داستانی از فرشین کاظمی نیا

, , ۱ دیدگاه

 

 

 

الان- به نظرم- پس از یک ماه خواسته ام، دوباره، همه ی آن چه که رخ داده است را به یاد آورم. این یادآوری شاید بعدها به درد کسی بخورد و برایش تجربه ای باشد، البته اگر این نوشته به دستش برسد. آن روز، برایم از ابتدا عجیب بود. ولی، خوب، آن را به حساب غیرطبیعی بودن همه ی روزهای دیگر گذاشتم و سعی کردم بفهم چه چیز باعث این شده است که فکر کنم همه چیز متفاوت است. این که آن روز با صدای تک زنگ تلفن بیدار شدم؟ و فهمیدم برق رفته است؟ یا این که هنوز در ساعت حدود هشت صبح هوا روشن نشده بود؟ یا چیزهای دیگر؟

به هر حال با آن چه چند ساعت بعد رخ داد- حالا که دقیق فکر می کنم- می فهمم که همه چیز می توانست به گونه ی دیگری باشد.

وقتی آن ها آمدند، من فرصت هیچ کاری را پیدا نکردم. تازه صورتم را شسته بودم و می خواستم چیزی پیدا کنم و بخورم؛ که دیدم سه نفر جلویم ایستاده اند. سعی کردم خودم را حفظ کنم یعنی پس نیفتم.

پس از دو سال زندگی در انزوا- گرچه بارها چنین اتفاقی را با هم، من و او، بررسی کرده و به نتایجی هرچند فرضی رسیده بودیم- دیدن آنها با اسلحه برایم غافلگیرکننده بود.

یکی شان- که فکر می کنم سردسته بود- به من دستور داد که بنشینم و هیچ کاری نکنم. خودش هم رو به رویم نشست و به من زل زد. دو نفر دیگر مشغول وارسی اتاق و کتاب ها شدند. نیاز نبود به ذهنم فشار آورم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده است. از این به بعد، می بایست با آرامش مراحل احتمالی را مرور می کردم و فرضیه هایمان را با واقعیتی که در جریان بود، تطبیق می دادم تا تلفات به حداقل برسد.

آن ها پس از وارسی، بدون صحبت، در خانه پراکنده شدند. مردی که به من زل زده بود رفت کنار پنجره، رو به خیابان، با احتیاط ایستاد. آیا می دانست من منتظر کسی هستم؟ نیم ساعت بعد تلفن زنگ زد. با اشاره ی مرد کنار پنجره، گوشی تلفن را برداشتم.

خودش بود :

        الو . . . ؟ بانک مرکزی؟

        نخیر! اشتباه گرفته اید.

        ببخشید!

و ارتباط را قطع کرد. پس از این مکالمه بود که فکر کردم می توانم کاری بکنم و حتا در این وضع هم تغییری به وجود آورم.

یادم هست در آن موقعیت با خودم فکر می کردم که باز چیزی غیرطبیعی است ! مرد کنار پنجره اسحله اش را بالا و پائین می برد و به بیرون نگاه می کرد. اصلاً برایش اهمیت نداشت که من در تلفن چه گفته ام ! دو نفر دیگر هم بی حوصله به کتاب هایی که جمع کرده بودند، نگاه می کردند.

همه منتظر بودیم. یک لحظه فهمیدم آن ها هم منتظر همان  کسی هستند که من هستم. چه طور می توانستم او را نجات دهم؟ تردید ندارم در آن شرایط امکان این که می گفتم این جا بانک مرکزی است، وجود نداشت. من به خودم ایمان دارم و می دانم آن چه کرده ام حداکثر کاری بود که  می توانستم. در این مدت که رنگ آفتاب را ندیده ام شاید حواسم را کم کم از دست داده ام ولی،  ضربه ی امروز وادارم می کند دقیقاً آن چه که رخ داده است را به یاد آورم، هرچند یک ماه خواستم که همه چیز را فراموش کنم.

این که هنوز زنده هستم، نشان می دهد که برایشان ارزش دارم و بازی تمام نشده است. آیا آن چه که برایم ضربه ای گیج کننده بود، جزیی از یک نقشه- مثل قبل- نیست؟

صدای زنگ در را که شنیدم، برخاستم. ظاهراً برق هم آمده بود. دو زنگ منقطع و یک زنگ ممتد. معنی اش این بود که او پشت در است. سردسته اشاره کرد که در را باز کنم. دو مرد دیگر موضع گرفتند و خودش هم پشت سرم ایستاد. با خودم فکر کردم این که او تا این جا آمده این را می رساند که کوچه مسدود نیست و امکان فرار وجود دارد. سعی کردم آرام حرکت کنم تا وقت کشی کرده باشم. قرارمان این بود که پس از شنیدن صدای زنگ، در شرایط عادی ابتدا لامپ حیاط را خاموش کنم و بعد بپرسم : « کیه ؟» و پس از شنیدن جواب مشخصی کلید در را یک بار به عکس و بعد دوبار به جلو بچرخانم تا در باز شود.آیا این که از اول لامپ حیاط خاموش بود، این را نمی توانست برساند که شرایط غیر عادی است؟ به خودم گفتم، « می دانستم این احمق هوش عملیاتی ندارد!»

غافل از این که همیشه شرایط، در محدوده ی تصور ما نمی گنجد. تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم به او امکان فرار دهم. بدون هیچ پرسش- علی رغم قرارمان- با تأنی به سمت در رفتم و بدون چرخش معکوس کلید را به جلو چرخاندم تا او بفهمد من را گرفته اند. وقتی هم که در باز شد و او را دیدم که ایستاده و بروبر من را نگاه می کند و حتا پس از آن که هر دوتایمان را کنار هم در یک اتومبیل نشاندند و به این جا آوردند، همه چیز را به حساب حماقت و بی هوشی او گذاشتم.

امروز چند دقیقه در اتاق بازجویی تنها شدم. سعی کردم با خم شدن، برگه های مقابل بازجو را بخوانم. همان چند جمله ای که خواندم، کافی بود تا همه چیز را بفهمم.

متأسفم ! این تکه کاغذ دیگر جا ندارد که بنویسم…

 

یک دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی

    ۱۱/۳۰/۱۳۸۹, ۰۳:۰۰ ق.ظ

    سلام:

    از داستانتون لذت بردم.

    موضوع جذابی داشت.

    اولش فکر کردم اه! بازم یه چیزی تو مایه های محاکمه ی کافکا.

    البته جدی هم شبیهه اما اون تیکه ای که منتظر کسی بودن که من بود خیلی خوب بود.

    اون جمله ی یعنی پس نیفتم اصلا به لحن راوی نمی خورد اگه برش دارین بهتره.

    نکته ی دیگه هم درباره ی پایان بندی داستانه.

    داستان صرفا تموم شد.

    یعنی دقیقا از جایی که صربه رو زدین و مخاطب منتظره داستان تموم می شه همین طوری!

    البته این ایده ی خوبیه اما به شرطی که اغراق شده باشه و تعمدش احساس شه اما من اینجا تعمدی حس نکردم.

    کلا هم نمی دونم چرا هیچ وقت این روش جواب نمی ده منم یه بار سعی کردم و نتیجه اش افتضاح بود!

    من اگر به جای شما بودم کلا به جای بازجویی و اینا که شبیه کافکاست روی منتظر کسی بودن که منه بیشتر کار می کردم چون بهترین تیکه ی داستان شما عملا بدون پرداخت مونده.

    در هر صورت داستان خوبی بود.

    ممنون.

    به منم سر بزنین.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد