داستانکی از مریم منشی زاده

, , ۸ دیدگاه

 

 

همه جا تاریک بود همه جا تاریک بود یه نورایی یه سفیدی هایی از توی تاریکی رد میشد . درهم برهم . صدای لاستیکای یه ماشین که داشت دنده عقب میرفت ( معلوم بود دنده عقب میره چون صداش آبی بود ) نورهای توی تاریکی رو ریخت به هم . صداش آبی آبی بود. آبی سیر. آبی نفتی. همه چیز و همه جا آبی شد. لاستیک‌ها عقب عقب رفتند و وقتی از توی چاله ی آب ( آب بارون ) رد شدند یه عالمه آب زرد و بنفش پاشیدند رو آسفالت سیاه.

 

همه جا تاریک بود همه جا تاریک بود. یه ماشینی با صدای سرخابی از توی خیابون رد می‌شد . خیلی سریع می‌رفت . طوری که سرخابی ها رو برد و یه عالمه ستاره و جرقه جرقه های روشن سفید کرم یا شاید شیری پشت سر خودش جا گذاشت .

 

یه نفر رو تختش جا به جه شد . نورای زرد روشن میداد .

 

صدای هوا داشت سبز می شد .صدای نفس‌های رنگارنگ همه جا رو پر کرده بود . یه مگس ویز ویز  کنان اومد و دوباره هوا تیره شد .

 

همه جا تاریک بود تاریک تاریک .خط و خطوط درهم و بر هم سفید کم رنگ توی سیاهی موج میزد . یه نفر رو تختش خمیازه کشید .هوا پر شد از موجودای نارنجی کوچولو.

 

نور چراغ برجک نگهبانی یه لحظه از روی پنجره رد شد و رفت ( نمیدونم کجا ). با اینکه پتو به پنجره چسبونده بودند تا این نوره اذیت نکنه اما اومد و گند زد به همه تاریکی ها و رفت . با این حال یه لحظه روح بارون بی رنگ و قطره ای همه جا سرک کشید .دیده شد .تنها چیزی بود که توی تاریکی صداش بی رنگ بود .درست مثل روح .

 

روح که سفید نیست . من دیدمش .بی رنگه .اصلا رنگ نداره واسه همین هم هیچ صدایی نمی ده . بی صدا میاد و میره. روحا به محض اینکه یه ذره صدا کنن رنگی میشن دیده میشن. اونوقت همه می ترسن . من به نتیجه رسیدم بی رنگی ترسناکه. همه میترسن .باید حتما یه رنگی داشت. باید حتما صدا داشت .

 

قهوه خوشمزه ست چون قهوه ایه .چون توی بخارش یه صدا هایی رو میشنوی . هاوووو..هوووو

 

خوابم نمی بره . خوابم نمی بره .چونکه همه جا پراز سر و صداست . سکوت سکوت صداش از همه بدتره  اصلا رنگش چشمو می زنه . می خوام بخوابم.  خوابم میاد. اما  رنگا. توی تاریکی. کی بود صدا کرد. کی بود صدا کرد. بنفش همه جا بنفش شد . اه بنفشی ها ریخت رو سر و کله ام . ساکت ساکت .اها . تاریک شد . حالا باید فکر کرد چه طوری خوابید . فکرها رنگی ان . تازه تاریکی خودش یه رنگه از همه بد تر .از همه بدتر

 

۸ دیدگاه

  1. سمیرا آذرنژاد

    ۰۳/۰۹/۱۳۸۹, ۱۲:۲۴ ب.ظ

    نگاه اول:
    تب….تب غربت…..شب….سکوت….دستهای خالی و چشمان پر….. یاد……غم خاکستری….من و تنها من…تب…..خاکستری….تب…..خاکستری…….

    نگاه دوم:
    تب….. تب غربت…..شب…سکوت…..دستهای خالی و چشمان پر…….یاد…..حیرت……خلسه آبی…..من وتو…..آبی….آبی…..آبی……..

    پاسخ دادن
  2. مژگان منشی زاده

    ۰۴/۱۷/۱۳۸۹, ۰۸:۳۲ ب.ظ

    درود، مریم جان ، این یکی هم مثل همه نوشته ها، شعرها و داستان هایی که ازت خونده بودم بسیار جالب، نو و زیبا بود. شاد و پیروز باشی.

    پاسخ دادن
  3. آداب معاشرت

    ۰۳/۱۲/۱۳۹۰, ۱۰:۴۵ ق.ظ

    خیلی قشنگ بود مثل خودت مثل فکرت مثل آرامشی که هر وقت می بینمت بهم میده . مثل خودت تکه
    فقط چرا وقتی خمیازه کشید نارنجی پخش شد بیشتر زرد بهش می خوره ؟

    پاسخ دادن
  4. یکی که خیلی دلش واست تنگ شده !

    ۱۱/۱۷/۱۳۹۰, ۰۴:۵۸ ب.ظ

    دم بنفشها گرم. من اینقدر بیرنگم که از وسطم پشت سرمو میبینن( جالبه که خودمو نمیبینن!!!!)
    ممممممممممممماااااااااااااااااااااااچچچچچچچچچچچچچچچچ

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد