چند داستانک از علی جعفرزاده

, , ۵ دیدگاه

 

 

(۱)

 

«شنا بلد نیستم. ریسک نکن و از سر شوخی هل ام نده توی حوض. آن وقت تا آخر عمر…». ولی او همیشه توی زندگی عاشق ریسک کردن بود. از همینش خوشم می آمد. از حضورش در مسابقات اتومبیل رانی تا ازدواجش با من که از دوپا فلج بودم.

 

 

(۲)

 

دختری را که دوست داشتم به یک عابر بانک دل بست. حالا دلش برای یک شاخه گل لک زده. دستم کوتاه است. وگرنه گل روی شاخه اش قشنگ تر است تا توی دستهای او. این را از آخرین قرار پارک رفتنمان یادم مانده است.

 

 

(۳)

 

مگسی که که نشسته بود روی کیک سالروز آشناییمان یواشکی برداشتم و انداختم پایین. بدون اینکه ببیند. عاشق پولم شده بود. سرش آن طرف بود و داشت یواشکی پیامک تازه اش را می خواند. گل از گلش شکفت. مگس زیر پایم همچنان دست و پا می زد.

 

 

(۴)

 

«به جا نمیارمتون»….«مسخره بازی در نیار علی»…« خانم محترم مودب باشید»….«عجب دیوونه ای هستی …مسخره! اون حرفهای رمانتیک چی بود این ادا اطوارا چیه؟!»  راهم را گرفتم  و رفتم. واقعا نمی شناختمش. باور کنید.

 

 

(۵)

 

مژده….مژده! تیرم به سنگ خورد!

 

 

۵ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد