
کوئین قدم می زند. الان صدای  ویرجینیا همراه با تصویرش در ذهن کوئین شکل می گیرد.
ویرجینا: اون فردا می یاد. دو سه بار تهدید کرده و ما مرخصی اش رو به تاخیر انداختیم. ولی این بار تیمارستان مرخصش کرده. هر روز بهم گزارش بدید. در ضمن همه ی حرفهای پیتر رو باور نکنید.
کوئین سر خیابان می ایستد و با خودش حرف می زند.
کوئین: چرا قبول کردی؟ همه ی  حرفهای پیتر را باور نکن. چرا براش مهم بود که من در موردش چه جوری فکر کنم.

۲۴٫ داخلی . خانه . شب
کوئین به عکس استیلمن و چک نگاه می کند.
کوئین: این پول به حساب آقای استر است و تو باید کار کنی؟ فقط برای رابطه با ویرجینا قبول کردی.(مشروب می نوشد). استیلمن پیتر را ۹ سال در اتاقی تاریک زندانی کرده. فقط به او غذا داده  و نذاشته کسی او را ببیند. ( به عکس جوانی اون نگاه می کند. الان باید پیر شده با شد) اولین بار در قرن هفتم قبل از میلاد سلتیک،  فرعون مصر دو نوزاد را در انزوا زندانی می کند. ولی بچه ها حرف زدن رو یاد گرفتند. هدف استیلمن چی بوده؟ ویرجینا فقط برای دلسوزی این کار رو کرده. نه نه نمی دونم. چرا من؟

۲۵٫ داخلی. خانه( اتاق خواب). شب
کوئین خوابیده است. در می زنند. بار سوم بیدار می شود. بلند می شود و در را باز می کند( بدون آنکه بپرسد که چه کسی پشت در است). ویرجینا است. بدون سلام و حتی حرفی داخل اتاق می شود. کوئین مات و مبهوت در را می بندد.
کوئین: خوش اومدید خانم استیلمن. بفرمایید بنشینید.
ویر جینا: می خوام رازی رو براتون فاش کنم.البته راز شما هم پیش ما فاش شده.
کوئین: چه رازی؟
ویرجینا: ما سه نفر، شما، من و پیتر هیچ کدوم اسم واقعی خودمون رو نگفتیم.
کوئین: نمی فهمم.
ویرجینا: ما همه کلمه هستیم. فقط کلمه مثل کلمه ی استیلمن. می خندد. صدای بلند خنده ویرجینا وصل می شود به صدای سوت قطار.

۲۶٫ داخلی/خارجی . ایستگاه قطار . روز
قطار توقف می کند. مردی کور به کوئین گیر می دهد که از او خودکار و دفتر چه قرمز بخرد. کوئین نمی خواهد بخرد ولی مرد اصرار می کند. مردم از قطار پیاده می شوند. کوئین دنبال کسی می گردد به ناچار خودکار و دفترچه قرمز را می خرد. مرد کور می رود و کوئین در میان انبوه جمعیت است. از این طرف به آن طرف می رود ولی کاری نمی تواند بکند. جمعیت زیاد است و او شخص مورد نظر را پیدا نمی کند. در این لحظه صدای پیتر و حرف زدن او با آن لکنت زبان را به یاد می آورد صدای پیتر در گوشش می پیچد. سرش را با دست می گیرد. از پله ها بالا و پایین می رود. به محل مترو می رود و در آنجا پیرمردی( استیلمن) را پیدا می کند و زیر لب می گوید”خودشه”. صدای پیتر قطع می شود. سریع به سویش می دود ولی از طرف راستش که شلوغ است می رود تا او متوجه نشود. آنجا که می رود استیلمن را می بیند که پالتویی قهوه ای به تن دارد و ساکی سفید شبیه تخم مرغ در دست دارد. طاس است. عکس را از جیبش در می اورد و دوباره زیر لب می گوید” خودشه”. در این لحظه مردی دیگر با سیگاری بر لب( برعکس استیلمن، شیک پوش) پهلوی کوئین قرار می گیرد. مرد شبیه استیلمن است درست مثل سیبی که از وسط نصف شده با شد. کوئین سر در گم می شود. مرتب به هردو نگاه می کند. ناگهان مرد شیک پوش بر می گردد و از پله ها بالا می رود. کوئین دنبالش می رود. مترو از راه می رسد و استیلمن لنگان لنگان می خواهد سوار شود. کوئین بر می گردد و در یک لحظه به دنبال استیلمن سوار مترو می شود.

۲۷٫ خارجی . جلو یک مهمانخانه . روز
کوئین از یک کیوسک جلو مهمانخانه با ویریجینا حرف می زند صدای ویریجینا می آید.
کوئین: او الان داخل مهمانخانه پارس است. دقیقا دو خیابان آن طرفتر از خانه شما. خیابان کاشانی.
ویریجینا: باید خیلی مواظب باشید او خیلی زرنگ و تیز است. بهتره ما هم تا پاین کار همدیگر رو نبینیم. امیدوارم از خجالتتون بیرون بیام اقای استر. من با وجود شما احساس امنیت می کنم.
کوئین: بهتره پل صدا کنید منو!من هم از روزی که شما رو دیدم زندگیم فرق کرده. امیدوارم هرچه زودتر خطر رفع بشه و ببینمتون، به خصوص لبخند زیباتون.
ویریجینا: از کلمه های زیبایی که در مورد من به کار می برید متشکرم. کاش مثل روز اول همه ی کلمه ها زیبا بودند. اما اینو بدونید هر چیزی ممکنه!
کوئین: البته!

۲۸٫ داخلی . خانه کوئین . روز
نور آفتاب از پشت پرده کمی اتاق را روشن کرده. همه جا را دود سیگار فرا گرفته است.کوئین دفتر چه قرمز را بررسی می کند. همه ی مسیرهای تعقیب استیلمن را کشیده است. تصویر مسیرها روی تصویر تعقیب کوئین می افتد.کوئین همچون استیلمن را ه می رود. ولی گاهی سریع راه می رود. استیلمن مدام سرش به سمت پایین است. به چیزهای روی زمین توجه خاصی دارد. گاهی بعضی از چیزها را در ساکش قرار می دهد. او گاهی دفتر چه ای قرمز( شبیه دفتر کوئین) از جیبش در می آورد وچیزهایی در آن می نویسد. کوئین هم مدام دفتر را در دست دارد و مرتب هر چه را ببیند می نویسد.دوباره تصویر مسیرهایی که کونین کشده ظاهر می شود. تبدیل به کلماتی شبیه O R W F B A E ..  شده است. کوئین آنها را مرتب و جابجا می کند. مدام سیگار می کشد. در نهایت تبدیل به این کلمه می شود : برج بابل به زبان انگلیسی: OWER OF BAB

۲۹٫ خارجی . پارک. غروب
استیلمن نشسته است و کوئین به سوی او می رود. صدای کوئین: او با مسیرهایی که رفته برج بابل رو نوشته. خدایا! و فقط دو حرف رو ننوشتهE , L یعنیEL  یعنی خدا. او هنوز خدا رو ننوشته.
کوئین پهلوی استیلمن می نشیند. سر و وضع  او تا حدی آشفته است. پارک پر از بچه است. بازی می کنند.
کوئین: حالتون خوبه؟
استیلمن جواب نمی دهد. مکث.
استیلمن: من شما رو نمی شناسم.
کوئین: من پیتر استیلمن هستم.
استیلمن( رویش را بر می گرداند): این که نمی شه ، پیتر استیلمن اسم منه!
کوئین: خب شاید من اون پیتر استیلمن هستم.
استیلمن:آها! پسرم . درسته او هم پیتر اسمش بود.( مکث). خوبی پیتر. به من گفته بودند تو مردی!
کوئین: نه من خوبم الان خیلی خوبم می تونم راه برم وخیلی خوب حرف بزنم.
استیلمن: ولی پیتر مو طلایی بود. البته زمان گذشته و همه چی تغییر می کنه و انسان زودتراز هر چیزی تغییر می کنه. من از اینکه خوب شدی خوشحالم .
کوئین: متشکرم.
استیلمن: پیتر فراموش نکن بچه ها بهترین نعمتها هستند.
کوئین: هرگز فراموش نمی کنم.
استیلمن: زندگی خیلی عجیبه! زندگی آدم رو پیر می کنه ولی مرگ اینطوری نیست. می دونستی؟
کوئین: درسته!
استیلمن:پیتر من ایده های زیادی داشتم. من یه حادثه برای این جهان تکه شده بودم. سعی کن حادثه هایی رو که زندگیت رو تکون می ده فراموش نکن. انسان باید بدونه وقتش به سر رسیده موجود بدن زبان به درد هیچی نمی خوره. او قادر به ارتباط  با خدا نیست. پیتر من زیاد تلاش کردم ولی شاید هنوز انسان باشم. ولی به یاد داشته باش همه چی رو به یاد داشته باش و اگه دیدی داری فرا موش می کنی،  بنویس. من همیشه یه خودکار و یه دفترچه قرمز همراه داشتم.
کوئین: حتما !
استیلمن: مردم منو نفهمیدند.
کوئین: درسته.
استیلمن: شاید من زود به دنیا اومدم. من از تو راضی ام. ولی حتما بنویس . چون انسان تا انسان است فراموش کار است .
استیلمن (نگاهی به کوئین می اندازد و زیر لب می گوید): هنری دارک؟ نه!  نه! ( می خندد.)
استیلمن: دن کیشوت رو خوندی؟
کوئین: بله!
استیلمن: دوباره بخون. دن کیشونت آدم عجیبی بود. من همیشه فکر می کردم همه ی این داستان ها رو خودش ساخته و پرداخته کرده. می دونی اون دیوونه نبود.
استیلمن می رود و کوئین دور شدن او را می بیند.
شب شده است . کوئین همچنان آنجا می ماند و به زمین خیره می شود.

۳۰٫ خارجی . خیابان . صبح
کوئین در کیوسک با ویریجینا حرف می زند
کوئین: من دیروز غروب باهاش حرف زدم. نمی دونم . رئیس مهمانخانه هم خبری نداره کجا رفته. همه اش تقصیر منه. ولی نباید شما نگران باشید. هیچ صدمه ای نمی ذارم به شما برسه.
ویرجینا: نه شما تمام تلاشتون رو کردید . متشکرم. ما خونه می مونیم.
کوئین خداحافظی می کند و گوشی را می گذارد. باران می بارد. کوئین چتر دارد ولی آنرا باز نمی کند. ناگهان آنرا پرت می کند.

۳۱٫ داخلی . خانه پل استر . روز
کوئین رو به روی استر نشسته است. خیس است . خانه بهم ریخته است و کوئین سرش را در بین دستانش گرفته است.
استر: ببینید آقای کوئین. من شما رو درک می کنم. ولی من اون پل استر نیستم.
کوئین(باتعجب سرش را بلند می کند): یعنی چی؟ یعنی این پول به حساب شما ریخته نشده؟
استر: چرا! ولی من نویسنده ام. کارآگاه نیستم. من فقط یه نویسنده ی ساده ام. اگه بخواهید من پول رو نقد می کنم و براتون می فرستم چون شما رو می شناسم وحتی کتاب شعری از شما رو خوندم در واقع باعث آشنایی من و همسرم کتاب شماست. ولی من کارآگاه نیستم وتا جایی که بدونم در این شهر فقط من پل استر هستم. کوئین حرفی برای گفتن ندارد.
۳۲٫ خارجی . آسانسور . روز
کوئین داخل آسانسور است و پایین می آید،  انگار داخل زمین می رود.

۳۳٫خارجی . خیابان . روز
کوئین در خیابان بی هدف قدم می زند. شبیه سکانسهای اول است. هر کس از پهلویش رد می شود، بینی اش را می گیرد. به آنطرف خیابان می رود، ماشینی با اوتصادف می کند. کوئین می افتد. مرد بیرون می آید و می خواهد او را بلند کند و از او معذرت می خواهد. کوئین می ترسد ولنگان لنگان فرار می کند.
کوئین(بلند داد می زند): اومده…. خانم استیلمن قایم شید من خودم ترتیبش رو می دم.( در همان حال دفتر چه اش را در می آورد و شروع به نوشتن می کند.

۳۴٫ خارجی . خیابان. روز
کوئین:الو….
صدای پشت خط: شماره مورد نظر مسدود است.
کوئین می رود. درست شبیه استیلمن راه می رود. به جیبهایش نگاه می کند. پول چندانی ندارد. کمی جلوتر به یک بانک می رود(عابر بانک). لی آنجا هم پول چندانی ندارد.

۳۵٫ خارجی. روبه روی خانه استیلمن . روز
کوئین در میان آشغالهای جلو خانه استیلمن است. درزباله ها غوطه ور است . همه ی کاهایش( غذا ، خواب و کار دستشویی اش) راآنجا انجام می دهد. شب و روز همچنان می گذرد و او فقط می نویسد و گاهی به خانه زنگ می زند ولی شماره مسدود است. ماشین زباله می آید و او را همراه با زباله ها می برد و او خواب است در ماشین بیدار می شود . خودش را از ماشین پرت می کند بیرون. به سرعت می دود. یک لحظه هم نمی ایستد. تا به پارک می رسد. آنجا روی چمن دفتر چه را زیر سرش می گذارد وبه ابرها نگاه می کند و می خوابد.

۳۶٫ خارجی . کیوسک . روز
کوئین: الو.. آقای استر کوئین هستم.
استر: تو معلومه کجایی هزار با به خونه ات زنگ زدم.
کوئین: مشغول پروژه هستم، پول احتیاج دارم.
استر: همین رو می خواستم بهت بگم. چک بی محله. می تونی بیای ببینی.
کوئین: چی داری می گی من نمی تونم بیام هنوز استیلمن رو پیدا نکردم . هر لحظه ممکنه خودش رو نشون بده اون صبرش بیشتر از ایناس می خواد منو خسته کنه.
استر: چی داری می گی؟ مگه روزنامه ها رو نخوندی؟ یه پیر مرد با نام استیلمن خودکشی کرده، شش ماهه پیش ، خودشو از پل انداخته پایین، مرگش وحشتناک بوده. ولی نمی دونم اون استیلمن بوده یا نه ؟ جایی ننوشته که استاد دانشگاه بوده. یه سر بیا اینجا با هم بیایم دفتر روزنامه ، شاید عکسی از اون رو نشونمون بدن.
کوئین گوشی را می گذارد و می رود . حالا می بینیم که تمام لباسش پاره پاره است. کوئین در خیابان می رود.

۳۷٫ کوئین شب و روز در خیابانه، همان پارک دارد می گردد . به هرکس می رسد در مورد استیلمن سوال می پرسد.

۳۸٫ خارجی. جلو همان خانه . روز.
کوین در میان آشغالها است. تخم مرغی را پیدا می کند. پوست می کند و می خورد.

۳۹٫ خارجی . خیابان . روز
مثل سکانسهای اول. کوئین به خانه برمی گردد و از پله ها بالا می رود و می بیند خانه تغییر کرده و خانه یاو نیست.

۴۰٫ خارجی . جلو خانه . روز.
کوئین داخل خانه می شود. کلیدی را بیرون می آورد و داخل می شود. از پله ها بالا می رود. خانه خالی است و همه جا تمییز است . کوئین مدام می نویسد. به آن راهروکه قدیم در خواب دیده بود می رود. در اتاق ته راهرو را باز می کند و داخل می شود. اتاق تاریک است وخالی. همه ی پنجره ها مسدود است. در را می بندد و تمام پنجره ها را باز می کند . تمام لباسهایش را بیرون می آورد. خودش را لخت لخت می کند. لباسها را از پنجره پرت می کند و دوباره پنجره ها را میبندد ودراز می کشد و شروع به نوشتن می کند . تصویر سیاه می شود.تصویر روشن می شود. سینی غذا پهلوی کوئین گذاشته شده اشت. کوئین غذا می خورد بعد می نویسد.
تصویر سیاه می شود. دوباره روشن می شود. کوئین خوابیده است.
سیاه.
روشن. کوئین با یک دست می نویسد و با دست دیگر غذا می خورد.
سیاه.
روشن.
کوئین خوابیده است.
سیاه.
روشن.
کوئین می نویسد و غذای جلوش را نمی خوررد.
سیاه.
روشن.
کوئین می نویسد.
سیاه.
صدای کوئین: دیگه از استیلمن نمی نویسم. همون کودک۹ساله. لخت بود آره. استیلمن بود یا پیتر. همه کلمه هستیم . ویریجینا، او رو مدام لخت می دیدم. اصل. اصل. باید همه لخت بشن تا اصل باشن. باید از دن کیشوت بنویسم. او هم همه رو سر کار گذاشته بود. یاجکوبر دبلمسشیفقدار…. استیلمن دنبال این کلمات می گشت . او
EL رو یادش رفت . خدا. ویریجینا ممکنه تو ی این اتاق با کسی معاشقه کرده باشه.
روشن.
من کوئین هستم ولی اسم واقعی ام این نیست. شاید ویلسون باشم . او همیشه در من بود یا من در اون نمی دونم نه نه نه !من زاده ی اونم. نمی دونم. الان بهترم. ولی اون که وجود نداره. کوئین چی؟ وجود داره؟( می خندد). استر دروغ گفت؟ استیلمن همون دن کیشوت نباشه؟ به قول ویریجینا هر چیزی ممکنه!
سینی پهلوی دستش قرار می گیرد ولی او توجهی ندارد.
سیاه.
آخرین صفحات کی تموم می شه؟  باید روی تنم بنویسم . بعداز تموم شدن تنم، رو جانم.
سکوت.

۴۱٫ خارجی . جلو خانه . روز
شخصی از ماشین پیاده می شود.( ما فقط پاهای مرد را می بینیم). داخل خانه می شود . در باز است. داخل خانه خالی است.او همه اتاقها را می گردد. تا به اتاق تاریک می رسد. در را باز می کند. پنجره ها باز شده است. فقط یک دفتر چه ی قرمز جویده شده با دندان،  با یک سینی غذا را پیدا می کند.

۴۲٫خارجی . جلو خانه. روز
پیتر در بین زباله ها با یک خودکار دنبال چیزی می گردد. رویش را بر می گرداند و به ساختمان نگاه می کند. پیتر رو به دوربین می گوید.
پیتر: من دانیل کوئین هستم. اما اسم واقعی من این نیست.

۴۳٫ داخلی . خانه کوئین . روز
دختر (دختری که خانه کوئین را خریده) جلو آینه لباسش را مرتب می کند و بیرون می رود. با بسته شدن در، بعد از مدتی تلفن زنگ می زند ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. از طریق پیام گیر صدای پشت خط را می شنویم.
صدای استاد: الو… کوئین کجایی پسر؟ باید ببینمت. خیلی در مورد اون نویسنده  و کتابش، چی بود… آها .. استیلمن. تحقیق کردم،  همچین شخصی وجود خارجی نداره. استاد دانشگاهی هم با این اسم تو هیچ کجای دنیا نیست. تو مطمئنی اسم اونو درست به من گفتی؟  بهم زنگ بزن بیشتر بحث کنیم. خداحافظ.
پایان

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد