نقدی بر مجموعه داستان بازی عروس و داماد

, , ارسال دیدگاه

 

خانمی به نام «بلقیس سلیمانی ِ» ۴۴ ساله کرمانی بعد از چاپ رمانی به نام «بازی آخر بانو» در حدود دو سال قبل از طیف منتقدین جدا شد و به نویسندگان حرفه ای پیوست. رمان با پایان غافلگیرکننده ی خود (این ترکیب را داشته باشید بعدا با آن کار داریم) و یک روایت چندخطی توانست قابل قبول جلوه کند. (مخصوصا اینکه تعداد رمان های جدّی ما سالانه از انگشتان دو دست فراتر نمی رود) اما او به کمک «نشر چشمه» تقریبا به تازگی کتابی را منتشر کرده است با نام بازی عروس و داماد

 

استقبال عجیب و غریب از این مجموعه و نوشته شدن انواع نقدها و مصاحبه ها در روزنامه ها و سایت ها باید مورد تحلیل قرار بگیرد. البته منتقد بودن خانم سلیمانی و روابط گسترده اش در این قضیه بی تاثیر نیست. اما مطمئنا ریشه‌ی این استقبال عجیب به جایی دیگر برمی گردد

 

 

بازی عروس و داماد» شامل بیش از ۶۰ فلش فیکشن می باشد. با موضوعاتی گاه کلیشه ای و گاه بکر و تأثیرگذار. حتی از دیدگاه تعداد کلمات هم تفاوت هایی بین داستان ها وجود دارد؛ و مهم تر از همه اینکه خود داستان ها هم از لخاظ قوّت اصلا در یک سطح نمی باشند و مخاطب می فهمد که اگر نگوییم با بی سلیقگی با کم سلیقگی انتخاب و گزینش شده اند. پس راز این فروش فوق العاده چیست؟

 

جامعه ی مدرن بر اساس عناصری نظیر نظم، استفاده بهینه از وقت و انرژی و… بنا نهاده شده است. در کشورهایی تکنولوژی زده نظیر ایران که برخلاف رهنمودهای «آلوین تافلر» خود را ملزم به تجربه ی مدرنیسم (بهتر است بگوییم مدرن زدگی) می دانند، عناصری مثل مطالعه و هنر که از دیدگاه عقلانی کاملا احمقانه و غیرکارکردگرا هستند به دور انداخته می شوند؛ و این موضوع در تیراژ ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ کتاب های شعر در مملکتی که بیش از یک میلیون شاعر رسمی دارد به وضوح دیده می شود!! در خود آمریکا هم تا قبل از جنگ عراق درصد بالایی از دانشجویان حتی نمی دانستند عراق در کجای نقشه جغرافیا قرار دارد. تخصّصی شدن امور دیگر حتـّی نیاز به اطلاعات عمومی را برای عوام از میان برده است. این موضوع هنرمندان و مسؤولین را در همه کشورها نگران می کند. پس راه حل چیست؟

 

در جاهایی مثل مترو، تاکسی و… مردم بیکار هستند و همان قضیه ی استفاده ی بهینه از وقت به آنها دستور می دهد که کاری انجام دهند از بحث سیاسی گرفته تا خواندن هنری نوظهور به نام  فلش فیکشن ! پس خانم «بلقیس سلیمانی» و خیلی های دیگر داستان هایی می نویسند که مثل راحت الحلقوم هستند. حجیم و گاهی خالی امّا خوش خوراک! داستان هایی که اکثرا به فکر فرو نمی برند، سرگرم کننده اند و از همه مهم تر مثل خود مترو هستند!! این راه حل مشکل است و اینگونه می شود مخاطب را با ادبیات آشتی داد!

 

یعنی چه؟! یعنی اینکه بسیاری از مردم ما خجالت می کشند اتوبوس سوار شوند اما همان مترو سوار شدن را با همه ی له و لورده شدنش عملی کاملا باکلاس و روشنفکری می دانند. همین دوستان خجالت می کشند که در کافه بنشینند سیگار بکشند و برای جنس های مخالفِ روشنفکرتر از خودشان که آنها هم در حال سیگار کشیدن هستند جوک زیر کمر بگویند یا از فلان ترانه ی شهرام شب پره تعریف کنند اما کتاب هایی نظیر مجموعه «خانم بلقیس سلیمانی» برای سرگرم شدن بدون زیر پا گذاشتن روشنفکری مناسب است. حداقل اسمش که خارجی است: Flash Fiction!!

 

اما مخاطب اصلی کتاب خانم سلیمانی اینها نیستند بلکه عامّه ی مردم علاقمند به خواندن می باشند. آنهایی که شاید این نوع مجموعه ها بهانه ی خوبی برای آشتی دادنشان با «کتاب» باشد. خود خانم سلیمانی در مصاحبه ای اینچنین می گوید: « من همیشه به دوستان می گویم ما باید ممنون خانم پروین حاج سیدجوادی و زویا پیرزاد باشیم که شمار کتابخوان های ما را بالا بردند، در واقع بسیاری از زن های خانه دار ما را این بزرگواران کتابخوان کردند. به عبارتی خدا رحمت کند کسی را که بلند شود و گامی فرا پیش نهد.»

 

اینجا یک سؤال مطرح می شود: چرا بلقیس عزیز سلیمانی! نام «زویا پیرزاد» را (که یک نویسنده متوسط رو به بالاست) در کنار «حاج سیدجوادی»!!! می آورد؛ و سوال مهم تر اینکه چرا اسمی از «فهیمه رحیمی» و… نمی برد؟! این نکات مهم را که ندیده بگیریم من با کلیّت حرف «سلیمانی» موافقم. باید مخاطب عام را با ادبیات آشتی داد حالا چه بهتر که با مجموعه ای مثل «بازی عروس و داماد» باشد که حداقل در آن ۶، ۷ داستان خوب و قوی دیده می شود.

 

اما از هرچه بگذریم باید حاشیه ها را (که البته به نظر من اصل قضیه اند) رها کنیم و برویم سراغ داستان های مجموعه:

 

حدود ۶۳ داستان کوتاه کوتاه در یک مجموعه در کنار هم قرار گرفته اند. به شیوه‌ی اینگونه داستان ها موضوعات، غالبا قابل لمس و در دسترس می باشند. اما تکرار بازی ها و غافلگیری ها گاهی بیشتر از آنکه مخاطب را جذب کند او را از اثر دور می کند. تقصیری هم متوجه نویسنده نیست زیرا به قول خودش: « من این مجموعه داستان را در طول دو هفته و پشت میز محلّ کارم نوشتم و هرگز تصوّر نمی کردم که به نوشتن داستان فلاش مشغولم!!!» کتابی که اینگونه با تساهل و تسامح (که مطمئنا آنهم از دستاوردهای جامعه مدنی! و دیگر دستاوردهای مدرن زدگی است) نوشته می شود مطمئنا سرنوشت بهتری ندارد! اما آیا فشردگی کار و دنیای مدرن چاره ای جز این سرعت و تکرارها برای من ِ نویسنده می گذارد؟!

 

کتاب چند ویژگی مهم دارد که تیتروار به هر کدامشان خواهیم پرداخت:

 

طنز؟!: این مجموعه به هیچ وجه طنز نیست و قرار هم نبوده باشد. پس چرا در بسیاری از نقدهایی که بر آن شده به این وجه از آن پرداخته اند و حتی در جلسات نقدی که در شهر برای آن برپا شده از طنزپردازانی نظیر «رؤیا صدر» و… برای نقد کتاب دعوت شده است؟

 

«علی اصغر محمدخانی» می گوید: «کوتاه بودن در حوزه‌ی واژگان، استفاده از عنصر حیرت و غافل گیری، چرخشهای غیرمنتظره و درعین حال پایانهای غیرقابل تصوّر، مؤلفه های این نوع داستان را تشکیل می دهند. البته برخی اعتقاد دارند این نوع داستانها بیشتر جنبه سرگرمی دارند اما واقعیت این است که این آثار کاملا تأمل برانگیزند و مخاطب را به فکر وا می دارند.»

 

اگر این غافلگیری را با یکی از تعاریف معروف طنز (قرار گرفتن چیزی در غیر جای طبیعی خود) مقایسه کنیم به نتیجه ی جالبی می رسیم. مؤلف به هیچ وجه قصد ایجاد طنز را ندارد فقط با غافلگیری های پیاپی و باورنکردنی (که همانگونه که قبلا گفتم سابقه اش را در رمان قبلی اش دارد) ناگهان مخاطب را دچار طنزی ناخواسته می کند. امّا اینجا دو سؤال مهم مطرح می شود: آیا واقعا اینگونه پایان ها ویژگی فلش فیکشن است؟ آیا واقعا این داستان ها می توانند فرای طنز و تکان دهندگی ما را به فکر فرو ببرند؟

 

جواب سوال اوّل مطمئنا «نه» است! چون خود من شخصا بسیاری از «فلش فیکشن» های موفق غیرفارسی را خوانده ام که بر این اصل بنا نهاده نشده اند؛ و در جواب سؤال دوم باید بگویم تنها در تعداد محدودی از داستان های این مجموعه مخاطب به فکر فرو می رود! اما اصلا آیا باید مخاطب به فکر فرو برود؟ آیا نباید در دنیای مدرن و در وسط این غذاهای حاضری همه چیز در سطح خلاصه شود؟ آیا به فکر فرو بردن هدف این داستان ها را نقض نمی کند و باعث دوری مخاطب عام نمی شود؟ جواب این سؤال ها را من نیز نمی دانم… جهان عوض شده است! «جمال میرصادقی» چندین سال قبل پایان بندی «اُ – هنری» وار و بر اساس غافلگیری را جزء عیوب داستان مطرح کرد و حالا…

 

فرم و روایت: در مورد فرم، سخنم را در یک جمله خلاصه می کنم: اصلا فرم در این داستان ها وجود ندارد. طبیعی هم هست. وقتی ویژگی یک اثر کوتاه بودن و محدود بودن به برشی از زندگی باشد جای چندانی برای فرم نمی ماند. پس در فلش فیکشن های قوی چه راهکاری برای جایگزینی وجود دارد؟ ارجاعات بیرون متنی! این اصل در بعضی از داستان های موفق این مجموعه رعایت شده و در بسیاری کاملا از یاد رفته است!

 

اما روایت: نثر این مجموعه بسیار یکنواخت، کلیشه ای، روزنامه ای، ویرایش نشده و… است. البته عدّه ای اعتقاد دارند که این نوع نثر برای فاصله گیری مؤلف از متن و بیشتر شدن ضربه‌ی طنز می باشد. امّا یادمان باشد که ما در داستان، «راوی» و «ایجاد لحن» داریم و هیچ کدام از اینها به نزدیکی مؤلف به متن منجر نمی شود؛ و از همه مهم تر اینکه «بازی عروس و داماد» هیچ قراری ندارد که ایجاد طنز بکند!! و باید قبل از هر چیز داستان باشد…

 

در مورد فرم و روایت باید بگویم که فلش فیکشن ها از لحاظ زمانی به دو بخش تقسیم می شوند: متقدّم و متأخر. در بخش آثار متقدّم، توجّه ویژه ای را به عناصر داستانی شاهد هستیم. در بخش متأخر، اصول داستانی کاملا می شکنند اما حتی این شکستن هم به آن معنا نیست که حدود ۶۳ داستان با نثر یکنواخت و روزنامه ای و بی هیچ وجه داستانی را در مجموعه ای شاهد باشیم.

 

مطمئنا نویسنده ای که در مصاحبه با روزنامه‌ی اعتماد «کورت ونه گات» را جزء نویسندگان ادبیات زرد!! دانسته و او را در مقابل «فاکنر» قرار می دهد باید هم توجّهی به این اصول نداشته باشد و مخاطب احساس کند حتی به ویرایش ساده‌ی نثر خویش نیز دست نزده است!

 

حشو!!: وقتی قرار است داستان کوتاه کوتاه بنویسیم شاید مهم ترین بخش، موجزنگاری و حذف توضیحات و توصیفات اضافی است. چیزی که متأسفانه در بعضی از داستان های این مجموعه دیده نمی شود. صفت ها و توضیحاتی که در خدمت ضربه و برش داستانی نبوده و از ذهن «بلقیس سلیمانی» رمان نویس خارج می شود و سعی در فضاسازی و… دارند.

 

اما من مشکل را در جایی دیگر می بینم: توجّه بیش از حدّ نویسنده به مخاطب معمولی! خود او می گوید: «من دلم می خواهد کتاب هایم را آدم های معمولی همین جهان معمولی بخوانند.» حالا این انسان معمولی نیاز به توضیح و تفسیر دارد. برای او نمی شود «ف» را گفت بلکه باید تا «فرحزاد» رفت! مخصوصا اگر این موجود یک ایرانی باشد که علاقه به پرحرفی و شاخ و برگ دادن هر اتفاق کوچکی دارد.

 

اینجا هم به یک «نمی دانم» و تضاد بزرگ برمی خوریم. زیاد نوشتن حوصله‌ی خواننده را سر می برد و باید به «فلش فیکشن» ها پناه برد و از آن طرف استفاده از نمادها و فشردگی، ارتباط همان مخاطب عام را از بین می برد! پس مجبوریم پناه ببریم به ملموس ترین و نزدیک ترین تصویرها که مخاطب در ضمیر ناخودآگاهش پس زمینه های زیادی برای آنها دارد.

 

محتوا: اکثر داستان های این مجموعه بر محوریت مرگ هستند. عدّه ای این ویژگی را محصول ذهن فلسفی مؤلف و درگیری های نهیلیستی انسان مدرن می دانند. عدّه ای می گویند که «مرگ محوری» نوعی مُد ادبی و ترفندی برای روشنفکرنمایی و فروش بالا می باشد. عدّه ای این موضوع را حاصل نگارش سریع مجموعه و بازتاب افکار کوتاه مدّت در آثار می دانند. در واقع این منتقدین اعتقاد دارند یک نویسنده در طول زندگی با موضوعات محدودی درگیر می باشد و وقتی به زیادنویسی روی می اورد باعث تشابهات و دوری از کشف های بکر حدأقل در مبحث محتوایی می شود. عدّه ای به روان شناسی هنر رو می آورند و می گویند: تمام آثار یک هنرمند، زاییده ی عقده ی روانی اصلی اوست که باعث گرایشش به هنر شده است. این عقده بیشترین نمود را در شاهکار هر نویسنده دارد و اینجا این عقده «مرگ اندیشی» می باشد. امّا من ایده‌ی دیگری را می خواهم مطرح کنم:

 

«بلقیس سلیمانی» وقتی به زندگی و مسائل اجتماعی می پردازد شدیدا نوشته هایش به شعار نزدیک می شود. وقتی در داستان «مثل سیمون دوبوار و ژان پل سارتر» می خواهد به عشق های روشنفکری نگاه کند داستانش تا حدّ یک انتقاد اجتماعی پایین می آید. پس او باید راهش را پیدا کند. سلیمانی نویسنده ی باهوشی است پس به سراغ موضوعات فلسفی مثل مرگ می رود (یادمان باشد او فوق لیسانس فلسفه دارد) که هم برای مخاطب عام کاملا قابل درک و جذّاب می باشد، هم او را از ورطه‌ی شعارزدگی و سطحی نگری نجات می دهد. بلقیس سلیمانی آگاهانه راه دررو را پیدا کرده است .

 

مسائل مختلفی هست که می توان در این مقاله به آنها پرداخت. امّا هم از حوصله‌ی من خارج است و هم از تحمّل انسان های مدرن خواننده! امّا یک نکته واضح است: «بازی عروس و داماد» چاپ شده است و به فروش رفته است. از من ِ نویسنده و منتقد تا دختران دبیرستانی، آن را خوانده اند و داستان هایی از آن را پسندیده اند. آیا موفقیتی بزرگ تر از این برای یک نویسنده وجود دارد؟! بلقیس سلیمانی سالهاست که در کار ترجمه و نقد دستی دارد و حالا خودش وارد بازی جدّی شده است. مطمئنا ضعف هایی دارد و باید بسیار فرا بگیرد. من یقین دارم که این تجربه ها او را در نقد و نگاه به ادبیات نیز کمک خواهد کرد. مهم ترین نکته آن است که خود او به ضعف پاره ای از آثارش پی برده و در همان مصاحبه با روزنامه‌ی اعتماد می گوید: « کدام مجموعه داستان هست که یکدست باشد؟ قوی و ضعیف نداشته باشد، من که یکی از آن غول ها که صحبتشان شد نیستم. من بلقیس سلیمانی هستم و حدّ خود را می دانم. می دانم که در این مجموعه هم داستان های ضعیف هست، هم متوسط و احتمالاً چندتایی هم قوی.»

 

امیدوارم همیشه او را اینگونه منطقی و منتقد ببینیم و مطمئنم اگر این جرقه های قوی تحت تأثیر روزنامه ها و هیاهوها و چاپ چندم ها قرار نگیرد «بلقیس سلیمانی» و «بازی عروس و داماد»های بعدی می تواند از این هم قوی تر باشد

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد