داستانی از رضا نیک طلب

, , ۲ دیدگاه

 

 

لعنت به تو!

آخه الان وقت اس ام اس زدنه؟

یه هفته ی تموم تو خونه منتظر نشسته بودم و مثل دیوونه ها به موبایلم زل زده بودم که لااقل یه اس ام اسی، زنگی،چیزی از این حال مزخرف افلاطونی نجاتم بده ولی دریغ از یه میس کال.

مامان رو هم داشتم مثل خودم دیوونه می کردم. طفلی کارش این شده بود که مثل نوکرای دست به سینه با سینی هر روز سه بار بیاد تو اتاق و حاجت نگرفته از نذر عاقل شدن پسرش برگرده.

 

اگه خدا این نیاز به توالت رفتنم توم ایجاد نمی کرد که تا حالا حتما توی همون اتاق از شدت بی حرکتی فسیل شده بودم…

 

          آقا من همین بغلا پیاده میشم.

 

ولی چرا الان؟

حالا که یه مشت احمق دورو برم نشستن و این کمربند گه بیخ خِرمو چسبیده و یه افسر گه تر از این کمربندم سر هر چهار راه وایساده باید اس ام اس بزنی؟

 

هیچ وقت به وفات و میلاد و ویژه بودن روزی نسبت به روزای دیگه اعتقاد نداشتم ولی حالا داره یه چیزایی تو مخم زق زق می‌کنه.

یعنی این ماه عسل دعاهای مامانه؟

همون قراردادهای احمقانه‌ای که چندین سال آزگار مسخرشون می‌کردم و البته هنوزم واسه معنی نداره.

آخه چرا واسه اینکه چیزی رو از خدای خودت بخوای،حتما باید یه چیزی هم به بنده ی مفت خورش بدی و اسمشو بذاری نذر؟

 

ولی نه! الان دیگه معنی داره.حاضرم همین الان سرتاپای اون مفت خورا رو هم طلا بگیرم.

 

طلا تو با من چیکار کردی؟

یه هفته ی تموم مردم و زنده نشدم تا امروز.

لعنت به این زندگی نکبت که بعضی وقت‌ها فرصت خوندن یه اس ام اس رو هم به آدم نمی‌ده.

ای گل بگیرن اون شیکمی رو که واسه پرکردنش…

 

          قربان مسیر بعدی تون کجاست؟

 

نه.دیگه تموم شد. اصلا فکر کن این هفته وجود نداشته.

ببین! اگه به روش بیاری به جون خودم با همین دستام خفت می‌کنم. یه بارم شده مثل آدما رفتارکن. نذار این درد و دل مسخره ات حتی یه دقیقه از با هم بودن دوباره‌تون رو خراب کنه.

باور کن اگه دست خودم بود یه دستبند از این دستبندای پلیس می‌گرفتم،یکی شو می زدم به دست خودم،یکی شم می زدم به دست تو که دیگه نتونی ازم دور شی.

 

 

طلا چطور دلت اومد این جوری ولم کنی؟

به خدا هیچ آدمی حیوون خونگیشم این جوری به امون خدا ول نمی کنه بره.

اونم منی که واسم نفسی. منی که هر روز کار و زندگیمو ول می‌کردم ومیومدم از دور نگات می‌کردم. منی که هنوزم که دیگه می‌دونم برمی‌گردی، از برنگشتنت می‌ترسم.

 

طلا چی کار کردی؟

 

چطور دلت اومد باهام اینجوری کنی؟

یه هفته است عین بچه هایی که تو پارک مامانشونو گم کردن،گمت کردم.یه لحظه هم نشد به خودت بگی اگه این بمیره چی؟

یعنی تو توی این یه هفته یه دفعه هم نشد که…

          آقا یه دویستی دیگه هم باید بدی، این مسیر هر روزمه.

 

باشه باشه! خیله خوب. قرار شد اون یه هفته رو از کل زندگیم در بیارم. الان فقط دلم می‌خواد تجسم کنم که نشستی جلوم و من دارم نگات می‌کنم.

 

طلا یه روز تموم باید باهام بیای پارک که بشینی و من نگات کنم. دیگه به من ربطی نداره که وقت داری یا نه. خودت باید این جون از دست رفته‌مو بهم برگردونی.

 

باورت میشه حتی تا پیاده شدن این مرتیکه ی گهم دیگه نمی‌تونم صبر کنم؟

د عوضی چرا گورتو گم نمی کنی از ماشین من؟

– با بنده اید؟

– آره نکبت.با خود گهتم.

– وایسا ببینم با کی این جوری حرف می زنی؟…

 

از ماشین پیاده شدم.دست و پام داره می‌لرزه.دست می‌کنم گوشیمو از جیبم در بیارم…

-آخه مرتیکه ی روانی الکی فحش میده…

 

بالاخره تونستم از تو جیبم درش بیارم. ولی نمی‌تونم جلوی لرزش دستمو بگیرم…

 

          مراعات حال و روزتو کردم،وگرنه یه حالی ازت می گرفتم که دیگه هوس فوش دادن نکنی.

 

انگشتم به جای اینکه بره روی منو رفت روی دو. لعنتی!عوضی!

 

نه نه! اول باید دو رو پاک کنی،بعد بری تو منو.

 

باید با یه دستم گوشیو بگیرم و بعد با یه دست دیگم دو رو پاک کنم.

دلم می‌خواد همونجا وسط میدون این گوشی کثافتو له کنم. نه.چرا گوشی؟ خود نکبتمو باید له کنم که عرضه ی یه اس ام اس خوندنم ندارم.

ولی نه! الان وقت این کارا نیست.خواهش می‌کنم همین یه دفعه هم که شده تو زندگیت یه کارو درست انجام بده.

 

فشارم افتاده.به زور دارم نفس می کشم:

 

Inbox

 

خواهش می کنم جلوی لرزش دستتو بگیر:

 

New message

 

          جناب قبض جرثقیل رو بگیرید،بفرمایید پارکینگ.

 

این دیگه آخرین دکمه است.تموم شد:

Khabarat kharab tar kard jarahate jodaii  cho khiale abe roshan ke be teshnegan namaii….

Milade ba saadate akharin gohare tabnake asemane emamat va velayat bar shoma farkhonde bad.

Irancell.

 

 

۲ دیدگاه

  1. شیدا عارف

    ۱۱/۱۹/۱۳۸۸, ۰۹:۵۶ ق.ظ

    سلام
    اقای نیک طلب
    یه نظر چندین هزار صفحه ای براتون نوشته بودم
    اگر نسبت به چند ماه پیش نوشته تونو تغییر داید بگید که برم بخونم دوباره نظر بذارم..!
    موفق باشید

    پاسخ
  2. اقلیما

    ۱۱/۲۱/۱۳۸۸, ۱۲:۳۰ ق.ظ

    دوسش داشتم نوشتتو …درگیری ذهنیشو خیلی خوب به تصویر کشیده بودی…..
    نوشتت همراه میکرد آدم رو تاپایانش ….ولی یه جاهاییش رو همین طوری ازش گذر کردی….
    اونجایی که از ماشین پیاده میشه اولش فکر میکنه ادم برای دعوا پیاده شده…قدرتش رو داشت که این قسمت بیشتر ادامه داشته باشه ولی با یه دیالوگ سرو تهش رو به هم اوردی…..شروعش و میانش خوب بود…ولی اخرش جای بیشتری برای کار داشت

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد