نقد مجموعه داستان پرتره‌ی مرد ناتمام نوشته امیرحسین یزدا‌ن بد

, , ۱ دیدگاه

 

امیر حسین یزدان‌بُد

انتشارات چشمه / چاپ اول تابستان ۱۳۸۸

 

یکی از راه‌ها برای تحمل زندگی، غرق شدن در ادبیات است. انگار در جشنی جاودانه شرکت کردن. (فلوبر )                                                                                               

برای شروع و وارد شدن به جهانی که یزدان‌بُد برای ما خلق کرده بایست مهرداد ناصری را بیشتر بشناسیم:

مهرداد ناصری به مثابه پیرنگ داستانی:

یکی از وظایف پیرنگ عرضه اطلاعات داستانی است. در داستان ” یک دقیقه روی سفیدی سرد دوکی شکل ” با این شرح شروع می‌شود: مهرداد ناصری فرنگی نشسته، زنش ایرانی. در چند خط بعد متوجه مفهوم این جمله می‌شویم. پیرنگ در این داستان جوری طرح‌ریزی شده که برای ایجاد غافلگیری و کنجکاوی تا جای ممکن طفره می‌رود و تعلیق را در داستان ایجاد می‌کند. پیرنگ ـ مهرداد ناصری ـ در این داستان کمی چهره خودش را به ما نشان می‌دهد: آدمی کم حرف، منزوی، کتاب خوان، فرهنگی، شاکی از روزگار. در داستان ” فردا بر می‌گردم ” ما با زن حامله‌ای روبرو هستیم که در داستان قبل اشاره‌ای به حضورش شده بود. زن در زندگی خصوصی مهرداد ناصری کم‌کم تبدیل شد به یک پیرنگ فرعی و بیگانه و بسیار پررنگ: تمام این چند هفته حس حضور ن با بچه‌ای در شکم، محیط امنش را تهدید کرده بود. وقتی پایش را آن تو می‌گذاشت و روی سرمای دوکی شکلِ فرنگی مستقر می‌شد، بلوایی غریب و اضطرابی ناآشنا احساس می‌کرد. یکی دو بار هم حس کرده بود کاغذ‌های روی میز مطالعه‌اش جابه‌جا شده‌اند و شاید برخی از کتاب‌ها ورق خورده‌اند. ( ص ۱۲ ) در داستان ” فردا بر می‌گردم ” هم باز پیرنگ همان رسالتی را که در داستان اول بر عهده داشته ایفا می‌کند: ایجاد غافلگیری و تعلیق. چه در داستان ” یک دقیقه روی … “  چه در داستان “فردا بر می‌گردم” که از حیث مکانی و زمانی شباهتهای حداکثری دارند تعلیق کارکردی روایی دارد و نه موضوعی. داستان با این جمله شروع می‌شود:

 سلام الاغ عزیز!

این شروع خاطره نویسی دختر حامله برای نوزاد داخل شکمش است. در این خاطره گویی‌ها و شرح نویسی‌ها دختر برای نوزاد به دنیا نیامده‌اش. گستردی اطلاعات داستانی در داستان ” فردا بر می‌گردم ” بسیار نامحدود است. ما با دختری روبرو هستیم پر گو جز طبقه متوسط جامعه، جاه طلب. روایت دختر از زندگی و آدم‌های این‌جهان برای نوزاد به دنیا نیامده‌اش دارای دو شاخه است: گستردگی اطلاعات و عمق این اطلاعات. وجود مهرداد ناصری به عنوان شاه پیرنگ کل داستان‌ها به عمق حالت‌های روان‌شناختی شخصیت‌ داستان ” بر می‌گردم ” کمک می‌کند. می‌توان این‌جا این سئوال را پیش کشید که مهرداد ناصری تا کجا توانسته در لایه‌های زیرین زندگی فردی هر یک از پرسوناژ‌های داستان‌های کتاب نفوذ کند؟ کجاها پر رنگ بوده کجاها کم رنگ؟

در داستان سوم مجموعه یعنی دادزن مهرداد ناصری به عنوان مشتری کتاب‌فروشی ظاهر می‌شود که دادزنی را در پیاده رو مشغول به کار است. دادزن کارش تبلیغ و جلب و راهنمایی مشتری به داخل پاساژ و کتاب‌فروشی است. در این داستان مهرداد ناصری حضور کم رنگی دارد و اطلاعات دهی به صورت خیلی محدود به خواننده داده می‌شود. راوی عینیت گرای و غیر شخصیت داستان ” دادزن ” با اطلاعات بیرونی و در زمان نامحدود تا جاهایی توانسته ذهن مخاطب را با داستان و شخصیت‌ها هم سو کند. راوی در این داستان در چنین جا به خوبی توانسته به سطوحی از ذهنیت گرایی ـ این سنت از سینما وارد ادبیات شده ـ دست پیدا کند؛ با وارد کردن شخصیت تارزن که اتفاقا در جملات آغازین داستان دستان جوهری‌اش که بر روی تار عقب و جلو می‌شود و قطعه‌ای ناتمام را به گوش دادزن می‌رساند. قطعه‌ای که در تمام صحنه‌های این داستان به نوعی به گوش می‌رسد، تا جایی که خود دادزن به عینه شاهد تجمعات اعتراض آمیزی می‌شود که خود قطعه‌ناتمامی ناب در این داستان است. چیزهایی که در این داستان گفته شده و بیشتر نگفته شده دلیل موجهی‌ست بر این نکته که داستان را به علت نوع روایت می‌بایست از درون پیرنگ در آورده شد. گرفتن سرنخ‌ها و درگیر شدن خواننده با لایه‌های زیرین متن و دلیل مهم‌تر حضور کم رنگ مهرداد ناصری و آن لبخند کلیدی‌اش در انتهای داستان همه و همه در این جهت است.

مهرداد ناصری لبخند می‌زند و از چهارچوب در کنار می‌رود. زخمه‌ها اوج می‌گیرند و صدا از پنجره بیرون می‌رود و روی خیابان‌های شهر پرواز می‌کند. ( ص ۴۲ )

داستان چهارم ” برای مارسیای رذل عزیز” ما بر می‌گردیم به جوانی مهرداد ناصری. داستان هم‌چون داستان”‌ یک دقیقه روی سفیدی سرد دوکی شکل ” با جملات غریب آغاز می‌شود. داستان از همان اول بر اساس فرمی که بعد‌تر می‌فهمیم نامه‌نگاری است ( البته نامه‌ای که هیچ وقت کامل نوشته و پست نمی‌شود ) شروع به دادن اطلاعات می‌کند. داستان به لحاظ فرمی انتظاراتی را که در صحنه‌های آغازین به وجود آورده، برآورده نمی کند. طفره رفتن و حاشیه رفتن را ترجیح می‌دهد. داستان از لحاظ فرم بسته است و تا آنجایی که اجزایش قرینه هم هستند خوب پیش می‌رود. در این داستان سعی شده از دو عنصر پیش برنده روایی یکی ذهنیت گرای ادراکی و دیگری ذهنیت گرایی روانی در جهت روایت مهرداد ناصری ( به عنوان پیرنگ اصلی داستان ) از شاعر زن آمریکایی که در دوران دانشجویی برای شعر خوانی به دانشکده آنها آمده استفاده شود. مسئله‌ای که در این‌جا مطرح می‌شود این است که این دو عنصر چه‌گونه و تا چه حد و در چه شرایطی می‌تواند روایت را پیش برد. تا آن جا که باعث دلزدگی و خستگی خواننده نشود؟ آیا سببیتی که به کرار در تکرار آن شعر معروف ” مرا تو بی سببی نیست…” و بازی کردن با این جمله تا انتهای داستان ( به عنوان ذهنیت گرایی روانی قهرمان داستان) می‌تواند به تنهایی سرمنشا فرم پیرنگ شود؟ نوع و شیوه روایت گری در این داستان می‌توانست به نوعی باشد که در توالی زمان و مکان و فلاش بک‌ و فلاش فورواردهای ذهن سیال مهرداد ناصری داستان را در جهت یک روایت منسجم و شناخت عمیق‌تر و شخصیت‌پردازی متناسب با فرم پیرنگ رهنمود کند.

داستان پنجم “چیزی شبیه سونیا” روایت کودکی مهرداد ناصری است. اولین داستانی که با یک جهش بلند ما با پدر و مادر و خود مهرداد ناصری بیشتر آشنا می‌شویم. داستان با یک درخواست شروع می‌شود. درخواست و چرایی و چگونگی این درخواست که به قول شخصیت داستان حالت امر کننده این درخواست تا سالیان سال با مهرداد ناصری است. نشانی این درخواست مبدا این نشانی کنش تکرار شونده اصلی داستان است. تصویر سایه‌وار دختر در نوجوانی مهرداد ناصری آنقدر گنگ و نامفهوم است که می‌شود اصلی‌ترین موتیف زندگی مهرداد ناصری. از اسم داستان گرفته تا حالات و رفتار زندگی مهرداد ناصری در سرتاسر زندگی‌اش حکایت از گم‌گشتگی‌اش در چیزی شبیه سونیا شد؛ همه چیز در زندگی مهرداد ناصری بهانه‌ای‌ست برای دست یافتن به آن نشانی. حالا می‌خواهد دست‌های چاق سونیا باشد یا دست‌های لاغر و باریک دختری در یک زمان و مکان دیگر. خواه روفرشی اتاق باشد خواه کاور کت و شلوار باشد خواه اولین آن دخترکش باشد. هر چند که این ایده با این شیوه پرداخت استعداد داستان شدن را ندارد.

داستان ششم ” اُلترالایت” خود یک داستان مجزاست که از شیوه دیالوگ نویسی صرف پیروی می‌کند. داستان در با یک ریتم تند و در یک زمان محدود روایت می‌شود. در لابی یک هتل یا کافی شاپ هتل. در سر میزی که وسایل آدم‌ و یا آدم‌های قبلی بر روی میز هنوز هست و می‌شود دستمایه طرح یک داستان. کشمکش اصلی این داستان هم رسیدن به نشانی‌هایی و شناسایی آدم‌های قبلی‌ای است که بر سر میز نشسته بودند. در این بین یکی از دخترها ـ از قضا زن مهرداد ناصری خودمان ـ از مهرداد می‌گوید از زندگی‌اش می‌گوید…در این داستان چیزی که لازم بود و نبودش به شدت حس می شود موانعی است که وجه دراماتیک کار را غلیظ‌تر کند. کشمکش‌های موضعی را شکل دهد. دیالوگ‌ها در این داستان گاهی به شدت خاصیت اطلاع رسانی، فضا سازی و شخصیت پردازی خودشان را از دست می‌دهند و در حد بگو مگو‌های خام و محدود ظاهر می‌شوند.

داستان هفتم ” هنوز یوسف ” مهرداد ناصری را می‌بینیم که در اتوبوس بین شهری سفری را آغاز کرده. داستان در یک زمان محدود ـ چند ساعت از شب ـ روایت می‌شود. سه محور کنجکاوی، تعلیق و غافلگیری در این داستان به چشم می‌خورد. اطلاعات دهی در این داستان به علت نوع روایت و همچنین تکیه خواننده بهیک شناخت نسبی از مهرداد ناصری بسیار محدود است. داستان احتیاج زیادی به دادن اطلاعات ندارد و پیرنگ در یک سفر شبانه در یک فضای محدود کم کم گسترش پیدا می کند. تنیده شدن داستان با یک داستان قدیمی دیگر ـ داستان حضرت یوسف و زلیخا در کتاب تفسیر طبری ـ خواننده را با دو روایت روبرو می‌کند که همزمان با هم پیش می‌روند. مهرداد ناصری‌ که در پی کنجکاوی خواستار برقرار کردن با زن‌ی‌ ست که در آن سوی اتوبوس در کنار مردی نشسته و هراز گاهی نگاهی رد و بدل می کنند. اطلاعات محدود به دانسته‌های قهرمان داستان ـ مهرداد ناصری ـ است و ما همراه با او ماجرا را تجزیه می‌کنیم. لازمه داستان‌هایی از این دست که در یک فضای محدود و در یک مکان نا ایستا مثل اتوبوس روایت می‌شود که چندین نفر آدم ناآشنا غریبه با هم هم‌سفر هستند برای نیفتادن در ورطه تکرار و وارد نشدن به جاده خاکی و ایجاد کشش داستانی و روایتی، وفادار ماندن به پیرنگی است که خود نویسنده ترسیم کرده. خواننده در این داستان می‌بایست به طور موازی نگاهش به سه روایت که بر پایه سه محور کنجکاوی و تعلیق و غافلگیری می‌چرخد معطوف کند:

۱) روایت سرباز ترخیصی

۲) روایت داستان حضرت یوسف و زلیخا

۳) روایت راوی غیر شخصیت داستان از مهرداد ناصری و زن

همراه با این سه روایت نویسنده کم و بیش برایمان فضای داخل اتوبوس را ترسیم می‌کند ( به زعم نگارنده داستان از این جهت لطمه‌های تعیین کننده‌ای خورده) در در آوردن عنصر ترس و دلهره ناشی از محرک‌های بیرونی تا حدودی موفق بوده ( صحنه گرگ نشسته بر سنگ، منحرف شدن اتوبوس به جاده خاکی ) و شخصیت مرد همراه زن ( مرد موفرفری که در تیپ بودنش می‌ماند ) و صحنه پایانی و کنجکاوی از نتیجه این فرم بسته داستان روی هم رفته در نتیجه یک پیرنگ هدف محور می‌چرخد که به کمک تلفیق شخصیت‌ها با زمان در یک مکان تصادفی و ناایستا( اتوبوس ) سعی در نشان دادن یک نوع تمثیل‌گرایی جبری و تک صدایی دارد که با آن پاساژ انتهایی داستان حسابی جور در می‌آید:

نیمه‌های شب، وقتی زیر نور زرد نورافکن‌های ترمینال تهران پیاده می‌شوند و موفرفری تا کمر می‌رود توی جعبه های بار اتوبوس تا چمدان‌ها را بیرون بکشد، زن با شست و انگشت کوچکش، بیخ گوش، شکل تلفن را به مرد نشان می‌دهد و تکه کاغذی را که با گوشه‌ی چادرش به دست دیگرش گرفته. مرد دستش را به شلوارش می‌کشد، نگاهی به گوشه‌ی کتاب جامانده می‌اندازد که از ساک دستی‌اش بیرون زده، و در تاریکی گم می‌شود.( ص ۸۳ )

داستان جَنَوار داستان هشتم کتاب که به نوعی بازگشت به سوی گذشته دیگر قصه‌ها است. به سوی سر منشا قصه‌ها. داستانی که از لحاظ پیرنگ و عرف داستانی و تکرارهای فرمی یک سر و گردن از بقیه داستان‌های مجموعه بالاتر قرار می‌گیرد. در آخرین کار روایی یزدان بُد پدربزرگ مهرداد ناصری را که پیش از آن در اولین دستان مجموعه اشاره‌ای بهش شده بود که مهرداد ناصری مصبب تمام بدبختی‌هایش را همین پدربزرگ می‌داند؛ بازپرس مرتضی قلی ناصری. برای درک و فهم آن‌چه در این داستان رفته ابتدا پیرنگ فیلم را به صورت مجزا در زیر می‌آوریم:

۱) دفتر کارِ بازپرس

۱- ۱ بیرون آوردن پرونده و دفتر چه

۱ـ ۲ درخواست چای تازه دم ( اولین حضور سرباز ریغماسی )

۱- ۳ خواندن اولی برگ ضمیمه پرونده ( برگ بازجویی حسین قلی میرزازاده )

۱- ۴ دادن اطلاعات داستانی در خلال خواندن بازجویی حسین قلی ( اولین اشاره به جَنَوار)

 

از آن‌جا که خواندن دفترچه‌ است که خواننده را وارد مکان خارجی می‌کند و شرایط به کل تغییر می‌کند و نقطه ثقل داستان‌ها همین گاه نوشت‌ها است هر کدام از گاه‌نوشت‌ها را به عنوان فصل جدید و تغییر مکانی در نظر می‌گیریم:

 

۲- ۱خواندن دفترچه ( روزنوشت آیدین به معشوقش؛ از نحوه انتقالش به تبریز/ اسکانش و دوستی با حسین قلی/ گفتن از اوضاع شهر و مردم و وضع سیاسی کشور به نقل از حسین قلی/ ترس و دلهره )

۲- ۲ خواندن دفترچه ( اطلاعات دهی و بیوگرافی از خودش و خانواده و شرایط گذشته‌اش/ باز گفتن از اوضاع زندگی مردم منطقه/ وضع فرهنگ/ روزنامه آذربایجان / دادن اطلاعات از زبان حسین قلی و این که آیدین کیست/ بی تابی برای معشوق/ گفتن از جَنوار توسط حسین قلی مست/ گفتن از اوضاع حساس مملکت/

۲ـ ۳ خواندن دفترچه ( گفتن از اوضاع شهر/ روزنامه آژیر/ کشته شدن مادر به دست پدرش / گفتن از نحو آشنایی پدر و مادرش/ معشوقه پدر/ گفتن از بی‌بی/ گفتن از جامعه مردسالار مملکت /

 

۱ـ ۵ درخواست بخاری از سرباز ریغماسی ( نریمان )

۱ـ ۶ خواندن تلگراف فرخنده ( زن حسین قلی ) و درخواست تکلیف وضعیت شوهرش

۱- ۷ خواندن برگه‌ای که حکایت از شکایت فرخنده زن حسین قلی از نظام نظمیه می‌کند.

۱ـ ۸ آوردن بخاری توسط نریمان

۱- ۹ روشن کردن سیگار به وسیله شعله چراغ

 

۲ـ ۴ خواندن دفترچه ( گفتن از اوضاع شهر به نقل از یکی از بیمارانش / نقل قول حرف‌های جعفر پیشه‌وری / نظرش در مورد حرف‌های پیشه وری / پیرمرد شاهنامه خوان /

۲ـ ۵ خواندن دفترچه ( ترک تبریز و گفتن از روستایی به نام شروان دره/ گفتن از آخرین مریضی که در تبریز معالجه کرده / کُره‌ی چموش ترکمن / گفتن از دوران کودکی/ گفتن از مادرش و پدرش/ گفتن از هویت/ چگونگی آورده شدنش به این مکان که سبز است و گله گله گوفند می‌چرند/ گفتن این مهم که به شکار جَنَوار می‌رود ( حاجی جنوار )/ عکس معشوق حک شده بر باسمه‌ی لعابی عنابی / بی تابی

۲ـ ۶ خواندن دفترچه (  جابه‌جای و رفتن به آقلار کندی / رفتن پیش گُتازبَی ( دوست پدرش و خان یکی از مناطق اطراف )/ گفتن از سبلان و جاذبه‌ای که دارد / زنان عظیم الجثه در دریایچه بالای سبلان/ پدربزرگ حسین قلی و ناپدید شدن زن عظیم‌الجثه / خرافه و خرافه پرستی مردم

۲ـ  ۷ خواندن دفترچه ( گفتن از گُتازبی / دختر مو طلایی و درشت هیکل/ خواب به علت زیاده روی در خوردن شراب / دیدن دختر مو طلایی گفتن از مشخصات ظاهری‌اش/ گفتن از جَِنَوار از زبان پیرمرد/

 

۱ـ ۱۰ بلند شدن بازپرس و رفتن پشت پنجره/ وارد شدن هوای سرد و برف توی اتاق/ دوباره پشت میز نشستن

۱ـ ۱۱ گزارش پزشک قانونی / علت مرگ: اصابت گلوله

۱ـ ۱۲ گرم کردن دستش توسط چراغ

۲ـ ۸ خواندن دفترچه ( گفتن از اوضاع مملکت ( دیده‌های و شنیده‌های خودش و حرف‌های گُتاز )/ گفتن از جنوار توسط یک پسر بچه و  تفاوت مشخصات ظاهری جنوار با چیزهای که قبلن شنیده بود / اتاق مو طلایی ( قره‌دام )/ شایعه آوردن جنوار توسط روس‌ها/ عدم اعتماد به گتاز/ زن حامله که در انبار کاه رو به قبله خوابانده بودندش/ به دنیا اوردن نوزاد به دست آیدین/ خال درشت روی بازوی نوزاد/ اسم سهراب را روی نوزاد گذاشتن/

۲ـ ۹ خواندن دفترچه ( گفتن از اوضاع شهر‌های اطراف/ جنبش دموکرات/ ماندن در کوه و کمر / جراحات پیرمرد در اثر حمله جنوار/ ترس و لیوان چای

۲- ۱۰ خواندن دفترچه( آتش گرفتن یک انبار/ شایعه حضور جنوار/ کشته شدن پسر بچه/ پدر پسر بچه و عضویتش در جبهه سیاسی مخالف/ بیوگرافی مو طلایی/ تار موی لای دفترچه

۱ـ ۱۳ سیگار کشیدن و برداشتن برگه‌ای دیگر از پرونده

۱ـ ۱۴ نامه محرمانه و استعلام ر مورد سابقه حسین قلی

۱ـ ۱۵ خاموش کردن سیگار و خواندن دفترچه

۲ـ ۱۱خواندن دفترچه ( نقل قول گتاز از مادر جنوار که توسط پدر گتاز کشته شده/ غار و بیرون زدن گوگرد از داخلش/ رسیدن به شاه‌سون/ بستن گوسفند به پای درخت ( تله برای جنوار )/ نذر حسین قلی(قمه زدن در روز عاشورا)

۲ـ ۱۲خواندن دفترچه (  بیدار شدن از خواب/ تاریک شدن هوا و روشن کردن آتش/ جمله ناتمام دفترچه: انگار که… )

۲ـ ۱۳ تاکید بر جمله ناقص با دسته عینک توسط بازپرس/ خط خوردگی جمله/ وارد شدن نریمان و دادن نامه به بازپرس

۲ـ ۱۴ خواندن نامه دیوان عدالت/ جا زدن حسین قلی به عنوان قاتل دکتر آیدین/ دستور آزاد کردن حسین قلی و مختومه کردن پرونده

۲ـ ۱۵ رفتن بازپرس پشت پنجره/ باز کردن پنجره ( برای بار دوم )/ جمله زیر لب بازپرس: استعفا می‌دهم/ خوردن دانه‌های برف و آب شدنشان روی صورت بازپرس

 

در این داستان و روایت ادیسه وار یزدان بد از گره گشایی از قتل دکتر از فرنگ برگشته داستان ( آیدین ) اجزای داستان که در بالا اشاره کرده‌ام از یک قانونی به نام قرینه سازی تبعیت می‌کنند. به طور مثال آوردن چای تازه دم و آوردن بخاری توسط نریمان. ( خواندن سه یادداشت از دفترچه در این فاصله صورت می‌گیرد.) نامه زن حسین قلی ( این‌که از وضع بد زندگی‌اش می‌گوید در نبود مردش ) و بازجویی حسین قلی ( که روایت شفاف و روشنی از روز به قتل رسیدن نریمان می‌دهد.) رفتن به پشت پنجره ( آن هم زمانی که از مطلبی مطمئن می‌شود ) گزارش استعلام از سابقه حسین قلی و نامه دیوان عدالت

در این بین دفترچه‌ها مرکز ثقل داستان هستند. البته به درستی خود این مرکز ثقل هم از قاعده قرینه بودن پیروی کرده؛

شروع و پایان دفترچه با گزارش محیط اطراف شروع می‌شود: تمام روز باران می‌بارید. اواسط پاییز است، اما تبریز انگار که همیشه زمستان باشد. انگار که یخ و سرما هیچ وقت تمام شدنی نباشد… ( ص ۸۹ ) و صدای زوزه می‌آید. شاه‌سون‌ها آواز می‌خوانند. انگار که… ( ص ۱۱۴)

کنش اصلی این داستان بر پایه ( فهمیدن واقعیت ) بنا شده است. واقعیتی که از پی‌اش ما را رهنمود به حقیقتی تلخ و گزنده می‌کند. تمام مدت بازپرس ناصری فقط در یک اتاق نشسته و با مدارک و دفترچه‌ سرگرم است. کارکرد تمام عنصرهای تنیده شده در این داستان ( از دفتر چه گرفته و نامه‌ها و اتاق سرد و بخاری و پنجره) همه و همه برای بهتر نشان دادن فضای سیاه و بی جان آن دوره خاص زمانی است. انتقال اطلاعات در این داستان کند و کنترل شده است. با نگاه کردن به اجزای پیرنگ این داستان به خوبی می‌توان حساسیتی که در چیدمان اطلاعات داستانی در یک زمان معقول به خرج داده شده را مشاهده کرد. یزدان‌بد در این بازده ما را به سرچشمه داستان می برد. برای این مهم او زنی خلق می‌کند و به ما می شناساند؛ با دست اشاره یکی‌شان که مو‌های طلایی و قد بلند‌تری داشت از بقیه، و شروع کردند. آن که موی طلایی داشت، بسیار درشت اندام بود و موهاش را مثل پوشش طلایی رنگی، تا بالای زانوهاش ریخته بود روی صورتش و حس می‌کردم این کار را از آن جهت می‌کند که دیده و شنخته نشود.(ص ۱۰۳) زنی استعاری ( از نوع اثیری )؛ زیبا و دست نیافتنی واسطوره‌‌ای و شهوت‌انگیز. یزدان بُد به جز زنانی عظیم‌الجثه‌ای با سینه‌های آویزان که در دریاچه آب‌تنی می‌کنند و برای مردانی که به دیدنشان می‌روند شعر می‌خوانند و ساز می‌نوازند، به دو زن دیگر در داستان جَنَوار اشاره می‌کند یکی مادرش که به وسیله تعلیمی قطور پدر کشته شد و دیگری دختر مو طلایی با هیئتی مردانه. ژان بودریار در مقاله‌ای به بی‌ارزش شدن مصرف به علت بی‌اهمیت شمردن ارزش مبادله مثالی می‌اورد:

” چند پیش فروشگاه بزرگی در آمریکا توسط گروهی از مهاجمین اشغال شد. پس از تصرف فروشگاه، مهاجمان بابلند‌گو مردم را دعوت کردند هر چه می‌خواهند از فروشگاه بردارند. نتیجه کار پیش‌بینی ناپذیر بود: اگر مردم اهمیتی به فراخوان مهاجمان نداند، و آن‌ها که وارد فروشگاه شدند اجناس بی‌اهمیت و ارزان قیمت انتخاب کردند.

یزدان‌بُد ارضای میل مصرف را در مورد تمام ارگان‌های داستان به خوبی رعایت کرده. ما در دو سه مورد از لابه‌لای گاه نوشت‌هایش چند تصویر از مادرش ثبت می‌کنیم که این تصاویر در فرم بسته اثر به خوبی متجلی شده است. در مورد دختر مو طلایی ساکن قره‌دام چهار بار صحبت می‌شود: ۱) روزی که دکتر آیدین تازه پیش گُتاز رفته بود و دختر را با موهایی طلایی‌اش که روی صورتش ریخته بود با چند دختر دیگر دید که توی حوض روی هم آب می‌ریختند. ( دکتر مو بلند که روی صورتش ریخته را دلیلی می‌داند که شناخته نشود ) ۲) بلافاصله بعد از این صحنه به خواب می‌رود و موقع بیداری باز دختر مو طلایی را می‌بیند که مشغول تمیز کردن سم اسب است. این‌بار بیشتر از قبل دختر را نگاه می‌کند. خودش می‌گوید که موهایش ر روی سرش جمع کرده بود. ( ای بار هم گتاز از کنج ایوان خانه مانعی شد که تا اخر قهرمان داستان دختر مو طلایی را دیگر نبیند. و فقط دو بار ددیگر در همین هیئت از آن یاد کند) ۳) بار سوم وقتی از اتاق دختر صحبت می‌کند ( اتاق سیاه ) ۴) بعد از دیدن پسری که ادعا می‌کردند در حریق سوخته بود، دکتر باز یاد زیبایی رام نشدنی دختر می‌افتد. ( این با دکتر دل به دریا می‌زند و پرس و جو می‌کند و ولی کسی چیزی ازش نمی‌داند)

نگاه به زن به عنوان عاملی برای رسیدن به امیال سخیف و بی ارزش(  زمین و املاک )  توسط مردانی در فضای مرد سالار آن برهه تاریخی در داستان کاملن به نثر در آمده و به قول بودریار با از بین رفتن ارزش مبادله ( در این‌جا زن ) ارزش مصرف هم از بین می‌رود. پس ما در اینجا با دو نوع پایین آمدن ارزش مصرف ( از نوع زنانه‌اش) روبرو هستیم: یکی روایتی و دیگری تاریخی. نویسنده به خوبی شهوت خواننده را تحریک و به موقع کنترل می‌کند. به گونه‌ای که خواننده را با نوع دیگر از شمایل زن اثیری داستان روبرو می‌کند. آن هم در همان هیئتی که هیچ چیزش با نمونه آرمانی و کلاسیک خود قابل قیاس نیست: سرش مثل زن بوده. بعد سراسیمه فکرش را تصحیح می‌کرد و می‌گفت نه، زن نبوده. گرگ بود آقا، جنوار بود. هیکلش از گاو مش رحیم گنده‌تر بود. مثل باد می‌دوید. زن بود آقا. ( ص ۱۰۴ ) گفته‌هایش با دیگران فرق داشت. می‌گفت کمرش باریک‌تر از گرگ بوده. حنایی رنگ بوده با خال‌های تیره و دور سرش به قاعده‌ی موهای یک زن یال داشته. (ص ۱۰۵‌) تناقص در این دو روایت که هر کدام مربوط به کسی است که از چنگ به قول بومی‌ها ( حاجی جَنَوار ) در رفته است ریشه در کثرت کم ارزش شدن میل به مبادله دارد. مادر دکتر علارقم میل باطنی‌اش به زور زنِ عنایت‌الله می‌شود… گتاز تعریف می‌کند که مادر همین حاجی جنوار را پدرش در حالی با تفنگ برنو کشته که حاجی جنوارـ که آن زمان بچه بوده ـ شاهد ماجرا بوده و مثل گاو ماغ می‌کشیده و پوزه‌اش را به زمین می‌ساییده. بازگشت دکتر آریان بعد از سیزده سال به جایی که ریشه همه آن‌چه برش رفته است حکایت از همین میل به ارزش مبادله دارد. میل دکتر از فرنگ برگشته به حاجی جنوار اگر کم‌تر از میل بومیان نباشد کمتر از آن‌ها نیست. حاجی جنواری که به نوعی فصل مشترک همه زن‌های دستان‌های قبل از خود است. و همین طور دکتر آیدین. یزدان بُد در یک حرکت افقی ما را از داستان اول آرام آرام می‌کشاند به داستان جنوار. جایی که بتوان صدای زوزه را شنید. آوازهای شاهسون‌ها را شنید. زوزه‌های موجودی که انگار ضجه می‌زند را شعله‌های آبی گوگرد به آتش کشیده… پس باید جایی با جنوار رودرو در آمد باید توی چشمانش خیره شد تا مهرداد ناصری‌ها شکل گیرد تا فاصله بین او و زنش برداشته شود. تمام زن‌ها داستان‌های کتاب پرتره مرد ناتمام تصویر ناتمام و تفسیر اسطوره حاجی جنوار هستند تصویری که از پس پشت آنها پرتره مردانی را می‌بینیم تعلیمی در دست گرفته. پس تمام زن‌ها و قصه‌ها یزدان‌بُد، مهرداد ناصری‌اند. همه او را تفسیر می‌کنند و تکه تکه می‌کنند تا خود بمانند و تفسیری شوند بر چیزی که پرتره‌اش  در هر یک از آن‌ها تجلی پیدا کرده. اسطوره پرتره مرد ناتمام اسطوره فرزند کشی‌ست.

یادمان باشد قصه در بسیاری از زبان‌های دنیا کلمه‌ای مونث است.

 

پا نوشت

 

۱) در باب تحقق میل در ارزش مبادله، ژان بودریار،مرادفرهادپور / ارغنون ۱۹

۲) مفاهیم نقد فیلم / مجید اسلامی / نشر نی ۱۳۸۲

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد