نگاهی گذرا بر خاک آشنا؛ تازه ترین فیلم بهمن فرمان آرا
روشنفکر تنهای وطن پرست
حسین کمیلیان

با تمام التفاتی که به حذف حدود ۹ دقیقه از فیلم آخر بهمن فرمانآرا دارم ولی معتقدم این فیلم حتی بدون این دخل و تصرف نیز از مشکلاتی جدی رنج میبرد که اگرچه فیلمساز محترم سعی دارد آن را در پسْ پردهی دردناک کور شدن پرترهی فیلمش پنهان کند ولی باز هم از دید کسانی که با تأمل اثر او را مورد مداقه قرار دهند پوشیده نیست.
سالانه در سراسر کرهی خاکی تعداد قابل توجهی فیلم ساخته میشود که اگر فقط به تماشای پوستهشان بنشینیم و هیچ توجهی به بنمایهی آنها نداشته باشیم٬ کاملاُ اقناعمان میکنند. بیتردید خاک آشنا نیز یکی از همین فیلمها ست. یعنی میشود از رویکرد طبیعتگرایانهی فیلم – هم در موضوع و مضمون و هم در کاربرد نماها – لذت برد٬ میتوان موسیقی گیرای کارن همایونفر را که کاملاً مناسب فضای داستان است٬ به دل چسباند. میتوان با دغدغههای گاه مشترک و البته دردمندانهی روشنفکر داستان (نامدار) احساس همدلی پبدا کرد؛ از رازآلودی برخی از وقایع چون «معمای غار و آخرالزمان و … » حیرت کرد و دست تحسین برایشان به هم کوبید. میشود از سر به راه شدن نسل سوم حظ برد و امیدوار شد به این که «آنان» آیندهی بهتری را برای این سرزمین رقم خواهند زد. بار دیگر به معجزهی عشق ایمان آورد و تلاش غیورانه به سوی وصال محبوب را ستود. اصلاً چرا راه دور برویم؟ میشود با اطلاق عبارت «ان ِ مگس» به شهر دبی حرص فروخوردهی مان را از این همسایهی نحیف و نوپا ولی پرمدعا بیرون ریخت. باور کنید که باز هم وجود دارند چیزهایی را که میتوانیم از این فیلم ببینیم و خوشمان بیاید. این گونه است که «خاک آشنا» یک لباس شیک ِ دردمندانه بر تن میکند. ولی کافی ست که این لباس را کمی کنار بزنیم؛ آنگاه خواهیم فهمید همه چیز به این خوشی و مبارکی نیست.
***
فرمانآرا در این فیلم نیز به سیاق آثار پیشینش ماجرایش را حول یک روشنفکر طرح ریزی کرده است. اگر کمی دقیق شویم درمییابیم که این کاراکتر روشنفکر کم و بیش شبیه به اسلاف خود است و البته بنا بر نشانهها٬ دغدغههایشان همان دغدغههای بنیادین فیلمساز است. امّا این بار رویارویی ناخواستهی روشنفکر ِ فرمانآرا با یک جوان عاصی و سرکش رویدادهایی را رقم میزند که نحوهی بیان و پردازش آن از یک فیلمساز کارکشته بعید است.
«نامدار» (رضا کیانیان) بدون هیچ پایه و اساس قابل قبولی٬ وارستگیهای پیشفرض خودش را به تمام همنسلهایش تعمیم میدهد و در طرف مقابل نیز - لابد با استدلالی مشابه - بابک ِ جوان (بابک حمیدیان) با تمام سرکشیها و هنجارشکنیهای جورواجورش٬ تلویحاً نمایندهی نسل سوم قلمداد میشود. و بر اساس همین خطکشی ست که «نامدار» با انکار عبور نسل خود از خطقرمزها شروع به عتاب و خطابهای تکراری میکند و در این راه برای کل همسالان «بابک» نسخههایی میپیچید که نه در محتوا و نه در شیوهی ارائه هیچ رنگی از تازگی ندارند. الگوی مورد علاقهی سینمای ایران یعنی «تغییر و تحول درونی شخصیتها در امتداد قصه»٬ مانند اکثریت قاطع فیلمهایی که که تحت این الگو روایت میکنند٬ مقدمه چینی و پردازشی خامدستانه دارد و سبب میگردد که این «تغییر» باورپذیر نباشد.
نکته بدیهی ولی گاه مغفول این بحث اینجاست که؛ چه بسا چیزی شبیه همین گپ و گفتها و اساساً کنش و واکنشهای بین دو کاراکتر داستان بارها پیرامون ما اتفاق افتاده باشد و واقعاً هم به تأثیرپذیری یکسویه یا دوسویهی قابل توجهی انجامیده باشد ولی مهم این است که روالی که فیلمساز در قالب یک فیلم نشانمان میدهد باید تحت یک سلسله فرایند علت و معلولی منطقی میان رویدادها و با ترکیبی از ظرافت و ذوق هنری قرار گیرد تا بلکه بتواند به قاطبهی چند/ده/صد هزارنفری را که به تماشای آن مینشیند بقبولاند که؛ این تغییر انجام شد. این شاید یکی از تفاوتهای سینما با صفحهی حوادث روزنامهها باشد.
پند و اندرزهایی که «نامدار» خطاب به «بابک» گسیل میکند بیشتر شبیه غرغرهای احساسی یک پیرمرد بر سر جوان لاابالیاش است و اصلاً باورمان نمیشود که طی چنین روند تکراری و سادهای٬ آن «بابک» با آن همه سابقهی جنحههای جدی اجتماعی که ریشهای تنومند و دیرپا در بن مشکلات خانوادگی او دارند٬ به جایی برسد که در پایان فیلم به «نامدار»بگوید: [خیالتان راحت دایی جان٬ من دیگه تصمیم گرفتم برای اون چیزی که میخوام زحتبکشم!] (نقل به مضمون)
در این میان آوردن سه دوست [مثلاً] ناباب «بابک» به آن روستای دوردست توجیه قابل توجهی ندارد آن هم با آن بازیهای ضعیفشان که حسابی توی ذوق میزند.
الگوی بازگشت عشق کهن که در فیلم میان «شبنم» و «نامدار» شکل میگیرد٬ عاری از هرگونه بداعتی در شرح و پرداخت است به طوری که بیش از آن که خلق یک موقعیت جدید باشد٬ بازآفرینی یک شرایط مکرر تجربه شده است. و در نمایش عشق نو و جوانانه نیز٬ فیلم با سراغگیری از ایدهی یک دل نه صد دل عاشق شدن با یک نگاه٬ رخ نشان میدهد ولی بازهم آن طور که انتظار میرود پیکرهاش نقاشی نشده است. ما میمانیم با یک عشق غیر قابلباور که طبیعتاً نمیتواند چندان اثرگذارباشد.
والبته نکتهی دیگری که در پایان به ذهن میرسد تصویر نامأنوسی ست که فرمانآرا از صاحبان حقیقی این خاک نشان میدهد. به طور مثال تصویر هیولاوارهای که از پیشکار «نامدار» (مریم بوبانی) مشاهده میکنیم یا دیوانهی ترحم برانگیزی که از آخرالزمان واهی خبر میدهد٬ همه و همه آن چنان دافعهبرانگیز است که گویا فیلمساز تنها با خاک آشناست ولی قرابتی با صاحبان حقیقیاش (محلیها) حس نمیکند و گرنه میتوانست آنان را دوستداشتنیتر و محترمانهتر وصف نماید.
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



بدون دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید