نوستالژی ردپای گرگ مسعود کیمیایی

, , ۱ دیدگاه

عکس، فقط عکسه که می‌مونه

 

 

 

ردپای گرگ حاصل آخرین نگاه‌های آرمان گرایانه کیمیایی به شهر و آدم‌هایی است که با اصول‌شان زندگی می‌کنند و با آن می‌میرند. اصولی که دیگر کسی برای آن تره هم خرد نمی‌کند. شاید کلام آن چاقوفروش کور بهترین مثال برای این جمله باشد که تغییر زمانه را مثل پتک توی سر رضا می‌کوبد و از یکدندگی او در حیرت است.

رضا و طلعت و صادق و فرشته و ناصرخان و آقاتهرانی(به اسم‌های کنایه آمیز صادق خان و آقاتهرانی دقت کرده اید؟) ژست می‌گیرند تا آخرین عکس‌شان را بگیرند و کلام کنایه آمیز آن عکاس دوره گرد حکایت از روزگاری دارد که فقط عکسش خواهد ماند. روزگاریست که صادق خان پایش را جلوی بزرگتر از خودش دراز نمیکند. رضا هم چاقویش را غلاف میکند تا با طلعت روزگار نویی را تجربه کند. اما سرنوشت آنها را نه خود آنها بلکه کسانی تعیین می‌کنند که دارند در یک قاب عکس یادگاری می‌گیرند. رضا با اطاعت از رفاقت هر آنچه از عشق اندوخته را رها می‌کند و سرش را روی کفش رفاقت میگذارد. اما زمانه ای که نامرادی و خیانت مثل خوره آدم‌هایی از جنس صادق را می‌خورد و می‌ریزاند، رحمی در کارش نیست. رضا قتل ناصر را به عهده می‌گیرد و به زندان می‌افتد. آنهم سه روز مانده به عروسی با طلعت.

سالهای زندان و عقرب و دستبند می‌گذرند و او پس از سپری شدن سال‌های جوانیش در زندان و از دست دادن طلعت، هنوز به رفاقت و مرادش صادق خان ایمان دارد (اینجا جاییست که شاید خیلی مخالف داشته باشد اما کیمیایی آدمی را تصویر کرده که لااقل به چیزی ایمان دارد) و به محض ورود به تهرانِ دگرگون شده به پیغام دوست قدیمیش صادق با او تماس می‌گیرد و رفاقت هنوز که هنوز است برایش جلوتر از عشق است. تهران جدید را به جا نمی‌آورد و ناباورانه از کنار کسانی که دارند یک دستفروش را کتک میزنند می‌گذرد تا به صادق برسد و حکم تازه اش را اجرا کند. کمی تردید دارد.

(نه من دیگه اون رضام نه زمونه دیگه انوقتاس. این حرفا یعنی دو زار لبو) اما قضیه ناموس صادق خان است پس دیگر جای درنگ نیست. رضا قبل از اجرای حکم به یک قوت قلب نیاز دارد. راجع به طلعت که بدگمان است پس چه کسی بهتر از آقاتهرانی و اینجاست که یکی از زیباترین فصل‌های فیلم رقم میخورد. نماهای کلاری از کافه دربند در زمستان حسابی دیدن دارد. با آن نمای از بالا که محمود خان کلاری به زیبایی از پس آن برآمده است. آقا تهرانی دل رضا را قرص میکند که طلعت منتظرش ایستاده. آقا تهرانی با بازی عالی مرحوم جلال مقدم(اولین نگاه او به رضا در همین سکانس یادتان هست؟ بعید میدانم بتوان در چند جمله حس آن نگاه را توضیح داد) پالتویش را روی دوش رضا می‌اندازد. و رضا می‌رود تا آخرین برگش را بازی کند و به وصال محبوب برسد. چاقو هم که باید باشد. اما نمی‌داند که در چه کلکی افتاده و زخم می‌خورد و با اسب از دست نوچه‌های صادق خان میگریزد (ادای دین کیمیایی به جان فورد و سام پکین پا و وسترن سازانی که کیمیایی عاشقانه دوستشان دارد) حالا فقط طلعت مانده که با آن نمای فلوی اولیه به خوبی دوری چندین ساله این دو دلداده را درک می‌کنیم. طلعت نمی‌داند چطور به رضا اعتراض کند اما عشق کارش را می‌کند. پس رضا را تیمار می‌کند و نمی‌داند چطور پرده از رازی بردارد که سال‌ها از نگین، دختر خودش و رضا پنهان کرده اما عاشقانه‌های رضا و طلعت بیشتر از آن است که نگین نفهمد رضا پدرش است. طلعت به رضا از ظلمی که سال‌ها به او رفته و او بی‌خبر بوده می‌گوید. حالا وقت اجرا شدن حکم خود صاحب حکم است صادق خان لباس سفیدش را هم پوشیده و می‌داند که مرگ تنها چیزی است که برایش مانده. صادق با یک تیر دو نشان زده است. ناصر چشمش دنبال طلعت بوده و صادق و طلعت این را می‌دانستند و رضا بی خبر بوده (عکس العمل آنها در عکسی که در زندان می‌بینیم و لبخند غلیظ رضا از ایجازهای موفق کیمیایی است) ناصر موی دماغ صادق بوده و صادق روغن ریخته را نذر امامزاده کرده. اما تاوان این قتل را رضا و طلعت پرداخته اند. رضا و طلعت به هتل دربند می‌روند و به یاد زندگی از دست رفته شان اشک می‌ریزند اما تاوان این قتل را رضا و طلعت پرداخته اند. حالا وقت تسویه حساب است و صادق آماده پرداخت آن.

می‌دانم فکر میکنید چشم بر روی ایرادات فیلم بسته ام اما چه کنم نوستالژی و تصاویر زیبا وحس عجیب و غریب فیلم راه به ایراد گرفتن نمی‌دهد. ردپای گرگ گذشته از اینها کنایه ای به جامعه ای است که دیگر اعتمادی به هیچ چیز آن نیست.

کیمیایی غصه از دست رفتن آدم‌ها و شهری را میخورد که تمام عمرش طور دیگری آنها را می‌شناخته و من به شخصه از این شهر بی در و پیکر که هر لحظه در آن باید مواظب باشیم زندگیمان از کف نرود می‌ترسم.

 

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد