زندگینامه‌ای خواندنی از خسرو شکیبایی

 

آغاز کارش در کره زمین مثل دیگران در یک چنین جمله ای خلاصه می‌شود :خسرو شکیبایی در هفتم فروردین سال  1323 در خیابان مولوی تهران محله بازارچه طباطبا به دنیا آمد. پدرش احمد، سرگرد ارتش بود. خانواده و دوستان محمود صدایش می‌کردند و در بین دوستان به محمود سیاه معروف بود لقبی که درفیلم یک بار برای همیشه بر کاراکترش نشست.

 

***

 

«آقایی در محله ما زندگی می‌کرد که می گفتند بازیگر است و به همین دلیل همیشه به ش سلام می کردم…»

 

 «از سیزده تا هجده سالگی می رفتم دم در اداره رادیو و به گویندگانی که از آنجا بیرون می آمدند سلام و عرض احترام می کردم»

 

اولین بار در هفت سالگی پس از خوردن یک کتک مفصل از پدرش با او  به سالن سینمای باشگاه افسران رفت. او اولین تجربه اش از سینما را این چنین توصیف میکند:«در اولین صحنه ای که دیدم یک کلاه شاپویی با مشت زد زیر چانه مردی و آن مرد از پله های یک ساختمان به زیر افتاد و بعد نوشته هایی به فارسی آمد که حرف ها را ترجمه می کرد»

 

در نوجوانی به کشتی علاقه داشت و در سازمان رهبری جوانان کشتی می گرفت. ورودش به تئاتر در تابستان  42بر اثر آشنایی با یک جوان جودوکار به نام فریدون کشاورز در پیک نیکی که به آدران کرج رفته بودند شکل گرفت. آن زمان خسرو در کانال سازی کار میکرد.قبل از آن در آسانسور سازی و خیاطی هم تجربه کار داشت. فریدون کشاورز خسرو را برای معرفی نزد حسین شریفی کارگردان تئاتری به نام کدخدای ده ما برد و خسرو در آن جا خیلی اتفاقی با حسین افشار آشنا شد که از او برای همکاری در گروه تئاتر کاویان دعوت کرد.« مقطعی که تصمیم گرفتم بازیگر شوم دقیقا لحظه ای بود که یک نفر از پشت سر زد روی شانه من و گفت: آقا شما می خواهید بازیگر شوید؟» افشار چند خط نوشته از نمایشنامه ای به نام پنجه به او می دهد.او از خسرو خواست که آن دیالوگ کوتاه را تا روز بعد حفظ کند.خسرو با یک نگاه  کاغذ را روی میز می گذارد و می گوید آماده ام و بدین ترتیب اولین دیالوگی که خسرو حفظ کرد این بود:«امیلی اگر اینکارو بکنی و مرا ببری و اگر این قتل صورت بگیرد،بالاخره پنجه عدالت ما را گرفتار می کند و آهِ پیر دومیشل هردوی ما را نابود می کند» خسرو پیش از این زمان با برشت و فاصله گذاری آشنا بود …«آرام حرکت کردم به طرف ماسکهایی که روی دیوار زده بودند،چرخیدم و آمدم درست روبروی حسین افشار ایستادم وشروع به خواندن کردم… او نگاهی کرد و گفت: ما رو سیاه می کنی؟ کجا تئاتر کار کردی؟»

 

پانزده خرداد 1342: مراسم عاشورای حسینی در بازار بزرگ تهران، محمود سیاه هم در جمعیت است و مشغول سینه زنی… به سبزه میدان می رود و سپس به میدان ارک و… حال و روز عاشورای این سال با سالهای دیگر متفاوت است. چشمها نگران اند.ارتش به مردم حمله ور می شود.نزدیک بازارچه قنات آباد و در شلوغی جمعیت، خسرو احساس می کند بالای دستش داغ شده. « یکدفعه شنیدم که می گفتند محمود سیاه تیر خورده…به دستم نگاه کردم دیدم هیچ خبری نیست… همه جای دیوارهای سفید جای پنجه های خونی بود، من هم آستین خونی پیراهنم را به دیوار کشیدم …»

 

روزی دوستی او را به عباس جوانمرد معرفی کرد که نمایشنامه ای از بیضایی را در دست داشت. خسرو چند بار با بازیگران آن نمایش،کرم رضایی و جمشید لایق و.. تمرین کرد و یکروز وسط تمرین به سرش زد که کار را ول کند و برود سربازی. از سربازی که برگشت با هادی اسلامی نمایش زیر گذر لوطی صالح را روی صحنه برد و بعد به استخدام اداره تئاتر ملی در آمد. «سال 47 رفتم دوبله و 49 آمدم بیرون… رفتم سربازی … به همه قدیمی های دوبله احترام می گذاشتم، جلوی پای شان بلند می شدم ،چنگیز جلیلوند یک آدم خاص در زندگی من است… ادب و جلوی پیش کسوت بلند شدن را به خاطر ایشان یادگرفتم …سال 57 دوبلورها اعتصاب کرده بودند و من کارمند اداره تئاتر بودم از ما خواستند چند فیلم دوبله کنیم جای چارلتن هستن در آخرین مردان سرسخت و دو بار هم جای جیمز میسن حرف زدم »  در این دوران خسرو در فیلمهایی همچون طالع نحس و شعله هم گویندگی کرده است.

 

سال 51 با نام خسرو شکیبا در سریال سمک عیار به کارگردانی محمدرضا اصلانی بازی کرد و حضور دیگرش در تلویزیون با همین نام در قطعات نمایشی لحظه به کارگردانی محمد صالح علاء بود. در آن سالها قرار بود در فیلمی از فریبرز صالح بازی کند که ساخته نشد پیش از آن در فیلم کوتاهی از او با نام کتیبه بازی کرده بود.

 

کیمیایی یازده بار نمایش شب بیست و یکم محمود استاد محمد با بازی خسرو شکیبایی را دید تا از او برای بازی در خط قرمز (1361) دعوت کرد.خظ قرمز به دلیل مشکل پوشش بازیگران زنش امکان نمایش نیافت هر چند نقش خسرو شکیبایی در آن فیلم به هیچ وجه بی اهمیت و کم رنگ نبود و سکانس های اساسی فیلم در تقابل او و امانی ( با بازی سعید راد) شکل می گرفت. « وقتی خبر توقیف خط قرمز را شنیدم در زاهدان بودم زیاد به خودم فکر نکردم چون حضورم در سینما اتفاقی و از سر تجربه بود و باور نداشتم که سینماگر شده ام…» در هر حال فیلم دیده نشد. پس از آن خسرو چند نقش نه چندان قابل توجه در فیلمهایی همچون دادشاه و صاعقه و رابطه و … ایفا کرد «در دادشاه با بازیگری کار می کردم که وقتی قرار شد نمایی را بگیرند که از پشت سر او چهره من هم دیده شود برای من شکلک در می آورد که حس من به هم بخورد.لطفا نخواه که اسم ببرم!» . تا پیش از هامون دو نقش متفاوت در کارنامه  او به چشم می خورد: حضورش در دزد و نویسنده کاظم معصومی و همبازی شدن با علی نصیریان و حضورش در فیلم شکار مجید جوانمرد . شکار بازیگر تراز اول دیگری از سینمای ایران را درهم  کنار  خسرو داشت که همچون او سالیانی بعد و البته دیرتر از خسرو به جایگاه شایسته خود رسید: پرویز پرستویی.

 

هامون و حضورش در مقابل دوربین مهرجویی نقطه آغازی از نو برای او بود.با هامون ،خسرو شاید محبوب ترین و همدلی برانگیزترین شمایل سینمای ایران را به نام خود ثبت کرد.« یک شب آقای مهرجویی و همسرشان آمدند برای تماشای یک نمایش خیابانی به کارگردانی خانم حائری که من در آن بازی میکردم. کار که تمام شد مهرجویی آمد پشت صحنه و مرا بغل کرد و بوسید و گفت نمی دانستم کار بازیگری هم می کنی…». «بازی در نقش هامون زندگی مرا عوض کرد»شکیبایی به خاطر بازی در این فیلم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول را در هشتمین جشنواره فیلم فجر به دست آورد. و پس از آن به یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین شمایل های بازیگری ایران بدل شد .او برای بازی در فیلم کیمیا (1374) بار دیگر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد.خسرو سه بار دیگر نامزد سیمرغ بلورین بازیگر اول مرد شد و سیمرغ بلورین نقش دوم مرد را در سال 1383 برای سالاد فصل به دست آورد.

 

برخی از فیلمهای مهم او در سالهای بعد عبارتند از: بانو،سارا ،یک بار برای همیشه ، کیمیا ،پری،خواهران غریب، سرزمین خورشید،دختر دایی گمشده ،میکس،کاغذ بی خط، مزاحم، حکم ،چه کسی امیر را کشت؟،رییس،اتوبوس شب

 

آخرین نقش آفرینی درخشان اش در فیلم شب(1386) ساخته رسول عاملی بود که در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد. حضورش در سریالهای تلویزیونی مدرس،روزی روزگاری و خانه سبز از ماندگارترین نقش آفرینی های اوست.

 

پایان کارش در کره زمین چنین بود: مرگ بر اثر بیماری کبد در  بامداد بیست و هشتم تیرماه 1387.

 

«…ماجراهای زندگی من همه و همه ساده و روزمره بوده اند. اینها را که نمی شود خواندنی تلقی کرد…»

 

3 دیدگاه

  1. رضاپارسی پور

    10/06/2011, 03:39 ق.ظ

    با سلام…باغ باران دعوتید.
    [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]
    پنجشنبه چهاردهم مهر 1390
    ________________________________________
    سرکویری

    از : خسرو شکیبایی ، به ” خسرو شکیبایی ” !!

    سرکویری
    ” سرمه ی بینایی ”

    در دیده اگر سرمه ی بینایی بود

    دلها به خدا گرم و تماشایی بود

    ای کاش به دست این هنرمندان هم

    آیینه ی ” خسرو شکیبایی ” بود !!

    رضاپارسی پور
    ************************
    سرکویری
    ” کوچه ی بهشت ”

    این بحر که بی شمار کشتی دارد

    دنیاست ، اگر چه خوب ، زشتی دارد

    مانند بهشت ، مردمانش خوبند

    آن کوچه که خانه های خشتی دارد !!

    رضاپارسی پور – حوزه ی هنری
    ************************
    روزی یک ” سرکویری ” ، از هزار و یک سرکویری ، پاداش رنج سفرتان به ” باغ باران ” .
    نوشته شده توسط رضا پارسی پور در ساعت 1:49 | لینک | نظر بدهید

    از وبلاگم با نام – باغ باران

    http://baghebaran.blogfa.com/

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد