گفتگوی دو نابخشوده در باب هنر و سینما – بخش دوم و پایانی

, , ارسال دیدگاه

عکس فوق که مربوط به بهروز  وثوقی و داریوش مهرجویی است کاملا تزئینی است

 

 

عکس فوق که مربوط به بهروز وثوقی و داریوش مهرجویی است کاملا تزئینی است و ربطی به موضوع این گفتگو ندارد

 

بخش نخست را از اینجا بخوانید:کلیک

 

(…..)

 

الف:اونها دیکتاتورند

ب:تو می گی بیایم مکتوب کنیم.

 الف:اونها دیگران را سانسور می کن تا فقط خودشون دیده بشن

ب:من می گم نیازی به مکتوب کردن نیست. می شه عادلانه حرف زد.

 الف:آخه من قبلا هم گفتم که اینج کافی شاپ جای مناسبی برای این بحث ها نیست

ب:درسته که نیست. ولی فعلا امکانات اینه دیگه.

الف:خب مجبور که نیستیم. مجبور نیستیم در حین رانندگی بشاشیم ، چون دستشویی نزدیکی ها نیست

ب:مطمئنم بحث که به بن بست برسه مثل میم اسلامی همه پای سلیقه رو میارن وسط. مثلا من از این فیلم خوشم نمیاد.چرا؟چون نمیاد.

الف:آخه اصلا با نگرش تو مشکل دارم

ب:دلیل به همین سادگی از بین می ره.

الف:بن بست یعنی چی؟اصلا نوع نگاهت به گفتگو اشتباهه.دنبال نتیجه گیری هستی. فکر می کنی یه مبارزه است. که یه برنده داره

ب:نه مبارزه نیست.

الف: اصلا مبارزه نیست. همراییه. همفکریه .تعاطی افکاره .طولانی و کشدار هم نباید باشه

ب: ولی بن بست هم معنی داره. معنیش اینه که من بگم سینمای مولف فلان تو بگی خیر و بعد بحث متوقف می شه.

 الف: خب این بن بست کارکردش چیه؟

ب:کارکردش اینه که بیاییم بدون تظاهر دلایل رو از درون قلب، از درون مغز بیرون بکشیم و با هم تقسیم کنیم.

الف: قرار بود چه اتفاقی بیفته که نمی افته؟ من اصلا جایگاهی برای گفتگو در هنر قایل نیستم همین میزان اندک را هم محض احترام به دیگران انجام می دم. من به خوانش معتقدم. گفتگو راه به جایی نمی بره شما باید خوانش دقیق خود را مکتوب کنید من هم خوانش خود را.  آن وقت بی آنکه ما بدانیم یا بخواهیم پیوندهای درون متنی آشکار می شود.

 ب:ببینم مگه همین الان از (انسان امروز)‌ حرف نزدیم؟

الف:خب

ب:انسان امروز حوصله خوانش متن بلند مکتوب تو رو نداره. تئوری رو اون شکلی قبول نمی کنه. در همه جای دنیا اینترنتی شده نقد نویسی و ریویو نویسی.

 الف:من اصلا مخاطبم اون آدم نیست

ب:ای داد… . مگه نمی گی با اجتماع سرو کار داری؟ و قراره داوری اجتماعی در میون باشه؟

الف:من اصلا تره ای برای چنین انسانی در مبحث هنر خرد نمی کنم روزگاری که توانایی خوندن متن های آقای قرنیز رو نداشتم دقیقا حرف تو رو می زدم. تو دقیقا شش هفت سال پیش منی و این برام معناداره من برای گاهنامه کتول کلایه ، مطلبی فرستادم به عنوان خواننده مجله و عین جمله تو رو نوشتم نوشتم کسی حوصله خوندن متن های آقای قرنیز رو نداره و ایشون هم باید ساده تر بنویسه و هم باید کوتاه تر. این سندش هم موجوده

ب:نه موضوع این نیست. داوری اجتماعی امروز حوصله متون بلند رو نداره .تو داوری اجتماعی رو می طلبی.

الف:خب نداره که نداره

ب:یا باید بگی همه گوسفند بشن بخونن یا باید به آدمایی مثل ض بگی بخونن یا به بچه های توی کافی شاپ.

الف:من مخاطبم کسی است که حوصله خوندن کتاب های شالمانتو، روخنبافر،اسکردمت،دریدا و فوکو و بارت رو داره من اون رو می پسندم

ب: به چی می گی داوری اجتماعی؟

 الف:به نظر من کسی مثل راجر ایبرت اصلا تحلیلگر و منتقد نیست یک ریویو نویس عادی است که برای نشریات زرد بنویسد و برای آدمهای معمولی عاشق هالیوود

ب:من واقعا تعجب می کنم تو در همین حالت اصلا تارکوفسکی رو هم قبول نداری کسی که پدر اینطور فکر کردنه. به نظرت اون نوع فکر کردن قشنگه؟مخاطب هیچ حقی نداره و من هر چی می گم باید همون رو برداشت کنه؟ تو الان مثل اون حرف می زنی با این فرق که اونو قبول نداری.

الف:درباره چی حرف می زنی؟

ب:می دونی خودت.

الف:نه . توضیح بده.

ب: از نظر تارکوفسکی کسی حق نداشت هیچ جوری دیگه ای هیچ تاویل و برداشتی از اثرش داشته باشه. جز اون چه خودش می گفت هیچ قرائتی رو نمی پذیرفت.

الف:خب اینکه کاملا عکس رویه منه. من مگه توی همون مطلب درباره ض ننوشتم که به تعداد مخاطب باید تاویل باشه کارگردان هم خودش یک مخاطبه.

ب: تو داری می گی من تره خورد نمی کنم هر کی حوصله منو داره بیاد جلو. این دقیقا حرف تارکوفسکیه.

الف:خب ایرادی هم نداره تارکوفسکی همینه کارش هم خوبه منم بهش علاقه ای ندارم ولی خیلی ها عاشقشن

ب: علاقه ی تو اهمیتی نداره. مهم اینه که می گی تو «کار» تارکوفسکی رو قبول نداری. بارها گفتی نمی پسندی جایگاه کارگردان رو در همچین مقامی. حالا باید با این دنیای به هم ریخته چی کار کنیم؟

الف:من اساسا فکر می کنم همه چیز خیلی ساده است صنعتی داریم به نام سینما عده ای فیلم می سازند و در بند سرمایه اند

ب:فرار می کنی.

الف: صبر کن .به هر حال رویه شون رو سرمایه تعیین می کنه و واکنش مخاطب. اونا مجبورن تن بدن به خواسته مخاطبان. عده ای هم حاشیه امنی دارند و فیلم دل خودشان را می سازند .به نظرم کارگردان وقتی فیلمش را ساخت باید بره پی کارش. حالا یک مثل تو پیدا می شه شیدای کارهاش می شه و یکی هم مثلا از فیلمش خوشش نمیاد اگر قضیه ی شو و کارناواله که خب کارگردان ها می تونن انواع جلسه ها و پرسش و پاسخ ها رو بذارن و در نقش یک شومن ظاهر بشن و امثال ض هم عملگی شونو بکنن. حالا منتقد کارش چیه؟ منتقد فیلمو تحلیل می کنه. بسته به اینکه در کدوم نشریه باشه داستانش رو تعریف می کنه و ماستمالی میکنه یا اینکه آسمون به ریسمون می بافه یا واقعا به مخاطب کمک می کنه که برخی گوشه های فیلم رو بهتر ببینه .  یه خواننده هم خوشش میاد از یه نقد و یکی خوشش نمیا.د توی هیچکدوم از این مراحل چیزی که بخواد مهمتر از اعصاب و روان آدمیزاد باشه سراغ ندارم یعنی برام اهمیتی نداره که بخوام روح و روانم رو به شیطان بفروشم .حالا در هر یک از این مرجله ها یک نفر می تونه فروبپاشه مثلا کارگردان می تونه اینقدر با فیلمش درگیر بشه که روانی بشه یا مخاطب روانی بشه یا حتی منتقد. من از این قماش نیستم اخوی!

ب:برای تک تک این حرفات جوابای عالی و خوب دارم. ولی هیچ کدومو مطرح نمی کنم چون مهم نیست و حوصله شم ندارم. اما ازت یه سوال می پرسم.خیلی ساده و جوابش می مونه و تو.سوال اینه. تو یه فیلم دیدی مثلا به نام «ایکس»، یه فیلم هم دیدی «ایگرگ» و حالا یه فیلم می بینی به اسم «ضد» و چیزای مشترک میبینی. تو که نمی تونی مثل آدمای لال اشاره کنی. باید اسم کارگردانو بگی چون خود کارگردان مجبورت کرده. در حالی که بقیه اینطوری نیستن. هر فیلمشون مجزاس. حالا تو از این طریق میرسی به این که کارگردان از همه این فیلما یه مقصود واحد داشته. مثل پازل. نتیجه چیه؟

 الف:سوالت از حیطه منطق کلامی خارجه. مثل شطحیاته

ب:اینم جوابته .

الف:تا اینطوری با هنر مواجه بشی نتیجه ای جز اختلال نداره

ب:تو با جواب درونی خودت سر کن.

 الف:نه لامصب من دارم به طرز بزرگوارانه ای قواعد تازه ای بهت نشون می دم می گم برای گفتگو زبان مشترک پیدا کن

ب: به جواب فکر کن. این بهترین زبان مشترکه درونیه.

الف:من این مشکل رو با زلیخا هم داشتم سه چهارسال اول ازدواج یعنی وقتی قرار بود درباره یک مساله مهم مثل اختلافات خانوادگی صحبت کنیم من اول از او دعوت می کردم که بیاد به قوانین کتول احترام بذاره و منطق گفتگو رو رعایت کنه و.

ب:یعنی منطق تو رو؟

الف: و تا رعایت نکنه من جوابش رو نمی دم.

ب:حکم قاضی رو در واقع. تو هیچ حقی این وسط نداری .

الف:نه نه! منطق گفتگو. منطق، یک علمه لامصب

ب:بنیان گذار منطق گفتگو در جهانی مگه؟

الف:نه نه! من  اصلا صاحب حقی نبودم.

ب:هر کس به طریق خودش منطقیه.

الف:من می گم اگر من آلمانی حرف می زنم و تو ترکی به هیچ جا نمی رسیم

ب:این که منطق زبانه.

الف:اگر هردو انگلیسی بلدیم منطق می گه با هم به زبان سومی که زبان اصلی هیچکداممان نیست حرف بزنیم

ب:منطق گفتگو اصلا مشخص نیست. مثالت شطحیاته.

 الف: کافیه. بچه بازی راه انداختی

ب:نه به هیچ وجه. خودتم می دونی.

الف:توی مدرسه اینجوری بحث می کردن یکی به دیگری می گفت: الاغ! اون می گفت: نخیرم! تو خودت الاغی! تازه شم تو خودت الاغی! . در حالی که به سادگی می تونست بگه :حق نداری به من بگی الاغ.

ب:به اون کارگردان هیچ جور دیگه ای نمی شه نیگاه کرد یا باید کل فیلماشو نبینی یا اگر می بینیی عاشقش می شی. نیاز هم نیست بشی ولی باید به واسطه خودش ببینی این یعنی درگیر کردنِ کارگردان در مجموعه مخاطب و اثر. اینا رو بهش فکر کن. از روی شکم گفته نشده.

الف:کاف که چند فیلم بسیاز بی ارزش و مبتذل داره. درباره مجموعه کار کی حرف می زنی؟

ب:خب تو اینو می گی. تو به خودت حق می دی این وسط در این مکالمه قاضی باشی.

الف:خب اگر یک اسکولی مثل تو پیدا شه و با این مظلوم نمایی ها مدعی بشه که بده در راه خدا فیلم خوبیه پس هیچ خارکشی نباید جیک بزنه! چون حقیقت نسبیه؟

ب: اینا مظلوم نمایی نیست. چه ربطی داره؟

الف:مثلا فیلم اشکهای سیه را مادره آقای کاف فیلم خوبیه؟ یا خاکسترهای زغال ناباب؟ آخه بزرگترین ظلم رو به فیلمسازها مدافعان احمق می کنن کسایی که چشم بسته حاضرن شا.. فیلمساز رو هم بخورن

ب:می خوای جواب بگیری یا داریی قضاوت می کنی؟ اشکهای سیه را مادره در ساحت ساختاری سبک و جریانی که ساخته شده پر از بداعته.

الف:خب یکی مثل تو بود که اینقدر شیفته موسولینی شدشیفته هیتلر شد

ب: متاسفم. این همون بن بسته که گفتم.

الف:این نگاه متعصبانه یععنی چی؟ من می گم کاف چهار تا فیلم خوب داره

ب:قبول داری هنوز داری به اون سوال فکر می کنی؟

 الف:یکیش هم شاهکاره تو می گی کاف ارثیه بابامه

ب: گوش کن.یه نفر هست یه ایده ای داره .یه حرف مهم. یه حرف مهم حالا هر چی.درباره عشق/آزادی/ انسان. این آدم خودش رو در دوازده تا کتاب منتشر می کنه که بعضی از اشخاص که مثلا در کتاب اولی بودن در سومی و هفتمی هم تکرار شدن از این کار یه مقصود خاصی داره من کتابای اونو فقط باید با اسم خودش و بعد به مراتب با شخص خودش بخونم.

الف:آقا این اتحاد تو با دنیای یک فیمساز چه سودی داشته؟ چه چیزی جز ویرانی برات اورده؟

ب:برو سراغ جواب.

الف:جواب چی جوون؟ جلسه پرسش و پاسخ که نیست

ب: عالیه. چه مکالمه ای.

الف:سوالی نیست که جوابی بخوام بدم

ب:این مولف که حالا اومده بین متن و مخاطب تکلیفش چیه؟

الف:من اصلا به مولف اهمیتی نمی دم در مواجهه با آثار یک نفر خود اثر رو می بینم این یک تفکر بنیادینه برای من

ب:پس یه کار کن.کل کتابای اون آدمو بسوزون بریز دور. اصلا بهش لفظ هنر هم نده.

 الف:انظر الی ما قال! کدوم آدم من هر کتابی که خوشم بیاد و هر فیلمی که خوشم بیاد فازغ از سازنده شه و بارها دوباره می بینم و می خونم ولی حاضر نیستم کارهای ضعیف همون آدم رو یک بار دیگه ببینم

ب:حالا زدیم و ده تا از فیلمها رو که خوشت اومده یه نفر ساخته باشه. و اینا مثل یه پازل بودن حالا باید چی کار کرد؟

 الف:خب اگر ده تا فیلم رو یک نفر ساخته من از اون ده تا فیلم خوشم اومده من میرم دنبال تحلیل نقطه مشترک پیدا می کنم اون ها رو رمز گشایی می کنم

ب:و می رسی به کی؟ به کسی که ساخته تشون. به هر حال از یه جا منتشر شده ن دیگه.

 الف:برام اهمیتی نداره.  من خودم آدمی هستم با صد جور گناه . اگر کسی شیدای من بشه از طریق آثارم شیدای من می شه چون اون منو نمی شناسه من حالم از خودم بهم می خوره

ب: خب؟

 الف:من که متوجه نشدم. چه کسی عاشق ک باشه چه عاشق هیچکاک چه هانکه چه جان فورد اگر واقعا این عشق قدرت تحلیل رو ازش بگیره و کمترین ایرادی در این آثار نبینه این اصلا حادثه فرخنده ای نیست

ب: نمی دونم چی باید بگم.

الف:به هر حال تو در جایگاه یک شیدا ی سینما داری با من بحث می کنی یا جایگاه یک صاحب نظر و تحلیل گر؟

ب: در هیچ جایگاهی. من در جایگاه خودم به تو می گم این عشق هست.

الف:در تحلیل  این حرف ها جایی نداره همه ش فکر کن اینجا دوربین گذاشتن ما داریم برای میلیونها مخاطب صحبت می کنیم نمی شه که جایگاهمون مشخص نباشه

ب:من تا آخرین لحظه در اون مورد با مدرک دفاع می کنم.

الف:تو سه ساعته داری منو …  من نباید بدونم که اینا نقد فیلم بود یا شیدایی های یک جوان عاشق؟

ب:باور کن اگر بخوای این کارو با همون فندرسکی که اینقدر تعریف می کنی و خودت، همزمان انجام می دم، و می بینی که پیروز می شم. دفاع از عقیده و حرفم و می تونی عین حرفامو اون روز برداری مکتوب کنی بزنی تو مجله.

الف:تو جوان سانتی مانتال خوبی هستی.اگر به پیروزی فکر می کنی حتما بهش می رسی چون تو هنوز به مبارزه فکر می کنی ولی من اصلا مبارزه ای در میان نمی بینم تفاوتی اگر هست در همین هاست دیگه برادر در همین نگاههای واپس مانده مبارزه جو

  ب:تو گفتی تحلیلگری یا عاشق گفتم من عاشقم ولی در حد یه تحلیلگر حاضرم رو در رو با هر کارشناس خبره ای بحث کنم و نتیجه مثبت بگیرم منظورم از پیروزی این بود.

 الف:حتما اینکارو بکن ولی منو معاف کن چون من اصلا علاقه ای به این مباحث سانتی مانتال ندارم تو پیروزی جوان پیروز و پایدار

 ب: من یه چیزی فهمیدم. بذار بگم. تو می گی اصلا هیچکسی از من بالاتر نیست و در این حد نیست که من شیفته ش بشم که بشم پیرو یا امثالهم

الف:من کی گفتم؟چرا دروغ می گی؟ من گفتم که هیچکس چون بالاتر از من نیست شیفته ش نمی شم؟گفتم چون هیچکس بالاتر از خدا نیست من شیفتگی ام رو فقط نثار او می کنم

ب:گوش کن. تو اعتقادی به وجود مولف پس از خلق نداری ولی یه گوشه دنیا ممکنه یه نابغه بیدار بشه و معنی همه چیزو عوض کنه.

الف:می خوای بحث امشبو پیاده ش کنم بدم تایپ کنن بفرستیم برای یه سایت؟

ب:نمی دونم شاید خوب باشه.شاید این همون مکتوب کردن باشه.ولی نه بذار یه دفعه از اول بشینیم بگیم.

الف:حالا من تنظیم می کنم زمان می بره می دم بخونی قبلش.

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد