یادداشتی بر تنها دوبار زندگی می‌کنیم

 

بسیار لذت دارد فیلم ایرانی خوب دیدن ! فیلم جدید بهنام بهزادی، انصافا انکاری است است بر دیدگاه منتقدانی که معتقدند در سینمای مملو از محدودیت ایران،نمی توان اثری نو و بدیع خلق کرد. فیلمی که از چندین و چند بار تماشا کردنش،به کرات محظوظ می‌شوید. چرا؟ عرض خواهم کرد خدمتتان:

فیلمنامه

ساخته جدید بهنام بهزادی فیلمی است در مورد  حسرت.حسرت هایی که در مقاطعی از زندگی همیشه گریبانگیر انسانند و رها هم نمی کنند!اما در نهایت هیچگاه هم به نتیجه نمی رسند و امکان رفعشان بوجود نمی آید.

حال تصور کنید به فردی پس از مرگ،فرصتی داده شود تا دوباره زندگی کند و کارهای عقب افتاده اش را انجام دهد،کارهایی که همیشه قصد و آرزوی انجامشان را داشته اما هیچگاه موقعیتش برایش پیش نیامده…به او وقت داده می شود تا راهی بیابد برای رفع تمامی این حسرتهای ملال آور گذشته …آنگاه شما چه می کنید؟

تنها دو بار زندگی می کنیم را می توان حدیث نفس خیلی ها دانست،همه ما انسان ها همواره در طول زندگی خود حسرت هایی داریم که درصدد رسیدن به آنها بر می آییم،اما جبرا نمی توانیم به آنها برسیم و باید آنها را(دور از جان شما البته)با خود به گور ببریم.

به تصویر کشیدن و دستمایه قرار دادن فرصتی مجدد برای بشر تا اندکی بیشتر وقت داشته باشد تا به هرآنچه خواسته و نرسیده برسد،خود سوژه بسیار جالبی است که پرداختن به آن هم کار هرکسی نیست.از این حیث تنها دوبار زندگی می کنیم را حتی می توان فیلمی تابوشکن دانست.تا کنون هرچه فیلم ساخته شده بود در در مورد بازگشت از دنیای دیگر و ارائه فرصت  دیگری به بشر،همه در مورد حلالیت طلبیدن و از بین بردن گناهان و توبه بود،اما بهنام بهزادی در اثر جسورانه و بسیار زیبایش،به حالت معکوس این روایت پرداخته و نشان می دهد که نخیر؟چرا همیشه باید ما از دیگران حلالیت بطلبیم؟چرا حالا که استثنائا تنها دوبار زندگی می کنیم،حق خودمان را از این دنیای فانی و رذل و ناپسند نگیریم،چرا به لذاتی نپردازیم که همیشه برایمان به قول خود سیامک یک چیز قبیحی بوده که نمی توان ازشان حتی حرف زد؟…اینها همه نشان از نبوغ این کارگردان تازه کار  سینمای ما دارد

داستان فیلم اما به همین چیز ها ختم نمی شود،فیلم در واقع در مورد این فرصت و برپایه آن ساخته شده،اما این فرصت قدرش دانسته نمی شود و به راحتی تلف می شود…سیامک پس از زندگی مجدد پس از مرگش،دیگر به قدری جوان و سرزنده نیست که بتواند کمانچه بزند،پس ادایش را در می آورد،نمی تواند با عشق همیشگیش غذا بخورد،آن هم در رستورانی که همیشه پاتوق او و دوستان هم دانشکده ایش بوده و حالا تخریب شده،پس ادایش را در می آورد.نمی تواند آدم بکشد،ولی با خرید یک تفنگ و تهدید کسانی که دل خوشی ندارد ازشان ،ادای انسانهای عصبی را در می آورد!

سیامک هربار قربانی همین احساس ترس و ترحم همیشگیش می شود و هیچگاه هم نمی تواند بر آنها غلبه کند،مردش نیست که آدم بکشد،پس از ۱۸ سال عشقش را به زبان بیاورد و از خیلی چیز ها دل بکند

این وسط اما سر و کله یک نماد زندگی و اصالت پیدا می شود به نام شهرزاد،کسی که به این زندگی دوباره و نباتی سیامک روح تازه ای می دمد انگار و باعث می شود که خیلی چیز ها توسط سیامک کشف شوند،در واقع سیامک با لمس وجود امیدوارانه شهرزاد به نوعی کشف و شهود انسانی-عرفانی و تردید میان رفتن و ماندن می رسد،دو راهی که می داند البته گریزی از آن نیست و به ناچار باید تسلیم آن شد،اما خود وجود شهرزادی که می توان آنرا به قول یکی از دوستان نمادی از شازده کوچولوی اگزوپری هم دانست،برای زندگی دوم کافی است و در نهایت سیامکی همه چیزش تا اینجا ادا بوده،اینبار سعی می کند در روز پایانی عمر مجددش،حد اقل برای یکبار هم که شده،عمل کند و به عشق جدیدش با جرئت و همت سلامی تازه بدهد و به سمتش برود،هرچند که مقصد روستایی مرزی و در راه جزیره آرمانی دخترک باشد….

 

ساختار بصری(کارگردانی،بازیگری و…)

تنها دوبار زندگی می کنیم از لحاظ ساختاری هم فیلم شاخص و پیشرویی محسوب می شود.فیلم پس از نفس عمیق پرویز شهبازی،دومین فیلم ایرانی است که یک فضای اجتماعی را در بستری فانتزی(و تاحدی هم سوررئال)به نمایش می گذارد و با فضای بی روح که نشان دهنده ذهن پریشان و مستاصل سیامک است،به درستی،در خدمت فیلم نامه و طرح داستانی است.

با اینکه فیلم اولین تجربه بلند بهنام بهزادی است،اما ظرافت را در تک تک سکانس ها می توان مشاهده کرد.میزانسن های پیچیده که در عین سادگی،از هیچگونه جزئیاتی که به پیشبرد داستان کمک می کند،چشم پوشی نمی کند،بخصوص در تمامی نماهایی که در آن تونل مخروبه می گذرند و لحظه لحظه مکالمه سیامک با آن مقام قدیمی دانشگاه در این تونل، آنرا تبدیل می کنند به یکی از خوش پرداخت ترین فیلم های دهه اخیر.

کل فیلم با نورپردازی آبی مرور می شود،این نحوه نورپردازی البته پس از چندین فلش بک و فلش فوروارد،تبدیل می شود به جوی روشن تر از امیدوار کننده تر.پس از دیدار با شهرزاد،نحوه پردازش بصری سکانس ها هم تعویض می شوند و این دمیدگی روح تازه در سیامک،با پردازش صحیح  به صحنه ها و البته چهره پردازی سیامک،به سهولت قابل رویت است.

یا حتی نورپردازی و فیلمبرداری زیبای بایرام فضلی که نشان از یک بینش صحیح سینمایی دارد و در سکانس های کلیدی که مدام بصورت فلش بک و فلش فوروارد مرور می شوند،تنهایی و استیصال کاراکتر سیامک را به طور نه چندان عریان،اما استادانه ای به تصویر می کشند.

بازی علیرضا آقاخانی کاملا متناسب جلوه می دهد.وی  تمام احساس سیامک را نسبت به اتفاقات پیرامونش به مخاطب منتقل می کند و تمامی تاثیرات این حسرت های بی فرجام،بر میمیک چهره و حالات رفتاریش قابل رویت است.نگار جواهریان در نقش  شهرزاد،روزنه امیدی که در زنگی رو به زوال سیامک ایجاد می شود،بازی بسیار روانی دارد و حتی در جاهایی که در انتها بدون آن سرخوشی ابتدای فیلم سخن می گوید،بر رفتار و بیان خویش تسلط مناسب را داراست.

تمامی این ظرافت های ساختاری که از دید بیننده هشیار مخفی نمی ماند و همچنین فیلمنامه بدیع و خوش پرداخت،همگی دست به دست هم می دهند تا اثری را به ما عرضه کنند که  می توان آنرا در میان متفاوت ترین  آثار دهه اخیر محسوب کرد.فیلم البته با  این اکران دم دستی به حدی که باید دیده نشد و حق مطلب در موردش ادا نشد،اما به ما یادآور می شود که هنوز هستند انسان هایی که مخاطب برایشان ارزش دارد و با المان هایی خاص و دوست داشتنی،مفاهیم نهفته در خود را به نمایش می گذارند تا شاید مخاطب فهیم خود را با توشه ای از  لذت هنری و ذهنی بدرقه کنند…ساخت آثاری نظیر تنها دوبار زندگی می کنیم،اشکان انگشتر متبرک،تردید،درباره الی و…ثابت می کنند که سینمای ایران هنوز هم حرف های نو دارد که بزند،اگر شعله این تازگی و آن گریبانگیر،خاموش نشود

 تنها دوبار زندگی، می کنیم حسرت هایی را به نمایش در می آورد که انگار هیچگاه رفع شدنی نیستند و حتی با دوبار زندگی کردن،باز هم باید مانند بغضی در گلو بمانند و کهنه شوند و در انتها هم در گور بیاسایند.حسرت هایی که همیشه می آیند،اما هیچگاه نمی روند

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید