دو داستانک از سید میثم رمضانی

, , ۳ دیدگاه

قاصدک

 

پرنده از باد می‌هراسد

                      من از پرواز

                    تو  اما از پرنده شدن

                                               ……………………….

 

 

زن گفت  : من نه …تو آزرو کن!

مرد قاصدک راتوی مشتش جا داد و چشمهاش را بست : سیاه…یه کلاغ ِ سیاه !

زن اخم هاش توی هم رفت : وای ی ی…چه دلگیر !!

مرد به تیغه ئ کوه چشم دوخت و به آفتاب که آرام خودش را می کشید سینه ئ آسمان .

گفت : کبوتر ؟!

زن دست هایش را واکرد وگفت : من هم درخت

مرد تندی گفت : که بیام رو شاخه هات ؟!

زن لبخند زد : اوهوم م م

مرد دست هایش را جلوتر برد ٬ درست زیر چانه ئ زن .

زن گفت : بوی شالی میده دست هات !

مرد خندید. زن گفت :  شایدم بوی مترسک !!

مرد نخندید . گفت : خوش به حال کلاغا !

زن شانه بالا انداخت . پلک هایش را روی هم  گذاشت و نفسی عمیق کشید.

مرد انگشت به انگشت  مشتش را که باز کرد  ٬ زن نفس اش را توی صورت قاصدک دمید  : من…درخت

تا چشم باز کند٬ مرد باقاصدک رفته بود و تنها چند پر سیاه سیاه توی هوا چرخ می زد .

زن به خودش نگاه کرد و به دستهاش  ؛ بوی شالی می داد !!

 

 

جاده

 

 

مرد گفت :  بیا از اینجا رد شیم .

 

دخترک گفت : اینجا که خط کشی عابر پیاده نداره !

 

مرد گفت : حالا که ماشینی رد نمیشه .

 

دخترک گفت : فرقی نداره بابایی ! اینجا خط کشی عابر پیاده نداره !

 

مرد لبخندی زد و در عرض خیابان دراز کشید :

 

– بیا…این هم خط عابر…

 

دخترک آرام از روی خط خودش را رساند ٬ آن طرف جاده.

 

منتظر که وایستاد ٬ مرد نیامد ….

 

 تنها ردی ازخطی سرخ ٬  تن جاده مانده بود.

 

 

Meysam57@gmail.com

 

 

 

۳ دیدگاه

  1. رمضان یاحقی

    ۱۲/۲۲/۱۳۸۸, ۰۱:۰۸ ب.ظ

    باسلام
    اولی را با یک بار خواندم نفهمیدم فکرکنم کمی نامفهوم است و می دانید که داستان را با یک بار خواندن باید فهمید. دومی غیرمنطقی است. یعنی قابل قبول نیست و این ضعف عمده ای برا ی داستان است.

    پاسخ دادن
  2. سارا

    ۰۷/۱۹/۱۳۹۱, ۰۳:۲۰ ب.ظ

    سبک ساده و بی تکلف نوشته تون جالب بود
    اما داستان باید برپاییه ی یک منطق باشد که به نظر من داستان دوم دور از منطق بود
    موفق باشید
    به من هم سر بزنید

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد