سکانس محبوب من/ سهگانه: دشت گریان
شکوه یک فریاد
هادی علی پناه

النیِ “دشت گریان” فقط زمانی برای خودش نفس میکشد و زندگی میکند که سوار قایقی کهنه در میانهی دریاچهی اشکهایش به سوی گذشتهاش حرکت میکند. به سوی گذشتهیی که بعد از گذشت سالها درد و رنج دیگر جز خرابهیی از آن به جای نمانده است. خانهیی ویرانه و غرق در آب دریاچهای که یک شبه پدیدار شده است و اکنون تنها خانهای را که روزگاری دور مأمن شادیهایش بوده است را به ویرانهای زشت تبدیل کرده است. تئودور آنجلوپولوس استاد چنین موقعیتهاییست و دشت گریان به عنوان زیباترین شاهکارش با چنین سکانسی خاتمه مییابد. سینمای انجلوپولوس دو عنصر اساسی دارد که بخش اعظم بار روایت داستانش بر روی شانههای این دو عنصر سنگینی میکند. تصویر و موسیقی در این سکانس دوربین پویا و اندیشمند او چندان تحرکی از خود نشان نمیدهد. تنها دو نمای اساسی در این سکانس شخصیت اصلی را به تصویر میکشند یک لانگ شات و یک دالی این کند و آرام که به نوعی امضای آنجلوپولوس هم به شمار میروند.
این که چرا جسد پسر النی درون آن خانه است را نباید تبدیل به موضوعی ساده کرد و ساده انگارانه از کنارش گذشت. در واقع این جسد نمادی از تمام دردهای النی است. دردهایی که یک عمر همراهش بودهاند و هر لحظه سنگینتر میشدند. النی جوان و شاداب به این دلیل ساده در کل فیلم در محوریت داستان فیلم قرار نمیگیرد که حضورش به دلیل اعتراض نکردن به همهی این دردها و سختیها از سوی دیگران مورد توجه قرار نمیگیرد. یک نگاه ساده میتواند این موضوع را مشخص کند که در کل فیلم و در تمام موقعیتها النی ساکت و صبور حتی بیشتر مواقع حرف هم نمیزند. حتی زمانی که اشتباهاً به وفاداری همسرش شک میکند تنها کارش یک فرار ساختگی ست. همین روند تا آخرین لحظهی فیلم ادامه مییابد. نه قطرهای اشک و نه لحظهای بازگو کردن سختی و شکایت کردن هیچ چیز و هیچ چیز. اما النی قهرمان داستان سگانهی “دشت گریان” است قهرمانی که تا آخرین لحظه حضورش را اعلام نمیکند. تک تک شخصیتهای فیلم در خفا میمیرند. میمیرند و همه چیز برایشان تمام میشود و این درد نبودنشان است که برای النی میماند. دردی که زخم عمیق تنها زمانی سرباز میکند که دیگر کسی برای النی نمانده است. النی در تمام زندگیش تنهاست ولی همیشه سایههایی از دیگران در زندگیش حضور داشتهاند تا به حضور حتی آن سایههای بی روح که هرگز دردش را نمیفهمند دل خوش کند ولی زمانی که با جسد آخرین سایهی زندگیش رو به رو میشود فریادها و اشکهای انباشته شده در سینهاش به یک باره بیرون میریزند.
این سکانس در سکوت کامل و صدای نجوا مانند امواج دریاچه و حرکت آرام دوربین و سکون نسبی شخصیت روایت میشود. این سکون نشانهای است برای سنگینی دردهای النی و حرفهای او با جسد پسرش. یک فریاد به عمق تمام زندگی یک زن. زندگی دردناکی که همیشه او را در پس زمینهی خود خواسته نگه داشته است.
پاراگراف زیر یادداشت یک دوست عزیز است که به خاطر زیبایی بیحدش دوست دارم کامل کننده ی نوشته ی من باشد:
“دشت گریان ” تراژدیِ تاریخی است که تکرار میشود. که پایان نمیپذیرد. که بارها و بارها روایت میشود. که دنبال درمان نیست، چرا که تنها زمانی درمان میشود که تکرار نشود. زخم تاریخ، زخم پناهندهگی و بیمکانی و بیهویتی همیشه شامل انسان معاصر هست و خواهد بود. النی سمبل انسان بیمکان و بیمرز است. مرز جغرافیایی برایش وجود ندارد. النی زخم تاریخ است. فریاد النی فریاد تاریخ است. او نمایندهی یک زخم تاریخی نیست؛ بلکه او نمایانندهی زخم تاریخ است. آنجلوپولوس فقط روایتگر زخمهاست، شفا دهنده و درمان کننده نیست که زیبایی هنرنماییاش هم در همین روایتگریاش است. او نسخهیی برای درمان ارائه نمیدهد. او تنها تصاویر شاعرانهیی به بینندهی خود ارائه میدهد که بینندهاش با هر تصویرش عشقبازی میکند. انجلوپولوس با فریاد پایانی فیلم بغض و فریادی را در گلوی بینندهی خود حفظ میکند که هر زمان از تاریخ نیاز به ترکیدن دارد.
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



ممنون. خوب بود.منم این فیلم یکی از فیلم های مورد علاقمه.یکی از نماهایی که هیچوقت فراموش نمیکنم:آویزان بودن گوسفندان از شاخه های درخت.
دیوانه این صحنه از فیلمم و پایان فیلم وقتی که النی با تمام وجودش زجه میزند.
در فیلم دشت گریان انسانها همانقدر که آزاد و مختارند ، اسیر تقدیر و سرنوشت مهتوم خود هستند . در واقع این تقدیر است که سختی ها و مشقات را در مسیر زندگی انسان قرار داده و انسان مختار به تحمل درد و رنج ناشی از این سختی هاست . درد و رنجی که پالودگی و پاکی نفس را برای انسان به ارمغان می آورد . دوربین در یک نمای باز از سمت راست تصویر حرکت کرده و یک قطار با فرمی سرد و بی روح انگار که ارمغانی از درد و رنج به همراه داشته باشد با دوربین حرکت میکند . قطار در ایستگاه توقف کرده و چند نفر با لباس نظامی جلوی قطار می ایستند . پس از حرکت قطار از ایستگاه بیننده متوجه می شود که خیلی از زنان با لباسهای تیره - که گویی عذا دار فقدان عزیزانشان هستند - از قطار پیاده شده اند . یکی از افراد نظامی که انگار نسبت به سایرین ارشدتر می باشد با زنها سخن گفته و اعلام میدارد دشت پشت سر آنها خوابگاه عبدی عزیزانشان است . زنها بی صدا و محزون به سمت اجساد عزیزانشان که به گونه ای نمادین در پشت سر آنها و در دشت پراکنده شده اند می دوند و در این میان النی به سمت آب رفته و در کنار رود زانو میزند به گونه ای که پنداری با حقیقت آب در هم آمیخته است . به همان شفافی و زلالی و در عین حال گریان و روان .این روایت تمام فیلم دشت گریان در یک سکانس است و به زیبایی و اجمال بیان میدارد انسانها به همان اندازه که دچار عوارض و سختی های زندگی میگردند با تحمل رنجها به حقیقت زندگی که مانند آب زلال و شفاف و در عین حال روان است نزدیکتر می گردند.