سپنتا

, , ارسال دیدگاه

 

سپنتا را را از بچگی می شناختیم.یک همبازی قدیمی که بعدها همخانه مان شد،اوایل زیاد اهل حساب و کتاب نبود،اما بعدها که شد مادرخرج،حساب همه چیز دستش بود،از نفسهای مسعود گرفته تا ورقهایی که من مچاله می کردم!

یک روز آفتابی ، خوب وگرم برای ما،روزی به درجه نور ، درجه حرارت و درجه رطوبت معین با ۲۰% افزایش وقت کاری مفید برای سپنتا بود.

رشته اش حسابداری بود و بهش یاد داده بودند که برای هرچیزی سند و مدرک نگه دارد،و به همین دلیل به او لقب سپنتا دادیم… طی چند سال دچار جنون عجیبی شده بود، هسته تمام خرما هایی که می خورد را نگه می داشت،بسته بندی می کرد،شماره می زد و درقفسه کنار پوست شکلات هایی که جمع کرده بود می گذاشت،کالری تمام چیزهایی را که می خورد را به دقت محاسبه می کرد و نمودار کالری مصرفی روزانه اش را رسم می کرد.،میزان مصرف روزانه اش را ثبت می کرد و ما ه روز می دیدیم که به طول منحنی هایش اضافه میشود،چندوقت یکبار کاغذ جدیدی در ادامه آن می گذاشت و شروع می کرد به رسم منحنی، دیروز این اندازه ،  امروز این اندازه و فردا فلان اندازه…

همه چیز را حساب می کرد،یک بار با موذی گری خاصی وزنمان را اندازه گرفت و حجم مان را محاسبه کرد،ما تحسینش کردیم ولی بعد ها فهمیدیم که برای محاسبه ی حجم مان از چگالی لجن استفاده کرده بود…

ته سیگار هایمان را می شمرد،ثبت می کرد و متوسط میزان نیکوتین و قطران وارد شده به بدنمان را به دست می آورد و نمودارش را رسم می کرد… 

اواخر نمودار هایش همه جا پخش بود،روی در و دیوار،پنجره ها و سقف را گرفته بود،اطاق خوابش پر شده بود از جعبه های هسته خرما و پوست شکلات،منحنی های مصرف سیگار،کالری روزانه و تمام محاسبات بیمار گونه اش،که بسته بندی شده،برچسب خورده و تاریخدار بودند،همه را چپانده بود توی اطاق و درش را قفل کرده بود و کلیدش را برای اینکه از دسترس ما دور نگه دارد با زنجیر به گردنش آویزان می کرد…

و ما همچنان تحملش می کردیم،چند بار مسعود خواست نصیحتش کند و به قول معروف سر به راهش کند اما زیر بار نمی رفت که نمی رفت.

می گفت:آدم باید حساب و کتاب همه چیز را نگه دارد!

روز به روز وضعیتش بدتر می شد،چند وقت پیش سعی کرده بود نفسهایش را بشمرد،موقع رانندگی پلاک ماشینهای روبرویش را جمع می زد،سنگفرش پیاده رو ها را می شمرد،قدمهایش را وهر چیز دیگری را… 

دیروز سپنتا رفت توی اتاق و بیرون نیامد،تا امروز صبح که به اصرار مسعود در را شکستیم …

سپنتا توی اتاق نبود،بیرون هم نرفته بود،و از کلید روی قفل،سه تا زنجیر پنج حلقه ای تاب می خورد!

 امروز آفتاب خوبی توی کوچه می تابد و هوا ملایم است،هیچ عددی دور و بر مان نیست…

به مسعود می گویم:دو دو تا؟

می گوید:پنج تا، و می زنیم زیر خنده…

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد