شش داستانک از علی جعفرزاده

, , ۲ دیدگاه

 

 

 

(۱)

 

خیلی آنی اتفاق افتاد. از دیدن تا لرزیدن تا …آنقدر که حتا نرسیدم این داستان را تا به انتها…..

                                                 

 (۲)

 

دست پیر زن محکم توی دستم بود. مضطربانه با  شانه های خمیده اش برمی گشت به این طرف و آن طرف خیابان و عبور ماشینها را نگاه می کرد. از عرض خیابن گذشتیم.  _« پیر شی الهی مادر!»  برگشتم به این طرف خیابان و سرمست از ثوابی که کرده بودم توی شیشه مغازه ساعت فروشی توی انبوهی از ساعت ۱۰:۱۰ به خودم نگاه کردم. باورم نمی شد. موهایم سپید شده بودند و صورتم پر شده بود از چین و چروک پیری.

 

 (۳)

 

باز هویج شده ام. باز هم سبز شده ام توی باغچه خانه ی زنی. من آدم نمی‌شوم. من از بوی گل خوشم می آید….

« نه نشد… یه بار دیگه…می خوام اون حس واقعیتو  نشون بدی… یه جورایی می خوام یه هویج واقعی ازت دربیارم»

خانم کارگردان  لبخند که می زد دو تا دندان  جلوی اش می زدند  بیرون….کم کم داشتم زرد می‌شدم…نارنجی….از ترس بود یا علاقه ….نمی‌دانم.

 

 (۴)

                                  

نباید از گفتنش ترسید. باید دل به دریا زد . باید مرد بود. دو دلی اصلا فایده ندارد. برو جلو. نترس. آخرش که چه؟ آخرش می گوید نه. اینطور تکلیفت با خودت روشن می شود. راحت باش. این جور خودت را داری شکنجه می کنی…

دل به دریا می زنم. محکم می ایستم رو برویش . بدون لرزیدن زانو…

 

          « آقا ببخشید شما سیگار نخی هم می فروشید؟»

 

 

(۵)

 

باران گرفته است. من مثل همیشه چترم را توی اداره جا گذاشته ام. یکی از پوشه ها را می گیرم روی سرم تا بیشتر خیس نشوم.

 

 (۶)

 

اصلا دلش نمی خواست به کودکی برگردد. خاطرات خوبی از آن دوران نداشت. هر وقت یاد آن دوران می‌افتاد دلش خون می‌شد. خیلی دست و پا زد. خیلی تقلا کرد. گریه… شیون… حتا کار به التماس کشید…فایده نداشت. دست  و پایش را بستند و انداختند توی ماشین. دقایقی بعد تمام شهربازی جمع شده بودند آنجا و داشتند به او می‌خندیدند.

 

 

۲ دیدگاه

  1. امید نقیبی نسب

    ۰۱/۲۹/۱۳۸۹, ۰۱:۴۵ ب.ظ

    در مورد داسان اول باید بگویم فقط با یک شکل داستانی تر از نوشته های رضا براهنی روبه رو شدم. و فقدان خلاقیت.
    در مورد سایر داستان ها هم باید بگویم کنش خاصی نظرگیر نشد. ولی داستان پنجم به دلم نشستم. در مورد داستان پنجم یک ریتم و بافت خوب و شخصیت پردازی موجز وجود دارد.
    البته خدایی ناکرده این چند خط را به حساب نقد نگذارید. نظر شخصی من بود.
    موفق و پیروز باشید.

    پاسخ دادن
  2. سمیرا آذرنژاد

    ۰۳/۳۱/۱۳۸۹, ۰۷:۴۲ ق.ظ

    آخرین داستان و داستان سوم حس بسیار جالبی داشت.در عین کوتاهی کاملا گویای یک حس واقعی بود.
    راستش نسبت به بقیه داستانها حسی نداشتم که البته مهم هم نیست چون من منتقد نیستم.

    موفق باشید.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد