دو داستانک

, , ۵ دیدگاه

 

فتوشاپ

شهاب‌الدین موسوی زاده

 

دو پروژکتور یک سه پایه ی عکاسی یک دوربین و … فضایی تنگ و تاریک … دخترک با بی حوصلگی همه ی اینها را برای چندمین بار دید زد . سپس دستش را روی شانه های پیرمرد گذاشت و به دوربین خیره شد . – عروس خانوم لطفا یه کم واضحتر لبخند بزنید ! دخترک دوست داشت سر عکاس داد بزند داشت خفه میشد … اما آب دهانش رابه سختی قورت داد و … – آهان !حالا خوب شد!

-ا! حاج آقا ! چراسگرمه هات اینقد تو همه ؟! تو ی تالار اینطور نباشیا جلوی مهمونا ! ناسلامتی امشب شب جشنتونه … عکاس سرش را برگرداند . دختر پیرمرد لبی جنباند و گفت : راست نمی گم؟! حاجی خیلی … – آخه دختر من بخوامم نمی تونم بخندم ! مگه ی سکته ی پارسال یادت رفته ؟! و پیرمرد این جمله ی آخر را طوری گفت که انگار دوست نداشت به جز دخترش کسی بشنود …

عکاس دوباره برگشت . شستتش رابه دندان گرفت و کمی مکث کرد . اما پس از چند لحظه لنز دوربین را دوباره سمت پیرمرد و دخترک گرفت و گفت : ۳-۲-۱… حالا شد ! ناراحت اخم حاج آقا هم نباشید خودم با فتوشاپ درستش می کنم ! … و همینطور اشکهای دخترک را …

و این جمله ی آخر را طوری ادا کرد که انگار دوست نداشت کسی جز خودش بشنود …

 

دست‌ها

حسن شهابی

همه از دستاش می گفتن که چقدر قدرت داره ، که آهن رو با دستاش مچاله می کنه. هنوز که هنوزه نقل زبوناس که چطوری با همین دستای به ظاهر مامانی گردن شیر رو خرد کرده بود.بین انگشتاش تیغه شمشیر رو له کرده بود،بماند که چقدر سکه و بطری و بشکه وچیزای سفت و نرم دیگه رو اسقاط کرده بود .

پهلوون شدن جربزه می خواد باید ریاضت بکشی  و شب  و روزت رو بذاری تا مرد این میدون بشی. یه وقت به خودت میای می بینی شدی مراد و مرشد و صد تا لوطی دوره ت  کردن . این حرفا رو سر هر معرکه می گفت که چقدر مرارت کشیده تا بازوهاش شده این.

میون این همه روایت ، بابای ما که یه بار پرش به پر پهلوون گرفته بود می گفت از زور زیادش نیست که آدم تو چنگش مثل گنجشک پس می افته ، دستاش بوی خیلی بدی میدن  بوی مدفوع! 

 

۵ دیدگاه

  1. کبرا

    ۱۰/۱۹/۱۳۸۸, ۱۱:۵۱ ق.ظ

    فتوشاپ داستانک بسیار زیبایی بود و از آنجایی که به یکی از مشکلات اجتماعی اشاره کرد مرا بسیار مجذوب خود ساخت فضای داستان بسیار زیبا توصیف شده است.

    و اما در مورد داستانک دست ها اگرچه ابتدای داستانک خوب توصیف شده است اما در انتها قابل فهم برای عوام نیست .

    پاسخ دادن
  2. غوغای سکوت

    ۱۰/۲۰/۱۳۸۸, ۱۱:۲۴ ق.ظ

    در مورد فتوشاپ
    داستان قشنگی بود.
    به خصوص آخرش.
    موفق باشید.
    راستی اگه یه جوری مرز بین دیالو گ های شخصیت هاتون بهتر نشون بدین خیلی خوب می شه.
    حداقل بیاین خط بعدی یا خط فاصله بذارید.
    در کل قشنگ بود.
    موفق باشید.

    پاسخ دادن
  3. مساعد

    ۱۰/۲۰/۱۳۸۸, ۰۶:۳۵ ب.ظ

    داستان فوتوشاپ داستان جماعتی است که رزیلت های خود را پشت فیلترهای خود ساخته پنهان می کنند و به دور از واقعیت ژست خود حق بینی می گیرند و زشتی ها و پلشتی های خود را پنهان می کنند . داستان فوتوشاپ از دسته داستانهایی است که بی تعارف به مخاطب خود نهیب می زنند و او را به جاده بی انتهای دو رویی نمی بردند . نویسنده داستان با الهام از جامعه خود و با نگاه تیز خود داستانی رئال و تلخ رقم زده و عنصر مدرنیته فوتوشاپ در این داستان آن را از دیگر داستانهای اینچنینی متمایز می کند . هر چند هنوز هم می توان پارادوکس هایی را بین دو قسمت ابتدایی ( فضای کهنه و قدیمی )و انتهایی داستان (‌فضای کاملا امروزی ) مشاهده کرد . شاید نویسنده فراموش کزده امروزه دیگر نه آتیله های عکاسی تنگ و تاریکند و دوربین ها سه پایه اند و نه کسی به دوربین ها لبخند می زند …

    پاسخ دادن
  4. شهاب

    ۱۰/۲۲/۱۳۸۸, ۰۱:۳۱ ق.ظ

    ممنون از نظراتتتون در ضمن آقای مساعد با سپاس از تیز بینی های شما باید عرض کنم هنوز هم دوربینهای عکاسی روی سه پایه سوار می شوند .

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد