سه داستانک از علی جعفرزاده

, , ارسال دیدگاه

رابطه

(ببین قرار نیست کسی محاکمه بشه، فقط داریم حرف می زنیم / نه تو همیشه بهم مشکوکی ،حالم از خودم و این رابطه بهم می خوره… نه من دیگه نمی تونم ادامه بدم) گوشی را گذاشت ولی احساسش می‌گفت بازهم با خودش روراست نبوده، آخرین سیگار را کشید. بعد رفت توی آینه و هیچ وقت بیرون نیامد.

 

 

 

گربه

 

همیشه از اینکه هنوز مرد نشده از خودش  شاکی بود تا اینکه آن روز مادر گفت که اگر به جای او بچه گربه بزرگ میکرد فایده بیشتری داشت. رفت جلوی آینه و شروع کرد به میو میو کردن اما سبیل از ته تراشیده عذابش می داد. بدون سبیل غیر ممکن بود گربه خوبی شود. نکه ای از جارو دستی را کند و گذاشت پشت لبش. بوی موش مرده می داد. بادش آمد مادر ،شب قبل با آن جارو موش کشته بود.

 

 

 

لنز

 

مژده بدین ! یه پسر … یه پسر چشم آبی!  پدر رویش نشد توی آینه به چشمهای خودش نگاه کند. از در بیمارستان بیرون زد  و سراغ دوست عینک سازش رفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد