بررسی سریال‌های پخش شده از تلویزیون در سال ۸۸

, , ۱ دیدگاه

 

مثل هر سال دیگری در سال ۸۸ نیز تلویزیون سریال های زیادی تولید و روانه آنتن کرد. آنچه در نگاه کلی به تمامی این مجموعه ها می توان گفت این است که در تمامی آن ها یک عنصر مفقود شده وجود دارد و آن بررسی دلایل ساخته شدن یک سریال است پیش از ساخته شدن آن. از ابتدا معلوم است که اگر هدف از ساختن یک سریال پر کردن آنتن باشد جستجو برای دلایل، کار  بیهوده و عبثی است اما اگر با این فرض پیش برویم که مدیران سازمان صدا و سیما برای ساختن هر مجموعه ای هدفی را دنبال می کنند( که به احتمال قوی نظر ایشان هم همین طور است چرا که اگر این طور نبود خبری هم از تحلیل سریال و در بعضی مواقع روان شناسی شخصیت ها در برنامه هایی با حضور منتقدان و کارشناسان نبود) آنگاه آنچه به چشم می آید ساخته شدن مجموعه هایی با بی توجهی کامل به موضوعی است که در حال بیان آن هستند و در سوی دیگر در مجموعه هایی که این توجه وجود دارد سازندگان چنان سرگرم موضوع شده اند که از اصل غافل گردیده اند. به عنوان نمونه می توان از دو سریال دلنوازان و در چشم باد نام برد در اولی که مشخص است هدف اصلی جذب حداکثری مخاطب است تا به این طریق پیام های اخلاقی اش را منتقل کند از میانه سریال با تصویر کردن چهره نازیبایی از اسلام مواجه می شویم(مثلا شوهری زنش را آن هم به شکلی کاملا محق در خانه زندانی می کند) و در دیگری سازندگان چنان سرگرم انتقال پیام های میهن دوستانه و وطن پرستانه شان هستند که فراموش کرده اند که در دهه پنجاه زندگی نمی کنیم و مردم حوصله شان سر خواهد رفت اگر یک قسمت را به این اختصاص بدهیم که دو تا از شخصیت ها به سینما می روند و فیلمی می بینند.

در ادامه به بررسی موردی مجموعه هایی می پردازیم که از سایر مجموعه های پخش شده در سال ۸۸ ارزش بیشتری داشته اند یا به دلایلی مخاطب بیشتری را جذب کرده اند. لازم به ذکر است از سریال هایی که در  نوروز۸۸ پخش شده اند(مثل مرد دو هزار چهره) صرف نظر شده است.  

 

مناسبتی‌ها

نردبامی به آسمان(محمد حسین لطیفی):

بزرگترین و تنها دستاورد نردبامی به آسمان ایجاد فضای صمیمی و گفتگوهایی با زبان محاوره ای در یک سریال تاریخی است. همین که شخصیت ها جملاتشان را به شکل رسمی و کتابی بیان نمی کنند راه را برای جذب مخاطب بیشتر هموار می کند اما همین شیوه بیان دیالوگ ها بخصوص توسط جلیلوند پس از چند قسمت و با استفاده از کلماتی که معنای آنها برای مخاطب آشنا نیست و توضیحی نیز برای آشنا کردن بینندگان با آنها داده نمی شود به پاشنه آشیل سریال تبدیل می شود بینندگانی که حوصلشان از گفتگو هایی با کلمات علمی آن هم با اصطلاحات صدها سال پیش سر رفته توجه شان به ترفندهای گرافیکی ضعیف سریال جلب می شود و سریالی که می توانست به شکل یک نمونه مثال زدنی در سالیان بعد درآید به یک طنز ناخواسته تبدیل می شود و به سرعت از یادها می رود.

عبور از پاییز(مسعود شاه محمدی):

در اولین دیدار به نظر می آمدکه فیلم در حال پخش به شکل اسلومویشن است: بازیگران آهسته راه می روند کند حرف می زنند و به زور هر دو، سه قسمت یک بار یک اتفاق نیم بند می افتد و… عبور از پاپیز چنان کند بود که گویی روزه داران حالا سیر از افطار را به خواب دعوت می کرد. تنها نکته مثبت این سریال بازی جلیلوند بود، یکی از غول های دوبله ایران که نقشی با کمترین دیالوگ را ایفا می کند!

سال های مشروطه(محمد رضا ورزی):

مثل این که دیگر باید عادت کنیم که محمدرضا ورزی هر سال یک سریال بسازد و به ما نشان دهد تمام تصوراتی که ما از تاریخ داشته ایم و یا در کتاب ها خوانده ایم به درد خودمان می خورد. اگر زمانی زنده یاد علی حاتمی به بخش هایی از تاریخ دست می برد آن هم با دلیلِ موجهِ ایجادِ درام و تعریف کردن بی لکنت داستانش، ورزی اصلا کاری به تاریخ ندارد شخصیت های تاریخی را آن هم با چه دقتی در ایجاد شباهت انتخاب می کند و داستانی دلبخواه را تعریف می کند که اصلا ربطی به تاریخ معاصر ندارد کار حتا از شیوه پیشنهادی کمال تبریزی یعنی «برداشت کارگردان از تاریخ» هم گذشته و ورزی در حال ساختن یک تاریخ جدید است.

پنجمین خورشید(علیرضا افخمی):

پنجمین خورشید را شاید بتوان بهترین سریال مناسبتی پخش شده از تلویزیون دانست: جذاب و سرگرم کننده. داستانش را بدون لکنت تعریف می کند. حد و اندازه های فانتزی مورد قبول مخاطب ایرانی را می داند و از همه مهمتر پیامش را نه آنچنان رو می دهد که توی ذوق بزند و نه چنان پنهانش می کند که به چشم نیاید. 

 

هر شبی‌ها

شمس العماره(سامان مقدم):

شمس العماره معایبی در حد محاسنش داشت: همان قدر که بازیگران خوب بازی می کردند و قاب هایِ مقدم شکیل و کار شده بود داستان های اپیزودیک سریال بی معنی و منطق بود و سریال از میانه به بعد هیچ چیز تازه ای برای نشان دادن نداشت. اما مقدم نشان داد که کارگردان زبر دستی است و کار خودش را خوب بلد است هر چقدر که داستان به سمت آبکی شدن پیش می رفت رنگ ها و تنوع و دلیل استفاده کردن از آنها در سریال قوت و قدرت بیشتری می گرفت به شکلی که هر قسمت به ضیافتی از رنگ ها تبدیل می شد و هر رنگ کارکرد درست خودش را در پیش برد درام به عهده داشت به عنوان مثال می توان به رنگ لباس های عمه شمسی(با بازی مهین ترابی) اشاره کرد(رنگ لباس نشان دهنده پیشرفت بیماری یا حالت روحی وی بود) . مقدم حتا به این هم اکتفا نکرد و در اقدامی کم سابقه در تلویزیون سعی کرد آدم های تیپیکالش را شخصیت جا بزند.تنها با چنین رویکردی می شد آن پایان مسخره را به چنین مجموعه بدین حد کش آمده ای چسباند.  

 مسافران(رامبد جوان):

از همان ابتدا وقتی مشخص شد مسافران را نه مهران مدیری که رامبد جوان خواهد ساخت مشخص بود میزان فانتزی موجود در کار چنان بالاست که دیگر به کار مدیری نمی آید و همین طور هم شد، جوان نتوانست تعادل درستی میان دو دنیای واقعی و خیالی ایجاد کند و هنوز ده قسمت نگذشته بود که شخصیت ها تبدیل به همان آدم هایی شدند که قبلا می شناختیم . همان خشایار مستوفی همان فریدِ خانه سبز… مسافران به سرعت از سریالی که می توانست نمونه درستی برای استفاده و صرف وقت و انرژی و هزینه برای ایجاد جلوه های ویژه باشد تبدیل شد به سریالی که چیزی نداشت جز بازی درخشان زوج معجونی، دولتشاهی. برادران قاسم خانی نشان دادند حتا در شکوفا ترین لحظات خلاقیتشان نیاز به دستی هدایت گر دارند تا آنها را کنترل کند و مسیر درست را نشانشان دهد.

 رستگاران(سیروس مقدم):

 مقدم نشان داده که یک سریال ساز حرفه ای است. رستگاران را هر کس دیگری می ساخت یک ملودرام آبکی می شد با پیام های رو و نصیحت های اخلاقی آزار دهنده؛ مقدم با تسلطی که بر ابزار کارش دارد(در حد و اندازه تلویزیون البته) موفق شد سریالی قابل قبول بسازد. سریالی که حتا از اسمش هم معلوم بود قرار است چگونه چیزی باشد اما جذاب بود و تمام سعی اش را کرد شخصیت خلق کند و آدم بدهای داستانش را در حد و اندازه ای که اجازه داشت خاکستری کند.

 دلنوازان(حسین سهیلی زاده):

پس از ترانه مادری سهیلی زاده فهمید ساختن یک سریال پر مخاطب یک فرمول ساده دارد: چند جوان خوش بر و رو که برای خودشان کارهای مهمی می کنند کنار هم جمع کنید. این جوان ها پدر و مادرانی دارند که به سبک فیلم هندی ها نگران آنها هستند و بعد یک ماجرای عشقی که هر چقدر دم دستی تر باشد بهتر است ودر ادامه باید سعی کرد نشان داد یک راز خانوادگی وجود دارد و با تمام توان داستان را در سطح نگه داشت. نکته ای که نباید فراموش کرد این است که قاب بندی ها و خانه ها و لباس ها و کلا هر چیزی که بیننده آن را می بیند باید شکیل باشد. با این مصالح بدون اینکه به داستانتان آب ببندید ۵۰ قسمت تخت گاز به جلو می روید.

گاو صندوق(مازیار میری):

اگر کارگردان شمس العماره سعی می کرد تیپ هایش را شخصیت جا بزند میری تمام تلاشش را می کند تیپ هایش را کاریکاتور جا بزند! تا اینجای ایرادی به میری وارد نیست اما اشکال کار جایی است که میری همه چیز را خیلی جدی برگزار می کند و مخاطبانش را دست کم می گیرد. این طور می شود که باید هر شب ماجرایی را دنبال می کردیم که دو سه قسمت از تک تک شخصیت هایش پیش بودیم و شاهد استدراکات کارگاه زبر دست در قالبی شبیه به پدرِ پسرِ شجاع می بودیم که ادای پوآرو را در می آورد.

 به کجا چنین شتابان(ابولقاسم طالبی):

 گویا باید به بعضی از کارگردانان تذکر داد که ما نه تنها در دهه ۶۰ نیستیم که در آستانه ورود به دهه نودیم. به کجا چنین شتابان را گویی طالبی برای ایرانیان دهه ۶۰ ساخته بود. جهان بینی و دسته بندی آدم ها در این سریال چنان عقب افتاده بود که موجب حیرت می شد وقتی تنها المانی که طالبی برای بد بودن برخی از شخصیت ها ارائه می دهد کروات زدن آنهاست باید هم مهندس خوبمان نقشه های یک برج را در دهه۸۰ با دست بکشد آن هم روی زمین. از این ها گذشته به کجا چنین شتابان به لحاظ کارگردانی ، میزانس ، قطع نما ها و بازی ها یکی از بدترین سریال های یک دهه گذشته بود.

همه فرزندان من(مرضیه برومند):

بهترین سریال پخش شده در سال ۸۸ که به دلیل ساعت بد پخش و نبود ستاره ها مورد توجه قرار نگرفت. همه فرزندان من مثل همه کارهای مرضیه برومند اثری گرم و دوست داشتنی بود مجموعه ای از زنان میان سال که به مشکلات خود در بستری خانوادگی و در حضور بچه های قد و نیم قدشان مواجه می شوند. زنانی که در آستانه پیری، مشکلات زنانگی، طلاق، ازدواج، خود کفائی از دیگران و سر پای خود ایستادن هستند. هنر برومند این است که مثل همیشه زندگی را در قالب داستان و داستانش را در قالب زندگی تعریف می کند.

 

هفتگی‌ها

عملیات ۱۲۵(محمد رضا آهنج):

سری اول عملیات ۱۲۵ یک کلاس درس واقعی بود. افخمی با کمترین مواد خام داستانی دنیایی کاملا ملموس و باور پذیر خلق کرده بود دنیایی که بیننده آدم هایش را می شناخت و به آنها اعتماد داشت. اما در سری جدید و با اضافه شدن جلوه های ویژه و ماجراهای که به اصطلاح اکشن داستان را زیاد می کند نه تنها هیچ چیز از خاطر خوش سری اول باقی نماده بلکه سازندگان سری جدید همان شخصیت های دوست داشتنی را هم در مسیری غلط قرار داده و از چشم بیننده انداختند.

در چشم باد(مسعود جعفری جوزانی):

سطح فیلم برداری ، کارگردانی و چیدمان عناصر اصلی برای خلق قصه در سریال در چشم باد با اشل یک سریال تلویزیونی بزرگ به مراتب از سایر آثار این چنینی تولید شده بالاتر است. همه چیز خوب است و به جا فقط یک مشکل مهم وجود دارد جوزانی در هنگام نگارش چنان عاشق دست پروده خود شده که فراموش کرده در چشم باد قرار است در نهایت یک اثر تصویری باشد و نه یک اثر نوشتاری. جوزانی جنان سرسختانه هر آنچه را که نوشته تصویر کرده که از تحمل بیننده امروزی خارج است پنهان نیست که جوزانی دوست دارد مثل برتولوچی که ۱۹۰۰ را ساخت ۱۳۰۰ بسازد باید صبر کرد منتظر ماند تا ببینیم از پسش بر آمده یا نه.

خسته دلان(سیروس الوند):

الوند معتقد است با خسته دلان مثل یک فیلم سینمایی برخورد کرده و همه چیز در همان حد و اندازه هاست. در صورتی که خسته دلان حتا از ضعیف ترین فیلم های الوند هم ضعیف تر است. و آنچه مایه تاسف است بازی بسیار بد برخی از بزرگان عرصه سینما و تلوزیون در این سریال است.

جستجوگران(محمد علی سجادی):

یک ایده خوب. همین!

آشپز باشی(محمد رضا هنرمند):

اگر آشپز باشی هر شب و پشت سر هم پخش می شد به یکی از موفق ترین سریال های سال تبدیل می شد اما تصمیم گرفته شده است که این سریال هفته ای یک بار پخش شود و به همین دلیل کندی بیش از حد سریال، فرار کردن از به نتیجه رساندن و ایجاد موقعیت های کارتونی(که بعید می دانم دیگر کسی به این شوخی های آبکی بخندد) باعث شده آشپز باشی با همه هزینه ای که برای ساخته شدنش شده یک سریال معمولی و پیش پا افتاده باشد سریالی که ده قسمت اش پخش شده و هنوز به اندازه یک قسمت داستان تعریف نکرده. حالا این شیوه خاطره نویسی که معلوم نیست ایده خلاقه کدام یک از نویسندگان است به کنار که عجیب روی اعصاب است.

***

در انتها می خواهم از سریالی یاد کنم که در سال ۸۷ پخش می شد و هر قسمتش به اندازه یک فیلم سینمایی ارزش داشت، همچنین ارزشش را داشت که یک هفته منتظر پخش قسمت جدیدش باشی سریالی که جایش (و حتا سریال دیگری در قد و قامت آن) در سال ۸۸ خالی بود: روزگار قریب.

 

 

یک دیدگاه

  1. علي دانشيان

    ۰۱/۱۰/۱۳۸۹, ۰۴:۰۴ ب.ظ

    سریال های نوروزی ۸۸ رو که کلا فراموش کردید.
    «مرد دو هزار چهره» یک مشکل داشت. در سینما و تلویزیون غرب، کارگردان ها در سری اول به پروراندن شخصیت ها می پردازن و در سری دوم داستان رو تعریف می کنن. ولی در ایران در سری اول فقط داستان تعریف میشه و سری دوم چزی گنگ و سرگردان از آب در میاد. با این حال نمیشه از نقدهای اجتماعی و تیکه های تامل برانگیز مدیری گذشت.
    «ماه عسل» یک ملودرام آبکی دیگه به قلم فلورا سام بود. فیلمنامه های سام، حتی اگه کارگردانش شاهد احمدلو باشد، به قدری آبکی و پایان بندی های الکی و سرهم بندی شده هستند که … چه عرض کنم.
    اما یک سریال خیلی درخشان که بعد از عید پخش شد رو هم رو جا انداختید. سریالی با فیلنامه خوب، بازی های روان و درخشان، کارگردانی و قاب بندی های عالی. «اشک و لبخندها» سریال قابل گذشتی نبود.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد