نقدی بر روبان سفید میشائیل هانکه

آیا «روبان سفید» واقعیت را روایت می‌کند؟ بدون شک جواب این سوال مثبت است. ولی نه یک مثبت قطعی و محکم بلکه سایه‌ی شکی در آن رخنه کرده است که هیچ گاه برای مخاطب و حتی راوی داستان مشخص نمی‌کند که چقدر از این داستان واقعیت دارد و چقدر زاییده‌ی شایعات و خیال پردازی‌های اهالی روستایی دور افتاده‌ای در شمال آلمانِ یک قرن پیش است. هانکه در سینمایش عنصر منحصر به فرد دارد که کمتر حضورش را در دیگر فیلم‌ها می‌بینیم. شک کردن به همه چیز و گریز از واقعیت به گونه‌ای در سینمای هانکه ریشه دوانده است که این بار در آخرین فیلم و بدون شک شاهکار مسلمش از همان لحظه‌ی شروع خود نمایی می‌کند. تا چه حد باید به داستانی که راوی برای ما روایت می‌کند اطمینان کنیم. راویی که صدای فرتوتش نشان از پیری او و نشان از کهنه بودن این داستان دارد و همین کهنه و فرتوت بودن است که جا را برای شک کردن به این موضوع باز می‌گذارد که در حال شنیدن یکی از همان داستان‌های اغراق شده و گاها غیره واقعی پیرمردها هستیم. داستان‌هایی که در راستای توجیه کردن ناکامی‌هایشان در زندگی به دیگران تحویل می‌دهند. بدون شک راوی پیر جنگ جهانی دوم را هم از سر گذرانده است. حضور در یک جنگ و درگیر شدن در جنگی که بعدتر و با شدت بیشتر او را و زندگیش را دچار خود کرده است بدون شک باعث وارد شدن صدمات بسیار روحی به او شده است. به حتم مخاطب فیلم نمی‌تواند راوی پیر داستان را لمیده بر صندلی راحتی در خانه‌ای مجلل مجسم کند که از روی بیکاری در حال تعریف کردن افسانه‌ای برای نوه‌هایش است. از همین جا و از همان دیالوگ اول هانکه به دو عامل و عنصر اساسی اشاره می‌کند که کلیدهای درک فیلمش هم محسوب می‌شوند. عامل اول خود حضور شک، تهمت و افترا است و عامل دوم به قطعیت نرساندن عوامل پیدایش جریان عظیمی که نه تنها دنیا را دچار درد و رنج فراوان کرد بلکه برای همیشه روندی غیر عادی در وجودش قرار داد.

سینمای هانکه همیشه سعی کرده است دلایل بروز خشونت را تا جایی که می‌تواند واکاوی کند. خانواده، رسانه‌ها مخصوصا تلویزیون و در نهایت جامعه و عناصر گرداننده‌ی جامعه مسبب ریشه دواندن خشونت در تار و پود زندگی بشر هستند. اما هانکه در روبان سفید از فضای شهری فیلم‌های قبلیش فاصله گرفته است. این بار داستان در روستایی پرت و دور افتاده روایت می‌شود. روستایی که در گذشته‌ای دور و به دور از المان‌های شهرهای امروزی مردمانش را پرورش داده است. کوچک‌ترین وسیله‌ی ارتباطی در فضای بکر ارتباطی این روستا وارد نشده است و یگانه وسیله کلام است. اما هانکه با جدا کردن تلویزیون و دیگر رسانه‌ها از زندگی مردمان روستا آنها را مصون مانده از آسیب‌های خشونت پنهان در رسانه‌ای مانند ویدئو یا تلویزیون نمی‌داند. بلکه هانکه بر این موضوع تاکید می‌کند که خشونت و زایش آن همیشه با انسان همراه بوده است. تلویزیون و دیگر المان‌های جامعه‌ی اطلاعاتی مدرن تنها وسیله‌های پیچیده ای در راستای تسریع کردن پخش و نهادینه شدن خشونت و صد البته ابزارهایی در خدمت هر چه عادی تر کردن آن هستند. حتی حضور مذهب و بورژوازی هم در فیلم کمرنگ تر شده است. این تربیت خانواده است که در فیلم پرورش دهنده‌ی اصلی خشونت است و البته اصلی‌ترین عاملی که هانکه در تک تک فیلم‌هایش به آن اشاره می‌کند و حضور المان‌های دیگر مانند مذهب یا سیستم حاکم بر جامعه و رسانه ها را تسریع کننده و قوی‌تر کننده‌ی این روند می‌داند. برای همین هم خانواده‌ی کشیش در محوریت دیگر خانواده‌ها قرار می‌گیرد، برای اینکه ابزار مذهب را در دست دارد و با همین ابزار موثرتر و بهتر می‌تواند نسل آینده را تربیت کند. تربیتی که نازیسم را در بتن خود آبستن دارد.

مردم عامی روستا بیشتر در معرض تهمت و افتراهای غرض ورزانه قرار می‌گیرند و به دلیل نوع خاص ارتباطات میان مردم سریع‌تر از حال و اخبار یکدیگر با خبر می‌شوند و سریع‌تر آن را به دیگران می‌گویند. فضای کوچک و بسته‌ی روستا محیط خوبی برای گسترش این نوع اخبار هم هست. راوی فیلم هم یکی از همین روستایی‌هاست در روستا به دنیا آمده است، بزرگ شده است و در روستایی دیگر زندگی و کار می‌کند. پس بدون شک مصون از گرفتار شدن در دام باور این افترا‌ها و تهمت‌ها نیست. برای همین و شاید از روی صداقت در ابتدای روایت خودش به این نکته اشاره می‌کند که در درستی کامل داستان شک دارد. خود او در بیشتر قسمت‌های داستانی که تعریف می‌کند حضور ندارد پس بدون شک آنها را شنیده است. از سوی دیگر همین روستا یکی از عواملی است که او را از دست یافتن به یک زندگی خوب باز داشته است. پس می‌توان به این موضوع هم شک کرد که کینه‌ای از روستا و مردمانش در دل دارد و داستانی که برای ما روایت می‌کند عاری از غرض ورزی نیست. همین عوامل باعث می‌شوند تا او هیچ وقت به طور قطع پرده از واقعیت برندارد و تقریبا هیچ یک از سوال‌ها را جواب ندهد. تک تک حوادثی که در آن روستا اتفاق می‌افتند؛ از حادثه‌ی زمین خوردن اسب دکتر تا ناپدید شدن ناگهانی خانواده‌ی دکتر و قابله هیچ کدام به وضوح برای ما روشن نمی‌شوند. نه عواملی که باعث بروز آن‌ها شده است و نه عواقبی را که بروزشان در پی دارد. این حالت را هانکه پیش‌تر در فیلم «کد ناشناس» به خوبی پرورانده است. اینکه تنها و تنها خود حادثه است که ما را متوجه خود می‌کند و عوامل و عواقب آن با اینکه بیشترین تاثیر را بر زندگی ما می‌گذارند هیچ گاه به طور کامل خودشان را بروز نمی‌دهند. حتی خود راوی در پایان با اینکه می‌تواند اطلاعات بیشتری از زندگی شخصیش در اختیار ما بگذارد از پرداختن به آن صرف نظر می‌کند و تنها به این نکته اشاره می‌کند که دیگر هیچ یک از اهالی آن روستا را ندیده است و از سرنوشت‌شان کوچکترین خبری ندارد. او حتی ذره‌ای از عشق خود «اِوا» هم حرفی به میان نمی‌آورد. تنها چیزی که بعد از حوادث روستا برای ما مشخص می‌شود این است که جنگ جهانی اول رخ داده است که خود این موضوع یکی از دلایلی است که فیلم به دنبال آنها می‌گردد.

کلید دوم درک، این موضوع است که فیلم به دنبال چه چیز می‌گردد. دلیل روایت داستان این روستا چیست. تمام این ناهنجاری‌های مخوف و پنهان که در دل خانواده‌های این روستا ریشه می‌داونند و تاثیر می‌گذارند و تخریب می کنند منجر به بروز چه فاجعه‌ای خواهند شد. بدون شک و همان طور که خود هانکه گفته است و راوی داستان فیلم در ابتدا به صورتی سر بسته به آن اشاره می کند، فیلم به دنبال دلایل پیدایش «نازیسم» است. پدیده‌ای که دنیا را به آتش کشید و جان میلیون‌ها نفر را در سراسر دنیا گرفت. خشونتی که زمین را سوزاند و هنوز زیر پوست روابط پر زرق و برق جوامع مدرن امروزی جریان دارد و منتظر فرصتی دوباره است که بار دیگر جهان را به آتش کشد. اهریمنی که در وجود تک تک ما انسان‌های پیچیده‌تر شده و مریض زندگی می‌کند. در فضای روستای هانکه مذهب خرافی شده و افراتی، بورژوازی خشن و برده پرور، ناهنجاری‌های روانی، تربیت شلاق به دست و استعمار گر و در نهایت کودکانی کینه توز و چند شخصیتی که خوب بلدند در موقعیت‌های مختلف چه نقشی را باید بازی کنند و از معصومیت کودکیشان تنها و تنها روبانی سفید بسته به مو یا بازویشان به یادگار دارند حضور دارند و پرورش می‌یابند. تا به حدی که خدا را هم به سخره می‌گیرند و او را آنقدر عاجز می‌کنند که حتی نتواند آنها را از روی پل به دره بیاندازد. و در نهایت بروز جنگ جهانی اول و شکست خوردن مردم آلمان در این جنگ که سرخوردگی عظیمی را روی سر آنها خراب کرد تا منتظر روزی باشند که بتوانند انتقامشان را از دنیا بگیرند. این‌ها عواملی هستند که هانکه در فیلم به آنها اشاره می‌کند. اما از سویی دیگر هیچ قطعیتی هم در میان نیست. ما به عنوان شنوندگان این داستان که شاید باید تصمیم بگیریم و قضاوت کنیم تا نهایت حد ممکن اطلاعاتی ناقصی در دست داریم. شروع فیلم نه از ابتدای بروز این نا هنجاری‌ها بلکه از نقطه‌ای است در میانه‌ی راه. همه چیز از وسط شروع می‌شود. ما مهمان‌های ناخوانده‌ی این روستا هیچگاه عوامل اصلی به وجود آمدن چنین شیوه‌ی تربیتی را که در روستا بر کودکان اعمال می‌شود نخواهیم فهمید. هرگز نخواهیم فهمید چرا دکتر تا این حد فاسد است و یا کدام یک از این حوادث اتفاقی بوده‌اند و کدامیک عمدی. آیا واقعا طنابی بر سر راه اسب دکتر کشیده شده بود؟ آیا کسی انبار را آتش زده بود یا خودش آتش گرفته بود. آیا کسی پسر دکتر را ترغیب کرده بود تا پای پیاده راهی بیمارستانی شود که سی کیلومتر با روستا فاصله دارد یا اینکه خود او از روی دلتنگی دست به این کار زده بود. نه تنها در دلایل بروز این اتفاقات ذکر شده شک وجود دارد بلکه تمام حوادثی که در طول فیلم در روستا رخ می‌دهند شک برانگیز هستند و مجهول. در ادامه هم نه تنها چیزی دست‌گیر ما نمی‌شود بلکه تعداد سوالات به چنان حجم سنگینی افزایش می‌یابند که رسیدن به پاسخی برای آن‌ها غیر ممکن می‌نماید. از سویی دیگر فیلم با پایان مجهول خودش که بی شباهت به آغازش نیست ما را رها می‌کند. تنها رابط ما با دهکده و آدم‌هایش بدون دلیلی محکم از روستا می‌رود و هیچ گاه هم با اهالی روستا رو به رو نمی‌شود و یا شاید نمی‌خواهد که ما را از این دیدار دوباره باخبر کند. در نهایت هانکه تمام حوادث رخ داده در دهکده را دلیلی بر ظهور نازیسم می‌داند ولی نه همه‌ی دلایل ظهور آن. این شک‌ها و بی جواب گذاشتن‌ها در راستای این است که به ما بگوید هیچ قطعیتی وجود ندارد که حتما این عوامل بوده‌اند که نازیسم را به بار آورده‌اند. شاید عوامل دیگری بوده‌اند که بسیار مهم تر هستند و هیچگاه از وجودشان با خبر نخواهیم شد.

نحوه‌ی وارد شدن ما به داستان فیلم و خارج شدنمان از آن بی شباهت به خود زندگی نیست. انسانی که در مقطعی نا معین از تاریخ و بدون اراده زاده می‌شود. شروع به درک جهان اطرافش می‌کند. اما از سن چهار پنج سالگی دنیا به یک باره تغییر می‌کند و به چنان جهنمی تبدیل می‌شود که هیچ شباهتی به آغوش گرم مادر و اسباب بازی‌های رنگ و وارنگ اتاقش ندارد. او درک می‌کند که دنیا بزرگ‌تر از خانه‌ی شان است و آدم‌های دیگری به جز پدر و مادرش در آن زندگی می‌کنند. چیزهایی را می‌فهمد که توان درک‌شان را ندارد ولی واقعیت دارند و در عین واقعیت داشتن چنان تلخند که راه فراری هم وجود ندارد. سکانس غذا خوردن بچه‌های دکتر و دیالوگ‌هایی که بین پسر و خواهرش رد و بدل می‌شوند دلیلی بر این ادعا در خود فیلم است. پسر دکتر چنان مغموم و وحشت زده است که در حرکتی ناخودآگاه و بی فایده بشقاب غذا را از مقابل خود به روی زمین می‌اندازد. بدون شک دنبال راه فراری می‌گردد ولی حقیقت تلخ و گریز ناپذیر است. همه خواهند مرد حتی خود او. همه چیز دروغ است و همه به او دروغ گفته‌اند حتی پدر و خواهرش. مادرش به مسافرت نرفته است بلکه مرده است. انسان هم با بزرگ‌تر شدنش و تقریبا هر روز با این حقایق آشنا می‌شود. اگر کمی اراده داشته باشد سعی می‌کند بروز این عوامل را ریشه یابی کند و به راه چاره‌ای برسد ولی هیچ کاری از دستان او ساخته نیست. این وضعیت بی شباهت به شخصیت فیلم جوانی بدون جوانی (فرانسیس فور کاپولا - ۲۰۰۸) نیست که حتی در صورت یافتن شانسی برای زندگی دوباره هرگز نخواهد توانست به ریشه‌ی زبان برسد و آن را کشف رمز کند. او در پایان دومین زندگیش هم به همان اندازه‌ی بار اول ناکام و دلشکسته است. تا به حدی که به یکباره همه چیز برای او تبدیل به رویا می‌شود و در نهایت می‌میرد. همان سرنوشتی که بر سر انسان خواهد آمد. او هم بدون دست یافتن به پاسخِ حتی یکی از سوال‌هایش خواهد مرد و این دور تسلسل بی نتیجه تا ابد ادامه خواهد داشت. و این ناهنجاری‌ها و خشونت است که نسل به نسل پیچیده‌تر و بغرنج‌تر خواهد شد. ما هم در پایان فیلم رها می‌شویم. در آغاز فیلم در دنیای آن زاده می‌شویم. درون دهکده زندگی می‌کنیم و دنبال راه چاره می‌گردیم و در پایان می‌میریم.

هانکه هر انسان را سلولی در بدنی واحد که همان جامعه‌ی بشری است تصور می‌کند. چیزی در ناخودآگاه جمعی ما وجود دارد که رفته رفته رشد می‌کند و آزارمان می‌د‌هد. شاید چیزی شبیه سرطانی بدخیم که در این بدن روز به روز بیشتر ریشه می‌دواند. هر سلول در طول زندگی کوتاهش سعی می‌کند این بیماری را درمانی پیدا کند ولی بدون شک نا موفق خواهد بود. برخی دیگر به جزئی از این سرطان تبدیل می‌شوند و قدم در گسترش هر چه بیشتر آن می‌گذارند. بدون شک روزی این غده‌ی سرطانی این بدن را از پای درخواهد آورد. هانکه این غده را خشونت می‌داند. اما خود هانکه هم روزی خواهد مرد و فیلم‌هایش از یادها خواهند رفت و این خشونت است که باقی خواهد بود در انتظار روزی که تیر آخر را در قلب بشریت رها کند. همچنان که غده‌های سرطانی از خود بدن هستند خشونت هم خود ما هستیم. دورن تک تک ماست.

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۲ دیدگاه

  1. آرش — بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ #

    میشل هانکه:«من همیشه یک جوکی می گم که فکر می کنم درست باشه؛ و اون این که ساخت یک فیلم هانکه راحت تر از تماشای یک فیلم هانکه است»
    و این هم مصداق کامل این جمله ی میشل هانکه است…هانکه در این فیلم نه زمین و زمان را به هم می دوزد و نه حتی کاری فراتر از تصور انجام می دهد بلکه یک داستان را به تصویر می کشد، البته باید گفت یک داستان عالی را، عالی به تصویر می کشد.
    هانکه در این فیلم زمینه های تولد فاشیسم که بعدتر نازیسم از دل متولد می شود را بیان می کند
    اعمالی چون انــحــرافــات جنــسی، کج فکری های دینی و… که باعث شده نسلی ناسالم پرورش یابد و این نسل یا فاشیست و نازی می شوند و یا تحت سلطه ی آن ها قرار می گیرند.

  2. وحید فرازان — بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ #

    فیلمی تکان دهند و نقدی منصفانه. شاید بهترین فیلمی که از استاد دیده‌ام تاکنون و چقدر مطابق حال و روز ما در ایران. آیا جوانان ما هم در حال رشد در محیطی هستند که به فاشیسم منجر میشود؟

دیدگاه خود را بنویسید