گفتگوی دو نابخشوده در باب هنر و سینما – بخش نخست

, , ۱ دیدگاه

عکس فوق که مربوط به بهروز  وثوقی و داریوش مهرجویی است کاملا تزئینی است
عکس فوق که مربوط به بهروز وثوقی و داریوش مهرجویی است کاملا تزئینی است و ربطی به موضوع این گفتگو ندارد

 

 

(……………)

الف: دیگه خیال نداری یه فیلم کوتاه بسازی؟

ب: یه طرح فیلم کوتاه دارم که دوستش ندارم.

الف: خب یه طرحی خلق کن که دوست داشته باشی.

ب: طرحی که مینی مال باشه و بشه روش کار کرد واقعا دشواره.

الف: اتفاقا نبوغ آمیزه. من عاشق طرح مینی مالم.می خوای یه دونه شو بدم کار کنی؟

ب: یه طرح عالی مینی مال دارم ولی دستم بهش نمی ره اصلا دستم به مینی مال نمی ره چون می بینم ده تا هم بسازم باز چیزی به سینماگر مورد علاقه م نزدیک نشدم.

الف: فکر می کنی. مینی مال ها خریدار دارن توی جشنواره های خارجی کشف استعدادها از همین مینی مال ها هستن

ب:بذار طرحمو برات بگم. (…)

 الف:نه این طرح چندان جذاب نیست کار شده قبلا. فیلم ما همه خوبیم بیژن میرباقریه

ب:که از روی فیلم تورناتوره کپی شده حال همه ما خوب است.

الف:تورناتوره همچین فیلمی داره؟ مطمئنی؟

ب:آره که فیلم می گیرن بفرستن.

الف:فکر نکنما.

ب:چرا هست ولی این طرح من با اون فرق می کنه.کلا برای مینی مال طراحی شده. اما باز به فیلمساز محبوبم نزدیک نیست. من که نمی خوام جایزه ببرم.

الف: اون نزدیک بودن که اصلا برام مهم نیست

ب:می خوام برسم به کسی که دوستش دارم.

الف:حرف مسخره ایه

ب:خب تو ایده ت فرق می کنه. از نظر منم حرف تو مسخره س. تو اصلا به فیلمساز به عنوان صاحب اثر و بعد مولف یا یه شخص خاص نگاه نمیکنی اما من اینطوری نیستم. من با فیلمساز محبوبم زندگی می کنم همونطور که آقای میم زال نژاد گفته که با اسکورسیزی قدم می زنه و زندگی می کنه.

الف:خب این نگاه خیلی دمده است  اصلا ساحت انسان معاصر از این ها برگذشته

ب:مهم نیست.مهم اینه که واقعیت من اینه

الف:نه اینکه انسان های دیگه گذشته ن می خوام بگم این فریبه .خودتو فریب می دی

ب:چیزی غیر از واقعیت خودمو زندگی کنم؟ بعید می دونم. اگر فریب بود اینقدر طول نمی کشید از بین می رفت.

الف:حفظ روحیه انتقاد و نگاه غیر متعصبانه برای تعدیل روان آدمیزاد ضروریه مگه می شه نقصی توی فیلمای آقای کاف نبینی؟ من توی محبوبترین فیلم هام دست کم ده بیست تا نقص اساسی می بینم

ب:قبول داری اگه بچه بازی بود تا حالا تموم می شد؟ولی روز به روز بیشتر می شه.

الف:من شکی ندارم که راست می گی. اما به این موضوع به عنوان یک اختلال نگاه می کنم: یک اختلال فردی  که اگر اجتماعی بشه  یعنی فراگیر بشه درباره یک امر خاص نتیجه ش می شه یه هیستری جمعی و یه انقلاب کور. و یا هر حرکت هیجانی و هیستریک دیگه. من از این اختلال ها واهمه دارم

ب:چیز با ارزش همه گیر نمی شه.این عشقیه که مخصوص هنرمنده.

الف:نه اینطور نیست. ارزش واقعا یک امر قراردادی و نسبیه اتفاقا تعریفی که از هنر داری هم یک اختلاله

ب:پشت این چهره ی سخت من حتم دارم انسان عاشقی هست.

الف:بله من عاشقم

ب:من شک ندارم که این برخورد تو فقط برای اینه که از هر کس دیگه ای بیشتر از اجتماع می ترسی.

الف:من مدام سعی می کنم که روی بالانس بایستم که نه از این طرف بام بیفتم  و نه از اون طرف. توی ماجرای انتخابات اخیر شورای تاکسیرانی علی آباد کتول تقریبا همه کسانی که می شناختم تحلیل های مسخره ای ارائه دادن و بعد از انتخابات کودکانه ترین استراتژی رو داشتن  من این احساس و هیجان مسموم رو قبول ندارم. هیجان و احساس هم باید مهار بشه. دوستان شاعر کتولی من مثل یک بچه نق نقو بعد از انتخابات مدام دم از بدبختی و خودکشی می زدند اونها آدمهای مدعی ای بودند ولی حتی رسم زندگی رو هم بلد نیستند من بعید می دونم تاکسی امروز نیازی به این بچه مزلف ها داشته باشه که مدام نق می زنند و می خوان خودکشی کنن مثلا طرف وبلاگشو می بنده  که من دارم تاکسیرانی کتولو تحریم می کنم. کیو تحریم می کنی؟ تاکسی ها دوگانه سوزند.

ب:خب این مسخره س. حرف من چیز دیگه ایه. من توی این مدت هر قدر هم انکار کنی یه شناخت نسبی از تو دارم .خیلی سعی می کنی یه چیزی برای خودت داشته باشی که دیگران ندونند. برای همین سعی می کنی زیاد تو یه ماجرا گرفتار نشی سریع میای از بیرون بهش نگاه می کنی ولی حرف من نه اختلال روانیه نه هیچ چیز دیگه. عشقه. یه مولف یعنی آقای کاف با آثارش باعث شده که نگاه من به خودش جلب بشه چون اون خودش به خودش ارجاع داده یعنی سینمای منو باید از طریق من بشناسی و بعد عاشق من می شی پیام من با من در فیلمام نهفته س.

الف:من البته اختلال روانی رو بد نمی دونم تا جایی که به دیگران آسیب نرسونه . اصلا اختلال موجد هنره

ب: اسمش هر چی هست باشه مهم اینه که واقعیت من اینه تحت تاثیر هیچ جریانی هم نیست.

الف: ولی وقتی این اختلال داره طرف گفتگوی من رو نابود می کنه وظیفه خودم می دونم که بهش بگم .اگر نخواست می تونه گوش نکنه. منم زیاد اهمیتی نمی دم..چون معمولا نمی شه آدمها رو هشیار کرد به وضع و موقعیتشون. سخته

ب: اینم باز همون چیزیه که گفتم. تو بازم خودتو از بقیه جدا می کنی تا آسیب نبینی. آسیب احتمالی این ترس هم می تونه یه اختلال باشه از نوع پیچیده ش ولی مهم نیست واقعیت هر کدوم از ما همینه.

 الف:نه اختلالی که من ازش صحبت می کنم.یک امر تجریدی و انتزاعی نیست. من برونده فرد رو در نظر می گیرم

 وقتی این برونده در حال افته و نزول می کنه. اختلالش داره اونو ویران می کنه. حالا من اگر صد تا اختلال داشته باشم ولی مطلقا در مسیر ویرانی و نزول پلکانی نباشم اون اختلال ها اهمیت ندارن. مهم تاثیر یک اختلاله

ب:فکر می کنی حرفای تو رو من نمی تونم بزنم؟

الف:واقعا کافیه.

ب:صبر.خب آدما که پرونده نیستن نیاز به تغییر و نیاز دل دارن .

الف:وقتی که مدام درگیر پروسه نوشتن هستن.می دونی چیه؟شما به یه سفر می ری .اینو گوش کن. شما قصد داری از جاده چالوس ـ تهران سفر کنی.. می خوای در این مسیر خوش بگذرونی. می خوای یه تجربه لذت بخش و چشم نواز داشته باشی.حالا اگه آدمی باشی که مدام به مکانیزم کار کردن سوپاپ و چرخ دنده و میل گاردان ماشین فکر کنی و اصلا مهمترین فکرت توی راه این باشه که راستی اصلا ماشین برای چی درست شده و چطوری کار می کنه قطعا از نیت اولیه ت دور افتادی.این دور افتادن بخوره توی سرت .احتمال داره حتی بری توی دره. مثلا همین منتقد کله طاس سینما آقای ض ، الان درگیر پروسه نوشتن شده. یعنی  مدام به این فکر می کنه که  اصلا نفد و منتقد یعنی چی و فکر می کنه الان رسالتش اینه که باید مثل یک پیامبر نقد صحیح را به دیگران معرفی کنه غافل از اینکه این یک هذیان اسکیزویی بیش نیست ض دیگه نقد فیلم نمی نویسه چون اصلا دیگر درباره فیلم ها نمی نویسه اون فقط درباره پروسه نقد نوشتن می نویسه. همین.

ب:خب . گفتی. بذار من بگم. گوش کن. حرفای تو رو مطمئن باش منم می تونم بزنم.هیچ کاری نداره. دفاع از مخلوق به عنوان یه موجود زنده و جدا کردن خالق و این حرفا اصلا کار سختی نیست.

 الف:خب مکتوبش کن.

ب: ولی من باورش ندارم.

الف:حرف می تونم بزنم که نشد حرف مکتوب کن که بعدا …. بدی

ب:گوش کن اصلا کاری نداره. همون کارا رو منم بلدم. مکتوب کردن هم بلدم. مطمئن باش همه نویسنده ها بلدن. اما اگه نمی کن دلیل نیست که نمیدونن دلیلش اینه که نمیخوان.

الف:خب اینا که گفتی همه ش دروغه

ب:باور ندارن. نه دیگه خلاف نرو.

الف:اصلا هیچکدومشون رو قبول ندارم

ب:داریم حرف می زنیم منم بیام بگم حرفای تو دروغه چه بحثی می شه؟ گوش کن.

الف:تو یک سری فرضهای مهمل می بافی

ب: این راه حرف زدن نیست

الف:می دونی مثل کی؟

ب:من گوش کردم ولی قبول نداشتم باید گوش کنی .

الف:مثل دوستهایی که داشتم و نتونستن کنکور قبول بشن. وقتی من رشته میل لنگ تراشی کازرون قبول شده بودماونا تا شش سال میگفتن ما نمی خواستیم وگرنه می تونستیم میل لنگ تراشی قبول شیم

ب:من حرفاتو قبول ندارم. اگه من به تو بگم دروغگو تو هم به من بگی دروغگو چه کانورسیشنی می شه؟

 الف:بعدش هم که میل لنگ تراشی رو ول کردم زدیم توی کار هنر دوستای میل لنگ تراشم گفتن فکر نکن ما نمی تونستیم بزنیم توی هنر ما فقط نمی خواستیم و حالا هم یک نفر روبرومه که داره به طرزی مضحک این کمدی رو تکرار می کنه: که ما نمی خواهیم وگرنه می توانیم

ب: توهین کن اما بدون تو که دم از اجتماع می زنی حتا طاقت شنیدن نداری.

الف: این اصلا معقول نیست. دنیا پر از آدمهاییه که ادعا می کنن می تونن ولی نمی خوان حتی این ها هم افسرده هایی بیش نیستند

ب:مرد حسابی گوش کن بعد بگو قبول ندارم. باشه. حق با توئه.

الف:نه پیش فرض هات رو قبول ندارم.

ب:چی رو قبول داری؟بگو ما همون جوری برقصیم.

الف:که به عنوان مدعی العموم خودت را در صف یک مشت گوساله جا دادی؟ که ما می تونیم ولی نمی خوایم این نوع گفتار اصلا در شان نقد نیست

ب:تو حق نداری به کسی بگی دروغگو یا این که قبول نداری چون هرکس یه آدم زنده س. بدون که این درست نیست. آدم به یه نفر که نشسته گوش کرده و حالا می خواد حرف بزنه بگه دروغگو .این حرفا رو منم میتونم بزنم. با بقیه کاری ندارم ولی اگه نمی گم به این دلیله که بهش اعتقاد ندارم.

الف:من می ترسم سنت برسه به پنجاه بگی من این کارارو می تونستم بکنم و یه لیست رو کنی از کارهایی که نکردی

ب:من به مرگ خالق اعتقادی ندارم. نمیشه اونطوری.

الف:اصلا من که نمی گم نکن من می گم به خالق اعتقاد داری خب بسیار خوب اینارو مکتوب کن نهراس

ب:مکتوب می کنم. مطمئن باش .گرچه مکتوب کردن ده برابر از هدف من پایین تره ولی می کنم.

الف:نه این جمله مطمئن باش به درد من نمی خوره. دلیل مکتوب کردن می دونی چیه؟

ب:که بمونه بشه تاریخ برای یه مقدار عقده.

الف:برای اینکه سطح بحث رو از یک مجادله شخصی به داوری عمومی بذاری

ب:نه.

الف:از داوری زمان و تاریخ نترس

ب:داوری عمومی رو همین الان بهش گفتی دروغگو که عزیز من.

الف:آقای گردی نقد مهملی بر سرگیجه هیچکاک نوشت که واقعا فاجعه بود ولی هنوز خیلی ها دوستش دارند و اون نقد رو می پرستن مثل آقایان ژ و ث

ب:من یکی از همون داوران عمومی هستم. فقط یکی ام. صدتا که بشم می شم صد جور مختلف.

الف:نه شما داری با من بحث می کنی

ب: اینطوری نیست که تو می گی.

الف:ما در دو نقطه روبرو هستیم

ب:من برای کار تو ارزش قائلم ولی دلیل نمی شه منطق تو رو بپذیرم.

الف:من می گم باید این بحث رو بذاری به داوری. دروغ گفتی به خاطر اینکه از قول یک نسل حرف زدی. تو حق داری از خودت حرف بزنی ولی وقتی احساس ضعف می کنی به ناگاه چند نفر از جیبت در میان و من می شه ما

ب: مثل اینه که بگیم فلان شهر چندتا دیوار کاهگلی داره؟ بعد تو بگی بذاریم به داوری عمومی منم برم عمرم رو بذارم پاش.

الف:بحث ما بحث عقیده من و توست. ولی تو مثل فاشیست ها مدعی العموم همه هستی

ب:نیستم.

الف:دنیا پره از آدمهایی که مدعی ان که می تونن اما نمی خوان. این قطعا یک ادعای دروغه

ب:من مدعی هیچکس نیستم و به شدت از آدمای عامه بیذارم مطمئن باش برای همین هم می گم داوری عمومی اصلا دلیل خوبی نیست.

الف:تو رسما داری دروغ می گی آدم هیچ کاری نکنه بعد بگه: فکر نکنی نمی تونستم من خودم نخواستم خب بر فرض که واقعا می تونست و نخواست حقش چیه؟ چه حقی باید برای خودش قایل بشه با پررویی؟ چرا هر چوب تراشی باید خودش رو متخصص میل لنگ تراشی معرفی کنه؟

ب:نه اشتباه کردی.

الف:؟

 

ب:من منظورم کرکری یا همچین بازی هایی نبود. منظورم این بود که حرف رو می شه زد و نوشته رو بر اساس دانش و پیش دانش که شما هم خوندی و پیش دانش داشتی می شه نوشت. مهم اعتقاده. تو به نوشته خودت داری من به نوشته تو ندارم. نکته در اینه.

الف:نکته که هیچ. بحث بر سر چیه؟ من اصلا نمی دونم مشکل چیه.مایلم که اگر کاری از دستم برمیاد برای به آرامش رسیدنت انجام بدم

ب:هیچ. مشکلی نیست. من مایلم تو واقعا به آرامش برسی. تظاهر نکنی. من دست کم هر چی هستم هستم. تظاهری ندارم.

الف:پس چرا خودت رو ناراحت می کنی؟

ب:باحال بود. من مشکلی ندارم و تو میگی این یه اختلاله. منم میگم باشه. ولی تو می گی اسمش سقوطه. این دیگه با قبلی فرق داره.

الف:نه لازم نیست بگی باشه. چرا هنوز هر گفتگویی رو برای مجاب کردن می دونی؟من نظرم اینه واقعا هم اینه ذره ای توش سانسور نیست

ب:از نظر خود ض کارش رو به بالاس. از نظر تو رو به پایینه. از نظر اون کار تو رو به افوله. از نظر تو رو به صعوده. تو چه حقی داری بگی بهتر می دونی؟

الف:آره چه ایرادی داره ض قطعا فکر می کنه که رو به بالاس

ب:پس فاشیست ایجا کیه؟

الف:حتی مقایسه من و ض هم احمقانه س چون من مدام خودم رو در معرض هجو و نقد قرار می دم  و ض حتی یکبار هم اینکارو نکرده

ب:پس تویی که داری به روش فاشیستی می ری.  الان به من گفتی حی و حاضر موجوده که ض رو به افوله. تو حق نداری بگی. اونم می تونه بگه. حق با کیه؟ کی تو رو محق کرده؟ هیچکس.

الف:خب اونم بگه. آیا نظر من سدی برای کار اون شده؟

ب:چه دنیایی می شه بعد؟می شه بازار خاله زنک ها.

 الف: من فقط به بحث در حد نظری اعتقاد دارم چون فیلم و سینما و این چیزها اصلا برام دلیلی برای خشونت نیستند

ب:خیر .

………

 ادامه

 

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد