بوریس کارلوف: زاده‌ی بحران

, , ارسال دیدگاه

بحران اقتصادی عظیمی که در سال ۱۹۲۹ گریبانگیر مردم آمریکا شد، برگی مهم از تاریخ حیات آمریکاییان را ورق زد و در همه ی ابعاد، بر زندگی آنان تأثیر گذاشت. به سینمای ابتدای دهه ی ۳۰ آمریکا هم که بنگریم، تأثیرات این بحران را به وضوح در آن می بینیم. از یک طرف، تلاش مردم برای گریز از شرایط دشوار اجتماع، منجر به رونق گرفتن ژانر موزیکال شد. هیجان و انرژی ساطع شده از رقص های تند فرد آستر و جینجر راجرز، بهترین فرصت برای تخلیه و فراموشی تمام فشارها و نگرانی های روزمره ی مردم بود. در نقطه ی مقابل، گنگسترهایی که در دوره ی منع مشروبات الکلی و بحران اقتصادی رشد پیدا کرده بودند، به سرعت وارد سینما شدند و ژانر گنگستری با تمام مؤلفه های آشنایش، جای ویژه ای در دل مردم پیدا کرد. هیجان و کشش ناشی از شلیک مسلسل ها و شکستن شیشه ها و به زمین افتادن عابران در خیابان و درگیری های گروه های رقیب، روی دیگر سکه ی شور و انرژی ایجاد شده در فیلم های موزیکال بود.

در این میان اما، ژانر دیگری ظهور کرد و طرفداران خاص خودش را یافت که شاید بیش از دو گونه ی قبل، نمایانگر همه ی ترس ها و نگرانی های مردم بود: ژانر وحشت. بوریس کارلوف در کنار بلا لاگوسی، نام خود را به عنوان سلطان وحشت دهه ی سی به ثبت رساند. ولی باید توجه داشت که کارلوف از اواخر دهه ی ۱۹۱۰ بازی در فیلم ها را آغاز کرده بود و بی شک مهم ترین عامل به اوج رسیدن او در ابتدای دهه ی ۳۰، بحران اقتصادی بود. کارلوف به همراه جیمز کاگنی، لاگوسی و زوج فراموش نشدنی آستر و راجرز، بیش از دیگر بازیگران مدیون بحران اقتصادی بود. کارلوف با بازی در فیلم فرانکشتاین (جیمز ویل، ۱۹۳۱) بود که به شهرت رسید. فیلمی که جلوتر، ارتباط تنگاتنگ آن با بحران آن دوره ی آمریکا را بررسی می کنیم. ولی کارلوف قبل از فرانکشتاین در یک فیلم مهم دیگر هم ایفای نقش کرده بود. فیلمی که زودتر از فرانکشتاین ساخته شد، اما طولانی شدن روند دریافت مجوز نمایشش، باعث شد تا پس از فرانکشتاین به نمایش عمومی درآید: صورت زخمی (هوارد هاکس، ۱۹۳۲).

جالب است که این فیلم هم با توجه ویژه به دوران بحران ساخته شد و بنابراین باز هم تأکیدی است بر نقش بحران اقتصادی در ظهور پدیده ای چون کارلوف. در این فیلم، بوریس کارلوف نقش یک قربانی را ایفا می کرد. او یکی از اعضای گروه رقیب تونی کامونته بود که قربانی جاه طلبی های تونی و دار و دسته اش می شد. سکانس مرگ او در این فیلم، یکی از نمونه ای ترین و به یادماندنی ترین سکانس های دهه ی ۳۰ است: گفنی ( که کارلوف نقش او را ایفا می کرد) در حال بازی بولینگ بود و سعی می کرد با یک ضربه هر ۱۰ آدمک روبه رو را بزند. در آخرین مرتبه، گفنی توپ را می اندازد و بلافاصله هدف رگبار مسلسل ها قرار می گیرد. توپ حرکت می کند و هر ۱۰ آدمک را به زمین می اندازد. گفنی هم یکی از بی شمار قربانیان دوره ی بحران بود که آرزویش تنها زمانی برآورده شد که او مرده بود! اما فرانکشتین جیمز ویل، حتی بیش از صورت زخمی هوارد هاکس وامدار آن بحران عظیم بود. اگر چه دراکولای تاد براونینگ (که چند ماه قبل از فرانکشتاین به نمایش عمومی درآمد و بلا لاگوسی، قل دیگر بوریس کارلوف، را به شهرت رساند) صرفاً یک داستان ترسناک را روایت می کرد، اما جیمز ویل در فرانکشتاین به مضامینی فراتر از این می اندیشید. فیلم، گر چه از روی داستانی اقتباس شده بود که حدود ۱۱۰ سال قبل از آن به رشته ی تحریر درآمده بود، ولی در واقع نشان دهنده ی آمریکای آن دوره بود. هیولای آن فیلم (با بازی شاهکار بوریس کارلوف)‌ را می توان نمادی از بحران اقتصادی در نظر گرفت. هیولایی که ساخته ی خود انسان ها بود، ولی در نهایت به خاطر سوءتدبیر خود آن ها، گریبانشان را می گرفت و در نهایت انسان ها به جای این که در احوالات خودشان تأمل کنند، صورت مسأله را پاک می کردند.

کارلوف با این فیلم خود را به عنوان تمثال ابدی و ازلی هیولای فرانکشتاین تثبیت کرد و بعدها هم در فیلم های زیادی این تیپ را تکرار کرد که معروف ترین هایشان عروس فرانکشتاین (۱۹۳۵) و پسر فرانکشتاین (۱۹۳۹) بودند. با بررسی کارنامه ی سینمایی کارلوف به این نتیجه می رسیم که بازی در نقش هیولای فرانکشتاین، یکی از آن معامله های “فاوست” وار اساسی و اصیل تاریخ سینماست. کارلوف با بازی در نقش هیولا، در ازای شهرت عظیمی که کسب کرد، تن به کلیشه ای داد که تا آخر عمرش هرگز از آن رها نشد. همان گونه که بلا لاگوسی هم آن قدر در هیئت دراکولا ماند که در نهایت وصیت کرد تا او را به همراه شنل دراکولا دفن کنند! در تیتراژ فیلم فرانکشتاین، به جای اسم کارلوف، علامت سؤال قرار دادند تا توجه و کنجکاوی تماشاگران بیشتر به این شخصیت جلب شود.

زندگی واقعی کارلوف هم بی شباهت به همین مسأله نبود. بیش از اینکه خودش مشهور و محبوب شود، چهره ی گریم شده و سنگی اش در نقش هیولای فرانکشتاین بود که در ذهن تماشاگران ماند و علامت سؤال جلوی اسم خودش هیچ گاه از بین نرفت! به نظر می رسد خود کارلوف هم به تقدیرش رضایت داده بود. چرا که هیچ گاه تلاش خاصی برای رهایی از این کلیشه انجام نداد و بارها و بارها در نقش های مشابهی ظاهر شد. و چه کنایه آمیز بود که خود کارلوف در آخرین سال زندگی اش با بازی در فیلم هدف ها (پیتر باگدانوویچ) کلیشه ی خودش را هجو کرد. جایی که بایرون اورلاک (یادآور کنت اورلاک خون آشام) به عنوان بازیگر قدیمی سینمای وحشت (در واقع خود کارلوف) از همه ی این بازی های سینمایی ابراز دلزدگی می کند و واقعیت را در جایی خارج از سالن های سینما می جوید. آنجا که یک جوان معمولی، به سادگی تبدیل به یک قاتل زنجیره ای می شود. بله! کارلوف آگاهانه وارد این بازی شده بود. او خود می دانست در چه راهی گام برمی دارد.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد