یادداشتی بر شکست ناپذیر، آخرین فیلم کلینت ایستوود

 

 

 

بارها کلینت ایستوود را به این خاطر که سینمایی ساده و بدون هیچ خلاقیت در فرم تحویلمان می‌دهد سرزنش کرده‌ایم. من هم مانند بسیاری از دوستان منتقدم سینمای او را حاصل سال‌ها حضور در پشت صحنه‌ی کارگردانان بزرگ سینما می‌دانم نه حاصل خلاقیت و ذوق هنری او. ایستوود تقریبا در تمامی فیلم‌هایی که صندلی کارگردانیش را تسخیر کرده است دنبال یک مفهوم و محتوا بوده است. ایستادگی، وفاداری و صد البته افتخار. در چند فیلم پایانیش بخصوص در دوگانه‌ی پرچم پدران ما و نامه‌هایی از ایوجیما و حالا در شکست ناپذیر افتخار و ایستادگی یک ملت را بزرگ ترین افتخارها می‌داند. برای اثبات این موضوع هم شروع به جمع کردن مثال‌های مختلفی از اقسا نقاط جهان کرده است. از ژاپن تا آفریقای جنوبی.

 

ایستوود هم مانند وودی آلن سال‌های پایانی عمرش را به خوبی حس کرده است. برای همین هم تقریبا هر سال ۲ فیلم می‌سازد. شاید به این دلیل که فرصت خود را برای حرف زدن بسیار اندک و رو به اتمام می‌داند و در نتیجه پرداختن به فرم و ساختار را در بیان حرف‌هایش تا حد زیادی کنار گذاشته است و با اتکا به آموخته‌های پربارش در طول سال‌های بازیگریش فیلم به فیلم و داستان به داستان در کمترین زمان ممکن چیزهایی را که برای گفتن لازم می‌داند بر کلام تصاویر فیلم‌هایش جاری می‌کند. شاید تنها تفاوت او با وودی آلن، نداشتن ذهن خلاق آلن باشد. آلن بدون شک از نوادر سینمای جهان است و به شخصِ ذهن خلاقش را در طرح داستان و فیلم نامه بسیار جلوتر و پویاتر از جوان‌های امروز سینمای جهان می‌دانم؛ به طور که خود او بارها به این موضوع اشاره کرده است که هنگام ساختن فیلم‌هایش بیشتر از فیلم در حال ساختش به فیلمی که قرار است بعد از این فیلم کار کند فکر می‌کند. ایستتود این ذهنیت خلاق را ندارد؛ برای همین سراغ اقتباس از حوادث واقعی و کتاب‌های بزرگ می‌رود. هر دوی این کارگردان‌های بعد از سال‌های فیلم سازی بسیار خسته‌اند و تقریبا به تکرار حرف‌های بارهای گفته‌ی خود می پردازند. ولی با این حال فیلم به فیلم تماشایی هستند هر چند دیگر آن شاهکارهای گذشته را تحویلمان نمی‌دهند.

 

زمانی که بازیکنان تیم راگبی آفریقای جنوبی کاپ جام جهانی را در دستان خود گرفته‌اند و غرق شادی هستند. ایستوود در حرکتی جالب و نمادین نحوه‌ی قرار گرفتن کاپ را به گونه‌ای فیلم برداری کرده است که بی شباهت به تصویر معروف سربازان آمریکایی در زمان فتح جزیره‌ی آیوجیما نیست. تصویری که بدون شک همه‌ی ما آن را دیده‌ایم. تصویر سربازان آمریکایی که در حال افراشتن پرچم آمریکا هستند و به نوعی نماد پیروزی جهان در جنگ جهانی دوم هم به شمار می‌رود. ایستوود با تاکید بر این صحنه و به تصویر کشیدن این شباهت را نه تنها به نوعی نماد پیروزی می‌داند بلکه آن را جهان شمول و در لحظه‌ای از تاریخ تک تک ملت‌ها ثبت می‌داند.

 

آٰفریقای جنوبی بعد از پیروزی بر دولت آپارتاید دشمن بزرگ تری را پیش روی خود داشت و این در حالی بود که به جز یک مرد کس دیگری از حضور این دشمن به مراتب خطرناک تر و صد البته نامرئی خبر نداشت. ماندلا به خوبی می‌دانست که سال‌ها نژاد پرستی و تحقیر سیاهان در کشورش باعث شده بود که تفاوت نژادی در برخوردهای مردم چه سیاه پوست و چه سفید پوست نهادینه شود. و این سیاهان بودند که ناخود آگاه در برخورد با سفیدها موضع ضعف را در پیش می‌گرفتند و بر عکس. ایستوود هم بیشتر تلاشش را در به تصویر کشیدن این تعارض‌ها به کار برده است. از سوی دیگر تلاش ماندلا در یافتن راهی برای برطرف کردن این مشکل با درک نشدنش توسط نزدیک ترین اطرافیانش مواجه بود. مسابقات جام جهانی راگبی فرستی بود که می‌شد در حل این معضل قدم مهمی محسوب شود و ماندلا به خوبی بر این موضوع واقف بود. از این روست که فیلم در دقایق پایانیش به جای متمرکز شدن صرف روی مسابقه‌ی حساس فینال بیشترین نیروی خودش را در به نمایش گذاشتن شکستن این مرزهای نامرئی می‌کند. چه از بلیت‌هایی که فرانسوا برای خدمتکار سیاه پوست خانه‌اش می‌خرد و چه حضور بازیکن سیاه پوست تیم راگبی. با این حال زیبا ترین تصویری که ایستوود به تصویر کشیده است بدون شک تلاش پسرک سیاه پوس در گوش دادن به مسابقه از رادیوی ماشین پلیس است. پلیسی که در زمان نه چندان دوری وحشت در دل سیاه پوستان می‌انداخت حالا نه تنها آنها را از خود دور نمی‌کند بلکه در شادی خود نیز آنها را شریک می‌کند. شادیی که متعلق به تمام مردم آفریقای جنوبی ست چه سیاه و چه سفید. و این بدون شک بزرگ ترین ارمغان ماندلا به کشورش است.

 

ایستوود را هم دیگر نباید به خاطر فرم و محتوای تکراری فیلم‌هایش سرزنش کرد. این تنها کاری است که این پیرمرد می‌تواند انجام دهد. حال چه با طرز فکر ما بخواند چه نخواند. برای ما تنها یک حق انتخاب بیشتر نیست. به تماشا نشستن فیلم‌هایش و یا از کنار فیلم‌هایش رد شدن به همین سادگی. ولی او که برای لحظه‌ای خودش را در میان تماشاگران خوشحال ورزشگاه به تصویر کشیده است بدون شک از این کارش لذت می‌برد. و این برای یک فیلم ساز بزرگ ترین دست آورد است. لذت بردن از فیلم‌هایی که می‌سازد. لحظه‌ای با شکوه تر از این برای یک کارگردان سراغ داریم؟

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۵ دیدگاه

  1. محمد — بهمن ۱۳, ۱۳۸۸ #

    به اعتقاد من شما فیلم های ایستوود را باید حداقل یک بار دیگر ببینید. شما کدام کارگردان را سراغ دارید که اینچنین فیلم هایی در سطح بالا داشته باشد.اگر یک فیلم بد از ایستوود را بتوانید نام ببرید جایزه دارید. به نظر من ایستوود یک کارگردان،جامعه شناس، روانشناس و حتی فیلسوف بزرگ است.

  2. محمد — بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ #

    ایستوود یک اسطوره هست .
    به قوله استالونه:”اون کاسه ریسک رو سر کشیده وقهرمان شده تو تاحالا چیرو سر کشیدی؟”
    یادت باشه انسانهای مثل اون انگشت شمارن رفیق……

  3. محسن — بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ #

    تو ایستوود رو هنوز خوب نمیشناسی اون در میان بدها و زشت ها : خوب سینمای دنیاست.
    تو فیلم بین نیستی یک آماتوری هنوز در حد نقد نویسی نیستی!!!!

  4. علیرضا 68 — بهمن ۲۸, ۱۳۸۸ #

    ایستوود یک کارگردان خارق العادست …. بیخودی نیست که به عنوان بهترین کارگردان سال ایالات متحده در سال ۲۰۰۹ برگزیده شد ….. من که عاشق این مرد بزرگ هستم . خدا حفظش کنه

  5. داوود — اسفند ۱۳, ۱۳۸۸ #

    به نظر من تنها فیلم نابخشوده از ایستوود صرف نظر از تمام شاهکارهای او به تمام کسانی که از فیلم سر در میارن نشون میده که او یک اسطوره است.

دیدگاه خود را بنویسید