دو شعر سپید از رقیه رستمی

, , ۵ دیدگاه

آدمهای دودی

 

ما آدمهای کلاسیکی بودیم

با روحیاتی پست مدرن؛

با معصومیت این دستها

به دنیا آمدیم

با ناخنهای کبیره  

 قد کشیدیم

 به سمت گناههای پست مدرن،

گناه را با لباس تنگش          

راه بردیم؛

آدمهای بدی نبودیم

سمتها ما را بردند به سوهایی

 که دور  شدیم دوتا،

دنیا را پشت عینکت   

دودی کن

دودی بخند

  به این دنیای ِخاکستری ِ رنگی

که پشت چراغ قرمز

 سبزت می شوم!

بیا به مرزهای ممنوعه من

که گناه را آبی

و لبهات را نه این قدر فشن دوست دارد!

ما آدمهای دودی

منطق داشتیم

منطقمان فلسفی لب تر می کرد

اما  همدیگر را نمی دیدیم

ندیده بودیم؛

آدمها در خیابان و

خیابان در دل آدم  گناه می کرد؛   

دودی بخند

به این پشت بامها

که معراج دیش ها ش از آدم هاش آسمانی تر…

دودی بکش

خط چشم ِدودی ات را

که طعم ِفلفلی ِاسنک

                 دنیا را شیرین نمی کند!

 

جیغ های کبودی در دلم

که سر نمی دهم از درد

خفه ام کرد- فریادهایی که نکشیدم، 

ناخن های کبیره بر شانه های توبه

گریستند های های،

با پست مدرن ِ این گناه

بلند شدند

فریاد زدند بلندتر:

دوستت دارم  خدا 

                        خدا … 

کلاغ بخت

 

عشق را

به دنیا ندادیم    

اما

دختری که در من عروس می شود

به پای قار قار

          سیا ه ،

رنگ می زند به بخت من      

کلاغ

می پرد به شاخه های من،

و درخت- بودنم را

می کِشد سیاه ؛

نمی پرسی 

خورشیدم را کجا  شب می کنم

که خواب هایم نمی خوابند   

 از

کبریتهای که به جانم          

بگو مگوهایی در من

به سمت عروض آمدند و

 خفه شدند در شعر

دریچه ها  یا د گر فته اند

رو به سیاهی ببندند

 ُو پرت  و پَلا بنویسند:” کلاغ “

لی لی بلدم

            نمی آیم به با زی 

کج افتا ده ام با خودم

           و پدر کشتگی با خودم

 

اصلن  فصل خنده هایم

بی اعتمادند به سبزی بهار

گفتم از دهن این نوشته ها

گُل بر نمی آید ….گِــل !

آخر این که خیابانهای پُر درخت

به سمت قصه های پُر کلاغ

اتفاقا به خانه می رسد     

 اما

هیچ خانه ای شکوفه نمی زند

                          از کلاغ !

 

 

 

۵ دیدگاه

  1. یک دوست

    ۱۲/۰۹/۱۳۹۳, ۰۵:۵۳ ب.ظ

    سلام خدمت شما استادمحترم
    ابتداعنوان آدم برفی برای شعرتان مناسب نیست
    شمابهترمی دانیدکه نباید اصل موضوع را از همان ابتداشاعربگویدبلکه بااصطلاحاتی که خاص سبک شعرهست شاعر مخاطبش را هدایت می کند به انتها شعرتا پیام مخاطب خود دریابد . نقطه اوج شعر از بین برده اید چون از ابتداپیام به مخاطب داده اید

    یک دوست……از جنس آدم برفی ….که یکرنگی را باتمام وجود سفیدش می توان حس کرد ….

    پاسخ دادن
  2. مهری مقدمی

    ۰۱/۰۵/۱۳۹۶, ۱۰:۱۵ ب.ظ

    بارالها به قدرقدرتی بی شبهاتت سوگند
    به درخشندگی چیره چنین بر ظلماتت سوگند
    به سراپرده پر راز و پر از مسئله ات
    به شکوهی که به باور نرسد در سکناتت سوگند
    به رخ تازه ی شبنم زده ی باغ وبهار
    به زمین جلوه گر ذات وصفاتت سوگند
    لذت بندگی ات را به عطشناکی جانم بچشان
    به تمام نعمات وبرکات وصلواتت سوگند
    به امیدی که به الطاف تو در دل دارم
    لحظه ای وا مگذارم به شکوه لحظاتت سوگند

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد