هم دوستش دارم،هم ندارم!

حاصل همکاری دو دوست در فیلم نامه نویسی شاهکاری می شود به نام “چهارشنبه سوری” و نام هر دو را بر سر زبان ها میاندازد.اصغر فرهادی و مانی حقیقی.این تعامل دو طرفه دو پیامد با خود به همراه داشت که اولی در همان حال و هوای آپارتمانی و رئال اجتماعی اما از جنبه ای ظنز تلخ  با نام “دایره زنگی”  بود.اما دومی اثری شد به نام “کنعان” که شاید جز همان محیط آپارتمانی هیچ اشتراک دیگری با دو مورد قبل نداشت.از نام اثر (که خود شکل معما برای مخاطب بود و به شدت انسان را یاد سینمای مضحک من در آوردی به نام “معنا گرا” می انداخت ) گرفته  تا روایت داستان که الهام گرفته از یک داستان کوتاه اثر نویسنده ای کانادایی بود و نوع  میزانسن و فیلم برداری و گریم و هزاران مسئله ی دیگر.

قصه ی کنعان با محوریت شخصیت مینا است که از جامعه ی پیرامونش به سطوح آمده و تنها راه نجات خویش را فرار از این محیط می داند و حاضر است برای رسیدن به آن هر بهایی بدهد.از جدا شدن از همسرش گرفته تا سقط جنین و بازی با زندگی یک نفر و زیر پا گذاردن غرور خواهر! اون در طول فیلم برای رسیدن به این مهم تلاش می کند اما در تمام طول فیلم مخاطب پی به قطعیت این تصمیم نمیبرد.در واقه بهایی که باید توسط مینا پرداخت شود بسیار بیشتر از ظرفیت اوست .در مقابل ِمینا ، شخصیت مرتضی بعنوان همسر وجود دارد.مرتضی تحصیل کرده ی خارج و استاد زمان دانشگاه مینا بوده است و در همان زمان با مینا ازدواج می کند.او عاشقانه مینا را دوست دارد و به هر وسیله ای سدِ راه او می گردد.تنها شخصیت هایی که به حدِ قابل قبولی پرداخته شده حضور دارند همین دو می باشند و گویا باقی عناصر فیلم از دیگر بازیگران گرفته تا عناصر و حیوانات در روند شکل گیری تصمیم نهایی و سرنوشت این دو بکار گرفته شده اند.خواهر مینا “آذر” در همین بینابین از خارج باز میگردد.فهم علت این بازگشت به عهده ی مخاطب می باشد البته به کمک چند کلید کوچکی که فیلم نامه به او می دهد.و در ادامه شخصیتی به نام “علی” به فیلم اضافه می گردد که دوست مشترک این زوج است و همشاگردی زمان دانشگاه و در ظاهر امین و مونس هر دوی آنها.کلید هایی که در مورد “علی”داده می شود به مراتب کمتر از آذر است .در واقع اینگونه بنظر می رسد که شناخت این دو توسط مخاطب چندان اهمیتی برای نویسنده ندارد و اثر نمیخواهد که مخاطب، اصل داستان را با پرداختن به حواشی از دست بدهد.مینا میخواهد برای “تنها ماندن” و “تنها بیدار شدن” و “بدون دیگران بودن” به خارجی برود که مرتضی سالها پیش آن را تجربه کرده و میداند که مینا قدرت تحملش را نخواهد داشت،آذر تازه از آنجا بازگشته و با از دست دادن همه چیزش به قول خود مینا بازگشته و جلوی آنها گردن کج کرده است.و علی شاید دقیقا همین شخصیتی است که مینا می خواهد بشود،و این سه شاید در کنار هم آیینه ای را تشکیل بدهند که آینده ی مینا را رقم بزند.و حوادث قصه در طول فیلم حوادثی است که تصمیم نهایی مینا را مشخص می کند. خواهرش پس از چندین سال دوری باهیچ چیز بازگشته تا تنها عضو باقی مانده خانواده اش را در کنار خود داشته باشد و در واقع به آغوش خانواده اش بازگشته است.مادر مرتضی با شنیدن خبر جدایی آنها مریض می شود و مرتضی آن را بهانه می کند تا قبل از طلاق به دیدن او بروند.اتوموبیل مینا خراب می شود و علی بکمکش می آید تا با گفتن تنها چند جمله باعث شود مینا، مرتضی و پیرامونش را لحظه ای به یاد بیاورد.رگ بریده ی آذر توسط مینا دیده می شود و مظهر استقامت و صبر زندگی مینا در جلوی چشمانش نابود میشود.در صحنه ی مشاجره ی دو خواهر شاید همین فروپاشی باور هاست که خشم مینا را بر می انگیزاند.مینا با خواهرش مشاجره می کند و پس از آن میبیند که آذر آواره ی خیابان ها می شود اما او به آغوش همسرش پناه می برد.زن و شوهر به شمال می روند اما  با  مرگ مادر مرتضی و در واقع بی کس شدن مرتضی همانند مینا مواجه می شوند.در راه بازگشت مینا به یاد حرف هایی که به خواهر زده است میافتد و نگرانی عجیبی در وجودش ایجاد می شود.مرتضی با گاوی تصادف می کند و وقتی زجر کشیدن آن را می بیند می خواهد با کمک روسری مینا ! و چاقوی کوچک! او را خلاص کند.مینا اتومبیل روستاییان را می بیند و منجی گاو میشود.صدای پرنده ای را می شنود و درختی مقدسی را می بیند و با تکه پارچه چاره ی مانتو اش به آن دخیل میبندد .به خانه بر میگردد و خواهر به زندگی بازگشته ی خود را میبیند.

و همه و همه ی این حوادث باعث میگردد مینا از تصمیمش صرف نظر کند و بماند!

روایت فیلم ریموند کاروری و مرموز است و مخاطب همواره دریک سردرگمی به سر میبرد.نوع فیلم برداری بسته همین علت را به خوبی القا می کند و بازی خوب هر ۴ بازیگر و گریم فوق العاده و دکور تماشایی همه و همه باعث می شود فیلم را دوست بدارم.

اما دوگانگی های پرداختی در فیلم آزار دهنده می شود.خود مانی حقیقی می گوید فیلم را برای مخاطب عام ساخته نه جشنواره و منتقد.ملودرامی که مخاطب عام را در سینما به گریه وا میدارد.اما مانی حقیقی باید قبول کند حل معمای نام فیلم،تشخیص فلسفه ی شخصیت آذر و علی رضوان،علت مرگ گاو و عوض شدن نظر مرتضی پش از مرگ مادرش کار مخاطب فیلمی چون اخراجی ها نیست!شاید حقیقی سعی کرده است که با آشکار کردن بسیار زننده ی نیت مینا از دخیل بستن و اعتراف مضحک او در پایان فیلم برای مرتضی و رو کردن همه چیز درک این موضوع را برای همان “مخاطب عام” راحت کند،اما باید بداند تنها در همینجا باعث دو گانگی شده و این دلیلی است که بگویم از فیلم بدم می آید!

ذهن مانی حقیقی با توجه به ترجمه هایش و کارهای قبلی و تحصیلاتش، ذهن عام گرایی نیست و تلاش نه چندان جالب او برای ایجاد راحتی ارتباط بین فیلمش و مخاطب عام و شاید گیشه تنها باعث شده است فیلم نه آنقدر خوب شود که منتقد بپسندد نا آنقدر رو باشد که مخاطب عام آن را دریابد.

فیلم تا قسمت سفر شمال و تصادف با گاو در جاده مه آلود و حتی با کمی ارفاق(زیرا به گفته ی حقیقی این عین داستان بده است) صحنه ی دستمال دخیل بستن مورد پسند همه ی منتقدین است.اما با کمی مطالعه، منتقدین قریب به اتفاق از این قسمت به بعد را به شدت نقد می کنند و هر کس با نقطه نظرات خود به آن میپردازد.

مانی حقیقی در ادامه ی حضور موفق سینمایی اش فیلم خوبی ساخته است و از لحظ فنی جز مواردی جزئی ایرادی نمیتوان بر او گرفت.بحث تنها بر سر این انستکه چرا فیلمی که می شود یکی از آثارماندگار و شاهکار معاصر گردد به دلیلی نا معلوم که هر منتقدی نظری در مورد آن ارائه می دهد اینگونه نابود گشته است!

همین!

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید