به بهانه برگزیده شدن رضا کاظمی در جشن منتقدان

, , ۳ دیدگاه

 

 

نوشتن از کسی که خودش باید این دست نوشته را به زیور آپ لود آراسته کند شاید کمی غیر عادی به نظر بیاید. شاید خودش راضی به انتشارش نباشد و شاید اصلا این مونولوگ بی خواننده بماند و آه که چقدر این شایدها در زندگی بی تناسب و بی تعادلمان دارند زیاد می شوند…

 

اما رضا کاظمی یکی از بین ماست. نماینده تمام عیار نسلی که دارد دست و پا می زند . دارد به زحمت خودش را بالا می کشد و در این ضریب اصطکاک خیلی پایین ( که در حد لیز خوردن است ) خودش را به دیواره صیقلی جامعه فرهنگی چسبانده است. خیلی از ما انرژی لازم را برای صعود نداریم و مجبوریم همان پایین مایین ها جایی برای خودمان دست و پا کنیم.

 

بی شک برگزیده شدن رضا کاظمی در جشن منتقدین سینمای ایران انتخاب شدن همه ما است. کسی که بر اثر جبر اجتماعی و مناسبات کج و معوج جامعه «مدرک محور» ما به صرف اینکه از بهره هوشی بالایی برخوردار بوده و درسش خوب بوده و نمره های تاپ می‌گرفته به سمت پزشکی هل داده شد. تا طبابت برگزیند و یحتمل امروز یک پزشک معمولی با آرزوهایی معمولی و ردپایی معمولی روی برف شده باشد .. .و چقدر این ترکیب نامتجانس است وقی سرکشی های هنرمندانه اش را می‌بینی …

 

سالهاست دارد می نویسد و فیلم می‌سازد و می کوشد دیده شود. می کوشد خوانده شود ، می کوشد حق خود را در مافیای ژورنالیسم این کشور که غریبگی را بر نمی‌تابد بگیرد و …

 

چندی پیش با دوست مشترکی از حال و احوال رضا می‌گفتیم . سال‌ها بود خبری از او نداشت. وقتی ذوق زده از نوشته‌هایش در مجله فیلم و سایر نشریات گفتم متفرعنانه  شانه بالا زد و چینی ریخت لای ابروهای پر پشتش و خطوط پیشانی اش تاب برداشتند و گفت کارهایش را خوانده‌ام کم و بیش. چیز دندانگیری نمی‌نویسد!! و البته یا او نوشته‌ها را نخوانده بود و یا اینکه باور یکی از ما درست از همین کوچه پس کوچه های خاکی این شهرستان کوچک که سری توی سرها در آورده است کمی دچار معده دردمان می‌کند. حالا دارد کم کم دستگیرم می شود چرا نخبگان دیارم وقتی خودشان را می‌چسبانند به دیواره های کنار و دست به صعود می زنند از شهرشان و از آن اعماق چیزی نمی گویند …

 

بگذریم….قرار بود این مونولوگ درباره رضا کاظمی باشد و اینکه بالاخره حقش را از باندبازیهای ژورنالیستی ایرانی گرفت و این کورسوی امید که هنوز سخت کوشی دیده می‌شود . هنوز حریصانه مطالعه کردن و آموختن خریدار دارد هنوز تا ته ته خط رفتن ارزشمند است ! و …

 

شاید این ذوق زدگی شرقی به مذاق خیلی ها خوش نیاید و آن را بگذارند به حساب هم چای بودن غروبهای پاتوق همواره مان و حرمت نان و نمکی که البته یک دنیا می‌ارزد. اما هیچ کدام اینها دلیل نیست…علت شاید…اما دلیل نه!

 

پیش از آنکه این چند خط جامعه شناسی را هم بخوانم این جمله آشنای ذهنم بود که مهمترین نهاد اجتماعی خانواده است و خانواده عرصه بروز و ظهور توانایی های افراد و است و این حرفها….

سخن گفتن از موفقیت رضا کاظمی بدون نام بردن از همسر نازنیش لیلا بهشاد و مهربانیها و صبوری‌های ناتمامش بی انصافی است… اگر نگویم همه دستکم نیمی از موفقیت رضا مدیون آشیانه گرمی است که همسرش پیرامونش ساخته. خانم نازنینی که حالا می تواند به شوهرش افتخار کند. چرا که رضا کاظمی راهش را یافته است و این موفقیت بسیار کوچک( در قیاس با توانمندی اش) تنها یک نقطه آغاز است.

 

به هر حال خوشحالم. برای رضا کاظمی برای لیلا بهشاد و برای خودمان…

از سری نوشتارهای مونولوگ روی اسفالت داغ

http://adambarfiha.com/?cat=15


 

 

 

 

 

 

۳ دیدگاه

  1. گودرز مهربان

    ۱۱/۰۱/۱۳۸۸, ۱۱:۰۴ ب.ظ

    سلام
    چند ماهی هست که زندگی دیگر فرصتی نداده تا باز هم با آدم برفیها همکاری کنم . بیشتر از یک سال پیش با نوشته ها و شخصیت رضا کاظمی آشنا شدم . نوشته های تکنیکی و عمیق که پر از درس برای من کارآموز بود و واقعا به من کمک می کرد و می کند برای بهتر فیلم دیدن و فهمیدن . وقتی دیروز اسم رضا کاظمی را بین بهترینها دیدم واقعا خوشحال شدم و یاد نوشته رضا بهرامی نژاد افتادم ( فیلمهای دست ساز خانگی خریداریم ) که در مجله فیلم به شماره ۳۹۸ چاپ شد بود و مخصوصا یاد این جمله که ( حالا دیگه افسار دست منه ) …
    رضا کاظمی عزیز از صمیم قلب تبریک میگم .

    پاسخ دادن
  2. وحید فرازان

    ۱۱/۱۸/۱۳۸۸, ۰۱:۳۳ ب.ظ

    آقا رضا واقعا حقش بود که جایزه بگیرد به خصوص برای همان نقد معروفش به فیلم کنعان… تا همین چند روز پیش همدیگرو دورادور میدیدم، منظورم جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر است. کنار خانم عظیمی نشسته بودم که رضا اومد یه بوس جانانه از من گرفت و رفت! به قول شاپور عظیمی رضا رو هستم 🙂

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد