داستانکی از حسین کمیلیان

, , ۵ دیدگاه

  

 

دو روز پیش بود و هنگامه ی گرگ و میش. مشغول تورق آلبومی بودم از آلبوم‌های عکس خانوادگی. آلبوم پر بود از عکس سفرهای جور و واجوری که رفته بودیم. توجهم به یک سری عکس که مشخص بود مال یک سفر خاص است جلب شد. نما‌ها متعلق به یک جای کوهستانی سرسبز بود که تیزی هوای پاییز به نحو چشم نوازی گُله گُله ‌ی آن سبزی ِ‌ تمام را زرافشان کرده بود. احتمالاً کلاردشت بود و اواخر آبان. من یک لباس سورمه‌ای رنگ به تن داشتم که راه‌های زرد افقی با ضخامت‌های نحیف مثلاً طرح دارش کرده بودند. خلاصه جالب بود؛ به خصوص این که من توی بیشتر عکس‌ها بودم و خیلی هاش هم عکس تکی ِ‌خودم بود با فیگور‌ها و حالت‌های مختلف.

 

***

 

صبح ِ‌ زود ِ همان روز باید بیرون می رفتم. کوله را به دوش انداختم و مسیر ۱۰ دقیقه‌ایی را که باید از کنار اتوبان پیاده می رفتم تا تاکسی سوار شوم، آغاز کردم. توی این ۱۰ دقیقه بود که به این نتیجه رسیدم که من هیچوقت لباسی با رنگ سورمه‌ای و راه های زرد افقی نداشتم. یا چرا توی اون عکس ها هم قد کسانی بودم که از من کوتاه ترند ؟ می‌دانم که من قدم از آنی که توی عکس ها بود خیلی بلندتر است. تازه من هیچ موقع از نیمه‌ی مهربه آنم طرف، کلاردشت یا جایی شبیهش نرفته بودم. از همه مهم‌ تر من همیشه خیلی کم عکس دارم. یا پشت دوربین ام یا دور از دوربین. این دیگر چه جورش است؟ کجا من این همه عکس تکی در حال لبخند و ادا گرفتم؟!

 

زمانی که داشتم سوار تاکسی می‌شدم دیگر مطمئن بودم که من مطلقاً به چنین مسافرتی نرفته بودم.

 

***

 

حدود ۸ دقیقه پیاده راه است. از جایی که از آخرین تاکسی پیاده می‌شوم تا محل کاری که آن روز به قصدش بیرون زده بودم. کوچه باغ نسبتاً بکری در شمال غرب تهران. می‌گویم نسبتاً بکر چون آن جا سایت عمرانی یک مجتمع عظیم آموزشی است و اسکلت فولادی آن پوز درختان ۶۰ ، ۷۰ ساله ی منطقه را در «بلند بودن» زده‌. البته در یک رنگی این درختان بی رقیب اند. از جمله این که؛ ساکنان آن هیکل‌ها امروز کارگران ساختمانی و مهندسان و فردا دانشجویان و اساتیدشان هستند ولی ساکنین این یکی ها امروز ، فردا و تا همیشه ی زنده بودنشان همه چیز است غیر از انسان. در حال قدم زدن در همین گذارگاه‌ ِ‌ سنت و مدرنیته بودم که فکر و خیال‌هایی به سرم می زد تا راه حلی برای همه‌ی بغرنجی‌های زندگیم پیدا کنم. ولی افسوس که مثل همیشه به این نتیجه می‌رسیدم که «زندگی باید کرد

 

سایت مجتمع را که بین درختان محصور شده بود دور زدم و به درب ورودی فلزی آن رسیدم. آقای تپلی از باجه ی نگهبانی بیرون آمد. تا مرا دید به سمتم آمد و در حالی که درب را باز می کرد گفت: «سلام آقای مهندس صبحتون بخیر

 

من هم مثل همیشه با خوشرویی جواب دادم: «سلام آقا یحیی! صبح شمام بخیر.» سلام رو جوری کشیدم که انگار دارم به یک دوست صمیمی که مدتی است ندیده امش سلام می‌کنم. در صورتی که او را هر روز دارم می‌‌بینم وانگهی جزو دوستان صمیمی من هم به شمار نمی‌آید.

 

 

 

***

 

طبق قاعده باید تا ۳ سر کار می‌ماندم ولی تجربه‌ی غریب صبح و کارهای تلمبار شده‌ی دیگر انگیزه ای شد تا چند ساعت زودتر یعنی حدود ساعت ۱۱ خودم را از آن جا خلاص کنم.

 

به خانه که رسیدم، یکراست رفتم پای لپ تاپ و مشغول انجام کارهای عقب افتاده شدم. اصلاً دنبال آن آلبوم نرفتم چون خوب می‌دانستم چنین چیزی وجود ندارد. برایم تازگی نداشت این چیزها. می‌دانستم که این هم یک بخش کوچک از کابوس لعنتی زندگی ام است. فقط آرزو کردم که حوالی صبح زودی که همینجوریش هم بیدار شدن و بیرون رفتن طاقت فرسا ست، دیگر درگیر این تجربه ها نشم. البته این آرزو هم پر پر شد و امروز صبح نزدیکای گرگ و میش، برای آخرین بار آن آلبوم را دیدم.

 

 

۵ دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی

    ۱۱/۳۰/۱۳۸۹, ۰۳:۳۳ ق.ظ

    سلام:

    ممنون از داستانتون.

    موضوع جالبی داشت.

    به نظرم داستان پخش بود.

    نمی تونم به طور قطع بگم که درون مایه ی اصلی داستان چی بود.

    توی داستان پر از اطلاعات اضافه ای بود که نقشی توی کلیت کار نداشت.

    در حالی که تو داستان به این کوتاهی به نظر من هر المانی باید حداکثر کارکرد ازش کشیده بشه.

    نکته ی بعدی اینه که تکلیف زبان داستان مشخص نیست که می خواد محاوره ای باشه یا نگارشی و این هم نمی تونیم به لحن راوی منتسب کنیم.

    مثل این تیکه: فقط آرزو کردم که حوالی صبح زودی که همینجوریش هم بیدار شدن و بیرون رفتن طاقت فرسا ست، دیگر درگیر این تجربه ها نشم.

    که همینجوریش و نشم به صورت محاوره ای و شکسته به کار رفتن.

    در کل اما کار بدی نبود.

    ممنون به منم سر بزنین.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد