فیلمنامه کوتاه : نیران جان

هرگونه برداشت و استفاده از این فیلمنامه به شکل داستان، نمایش، نمایشنامه، فیلم و … بدون اجازه نویسنده ممنوع است .

 

۱- خارجی، کوهستان، غروب

آسمان تیره و ابری ست. چیزی به شب نمانده است. باد می توفد و باران شروع به باریدن کرده. در سراشیبی به سمت دره مردی با  پیرمرد شکارچی ایستاده است .پشت مرد ناشناس به ماست . صدای آنها را نمی شنویم. تفنگی در دست مرد شکارچی است که مرد  دیگر در صدد گرفتن آن است. شکارچی تفنگش را محکم گرفته.

 

۲- داخلی، اتاق نویسنده، غروب

در اتاقی نیمه تاریک نیم تنه ی پایینی مردی را می بینیم که مدام از این سر اتاق به آن سر می رود . قدمهایش شل و وارفته است.

 

۳- داخلی، اتاق نویسنده، غروب

صدای دکمه های کیبورد که به تندی کوبیده می شود. او را می بینیم که پشت میز تحریرنشسته است سعی می کند تا بنویسد. به جملاتی که نوشته نگاه می کند. راضی نشده همه را به سرعت حذف می کند. قلمی به دست و انگار منتظر لحظه یی خاص و ناب است  تا بتواند شروع کند. بی تاب و نا آرام به نظر میرسد. صدای گوش خراش بیرون ( موتور سواران، جیغ و فریاد بچه ها ) آرامشش را به هم ریخته است.

ما او را از نیم رخ می بینیم که خسته و وامانده به نظر می رسد. بعد انگار چیز خاصی به ذهنش خطور کرده باشد کمی چشمهایش را تنگ می کند اما نا امیدانه چهره اش به حالت قبلی بر می گردد.

 

 

 

 

۴-   خارجی، کوهستان، غروب

لوله ی تفنگی را می بینیم که جایی را  نشانه گرفته و ثابت  است. لوله تفنگ روی دیواری از سنگها گذاشته شده. سپس با یک حرکت نرم دوربین به عقب پیرمردی را می بینیم که به حالت چمباتمه تفنگش را به جایی نشانه گرفته و منتظر است . پیرمرد شکارچی پشت دیوار سنگی پنهان شده. صدای زوزه ی باد و دیگر هیچ

 

۵- داخلی، اتاق نویسنده، غروب

بر روی صفحه ی مانیتور عکسی از کافکا به چشم می خورد. نویسنده کمی به عکس خیره مانده اما به ناگاه رویش را بر می گرداند و سپس با دستانش صورت خسته و پریشانش را می پوشاند.

                            

۶- خارجی، کوهستان ( جایی دیگر )، غروب

نمایی از کوهستان در فصل پاییز. صدای  کلنگ زدن و خاک برداشتن درسکوت کوهستان طنین انداخته.

از پشت تپه ی کوچکی همان صدا  را می شنویم. کمی نزدیکتر که می شویم سه قبر عمیق را به فاصله ی کمی از هم می بینیم که تلی از خاک دور و برآنها را گرفته است . کسی داخل یکی از قبرهاست. کلنگی را درهوا می بینیم که سه بار با سرعت پایین می آید و سپس سه بار بیلی را می بینیم که خاکها را بیرون می ریزد. مرد مسنی ست که سعی دارد با ابزاری که همراه دارد قسمت سختی از زمین را بکند. پیرمرد به سختی کلنگ می زند و خاکها را با بیل از داخل قبر بیرون می ریزد. نفسهایش به شماره افتاده. پیرمرد توان ندارد و تقریباً به حالت افتادن، می نشیند. نیم رخ او مردی ست که عرق زیادی به صورتش نشسته، لباسهایش مندرس و خاکی ست . به اسمان خیره می شود. قبرها آماده به نظر می رسند. یکی از قبرها که کنار درختی است کم عمق تر از دوتای دیگر است.  روز نیز در حال آخرین نفسهایش است. باد می وزد  و گاهی صدای پرنده ای در باد. دیگر سکوت.

 

 

۷- داخلی، اتاق نویسنده، غروب

نویسنده کف دست چپش را پایه ی پیشانیش کرده و به حا لت مغمومی به فکر فرو رفته است. صدای در زدن می آید .دستی زنانه را می بینیم که ظرف پر از میوه ای را روی میز می گذارد نویسنده همچنان درگیر است. زن ظرف میوه را روی میز می گذارد. از نگاه او مرد را می بینیم. مرد بدون توجه به او در اندوهی عمیق فرو رفته. دوربین روی نیم رخ نویسنده.

صدای زن: تموم نشد ؟

نویسنده سرش را به طرف صدا بر می گرداند.

صدای آرام زن: میوه بخور. پنجره را هم یه کم  باز بذار.

 و می رود. در حالی که صدای بسته  شدن در را می شنویم باز از نگاه او نیم رخ مرد را می بینیم که سر فرو انداخته. تصویر سیاه می شود.

ناله ی موسیقی از کامپیوتر فضای اتاق را پر می کند.  

 

۸- خارجی، کوهستان، غروب

پیرمرد قبر کن داخل یکی از قبرها نشسته و دست راستش را زیر چانه اش گذاشته و در افکار خود فرو رفته است .

۹- خارجی، کوهستان(جایی دیگر)‌، غروب

پیرمرد شکارچی تفنگش را همچنان در دست دارد اما سرش را روی تفنگ گذاشته و بی حرکت مانده . انگار در خواب است. گاهی سرش را بلند کرده و اطرافش را می کاود. چند سرفه ی خشک و بلند او سکوت کوه را می شکند. آنگاه نومیدانه به آسمان می نگرد. آسمان تیره شده .                                 

                                                                        

۱۰- داخلی، اتاق نویسنده، غروب

نویسنده پشت میزنشسته. از فلاسک چای میریزد. تا نیمه که می شود آن را برداشته و سر می کشد . سیگاری می گیراند و اولین دود سیگار را به طرف کاغذ هایش فوت می کند. لب پایینی اش را می جود و گرفته و ابری ست. تصویر سیاه می شود. صدای نرم موسیقی

 

۱۱- خارجی، کوهستان، غروب

پیرمرد قبر کن را از دور می بینیم که گونی را به دوش کشیده و از باریکه راهی از قسمت شیب کوه پایین می آید و آهسته دور می شود.

 

۱۲- خارجی، کوهستان، غروب

پیرمرد شکارچی گلوله را از تفنگ خارج می کند. کوله پشتی را برداشته و به زحمت بلند می شود. خاک به لبا سش نشسته. او به آرامی آنجا را با یک نگاه معنادار به اطراف ترک می کند. از کادر که خارج می شود صدای چند سرفه ی خشک سکوت آنجا را می شکند. تصویر سیاه می شود .

 

۱۳- داخلی، اتاق نویسنده، شب

زیر سیگاری پر از سیگار را در سطل زباله خالی می کند. سطل پر از کاغذ پاره و ته سیگار و بسته های مچاله شده ی سیگار است. تکه کاغذی توجه اش را به خود جلب می کند. خاکستر سیگار رویش نشسته. فوت می کندو سپس کاغذ را صاف کرده و سعی می کند نوشته های روی آن را بخواند. دوربین روی نوشته ها زوم می کند. می خوانیم:

 

پیرمرد با نگاهی به افق آرام و با زحمت به راه افتاد. با هر قدم به مرگش آفرین می گفت. نفس هایش به شماره افتاده بود و پاهایش را به دنبال خود می کشاند.

بعد یک خط خوردگی دیده می شود. نویسنده به نوشته زل زده. سپس کاغذ را دوباره مچاله کرده و به طرف سطل آشغال پرت می کند.

                                                                                      

۱۴- داخلی، اتاق نویسنده، شب

تلفن زنگ می زند. از افکار مشوش خود بیرون می آید. نگاهی به تلفن می کند. رو بر می گرداند . تلفن قطع می شود . پس از چند لحظه موبایلش زنگ می زند. چند بار. گوشی را برداشته و نگاهی می کند. ناراحت است. سیگاری را که در زیر سیگاری بود بر می دارد. در تاریکی روی فرش می نشیند. می خواهد بکشد. به لب می گیرد. متوجه می شود سیگار به آخر رسیده و خاموش شده .ابری تر می شود. تصویر سیاه می شود.

 

۱۵- داخلی، اتاق نویسنده، ‌شب

سه شمع نیمه سوخته بر روی میز است. دوربین روی شمع ها زوم کرده. نویسنده با سیگاری بر لبش به طرف شمع ها سر می کشد و از شعله ی یکی از آنها سیگارش را می گیراند . اتاق در تاریکی مرموزی فرو رفته. دستش به سمت چراغ  مطالعه می رود و آن را روشن می کند . حالا ما اتاقی تقریباً نیمه روشن را می بینیم . قسمت بیشتر نور چراغ روی میز تحریر منعکس شده.

نویسنده لب می زند. کاغذ های روی میز را ایستاده نگاهی می اندازد. می نشیند و چند جمله می نویسد. آنها را می خواند. سپس جملات را با عصبیت خط می زند. تصویر سیاه می شود.

 

۱۶- داخلی، اتاق نویسنده، شب

به شکم دراز کشیده و سیگاری در دستش روشن است. سرش را بین آرنج هایش تقریباً پنهان کرده است. بی حرکت چون مرده ای که سال هاست مرده. فقط سکوت. 

 

۱۷- داخلی، اتاق نویسنده، ظهر

با صدای زنگ تلفن از خواب می پرد. کمی به سقف خیره می شود. به ساعت دیواری زل می زند. عقربه از حرکت باز ایستاده. شعاع های باریکی از نور پاییزی از لای پرده به داخل اتاق تابیده است. زنگ تلفن قطع می شود. موهایش آشفته و خستگی و به چهره اش نشسته است .  نیم خیز می شود و پاهایش را در بغل جمع می کند و سرش را روی آن ها می گذارد. پس از مدتی کوتاه بلند شده و از اتاق بیرون می رود.

 

 

۱۸- داخلی، اتاق نویسنده، ظهر

نویسنده مشغول جمع کردن وسایلش است. پتو ، کتری، قوری، چند کنسرو، و …

همه را داخل کوله پشتی بزرگی می گذارد. از کتابخانه یک دفتر، چند برگ کاغذ سفید و چند عدد خودکار بر می دارد و آنها را به دقت، جداگانه در گوشه ای از کوله پشتی می گذارد. تلفن زنگ می خورد. سرش را به طرف صدای زنگ بر می گرداند. به سمت صدای زنگ بر می گردد. پس از چند زنگ تلفن قطع می شود.

 

۱۹- خارجی، روز، جاده، کوهستان

جاده ای خلوت در قاب است. دو طرف زمین های کشاورزی ست. دشتی وسیع که به کوه می رسد .

نویسنده را از دور می بینیم که با یک کوله پشتی جاده را آرام می پیماید و به طرف ما می آید. کمی می ایستد کوله پشتی را بر زمین میگذارد و روی تخته سنگی که کنار جاده است می نشیند.

 

۲۰- خارجی، روز، جاده، کوهستان

ما روبروی او هستیم. ایستاده و به دورها می نگرد.  به جایی از جاده خیره مانده. از دور صدای ماشینی که به سرعت جاده را می پیماید به گوش می رسد. ماشین سواری از او می گذرد . سپس صدای گوشخراش ترمز ماشین. ماشین وارد قاب می شود. نویسنده سرش را داخل می برد و چیزی می گوید . به جایی از جاده نگاهی می اندازد و آنوقت کوله پشتی اش را در صندلی عقب می اندازد و خودش در کنار راننده به حالت ولو می نشیند. ماشین از جا کنده می شود و از قاب خارج می شود.

 

۲۱- خارجی، کوهستان، روز

ماشین به سرعت در جاده پیش می رود. از بالای بلندی ماشین را می بینیم که قسمتی پیچ مانند را رد می کند و سپس از دید ما گم می شود.

 

۲۲- خارجی، کوهستان، روز ( داخل ماشین )

ماشین راه را طی می کند. نویسنده از پشت شیشه محو فضای بیرون شده. راننده مردی میان سال و ساکت است و یکی دو نگاه کوتاه سرد به نویسنده می کند. گاهی از چشم نویسنده مناظر پاییزی را می بینیم .

 

۲۳- خارجی، دشت، روز

نویسنده به آرامی با کوله پشتی اش از میان علفها و برگهای زرد و خشک شده می گذرد و به تک درختی نزدیک شده و در آنجا می نشیند.

 

                                                                                                

۲۴- خارجی، کوهستان، روز

از بالای یک تپه ی ماهور نویسنده با کوله پشتی اش پایین می آید. کوله پشتی را در کنار درختی زمین می گذارد. صدای باد می آید. ساکت به اطراف می نگرد. 

 

۲۵- خارجی، کوهستان، روز

نویسنده در عمق جنگل مقداری چوب خشک جمع می کند.

چوب های خشک را در گوشه ای مابین چند تکه سنگ قرار داده و در تلاش است که آتشی مهیا کند . بالاخره موفق می شود. قوری سیاهی را در کنار آتش می گذارد. او محو آنجا شده.

 

۲۶- خارجی، کوهستان، روز

نویسنده را می بینیم که در آن فضای آرام برای خودش چای می ریزد. چای خوردن و سیگار کشیدن در دل طبیعت بکر. کاغذ و قلمی به دست دارد و در تلاش است تا بنویسد. از جایی در دل کوه صداهایی به گوشش می رسد. به اطرافش نگاه کرده و گوش می دهد. سرش را به اطراف می چرخاند. بلند شده و کمی اطرافش را می کاود.

 

۲۷- خارجی، کوهستان، شب

شب شده. به تک درختی که نزدیکش است تکیه می دهد و به روبرویش می نگرد. کوهای بلند و درختانی که روی کوه جا گرفته اند.

 

۲۸- خارجی، کوهستان، شب

کنار روشنایی آتش نشسته. زانوها به بغل و چانه روی زانو. محو شراره ی آتش یا در حال اندیشیدن. صدای سوختن چوبها و گاهی زوزه ی باد. چای می ریزد و پشت سر آن با چوب نازک و درازی که یک طرفش سوخته سیگارش را می گیراند . پک لذت بخشی می گیرد.

 

۲۹- خارجی، کوهستان، روز

نویسنده را می بینیم که به سفر خود ادامه می دهد. از دامنه ی کوهی بالا می رود و محو مناظر اطرافش شده است. آن طرف کوهستان وسیعی ست با چشم اندازهای زیبا. اطرافش را می کاود، نگاه می کند و سپس به طرف قسمت مرتفع کوه می رود. به قبرهایی با فاصله هایی نزدیک بر می خورد ویکی یکی آنها را رد می کند. سپس به روبرویش نگاهی می اندازد. دستی را می بیند که در حال کلنگ زدن است. کنار تخته سنگ بزرگی سه قبر را می بیند. درکناره های قبر تلهایی از خاک  جمع شده است. درعمق انتهایی یکی از قبرها پیرمردی با لباسی خاکی و کهنه باکلنگی سعی دارد زمین سخت را بکند و فرو تر رود. نویسنده محو تماشای این صحنه و تلاش مایوسانه ی پیرمرد است. پیرمرد از خستگی به دیواره ی قبر تنگ تکیه می دهد و ان وقت متوجه مرد غریبه می شود. می نشیند و از کوزه ی دم دستش در جامی گلی آب می ریزد و می نوشد.

 

۳۰- خارجی، کوهستان، روز

نویسنده محو قبوری  شده که در دل زمین نقشی افکنده اند.

نویسنده: ( آرام و با احتیاط ) خسته نباشی

پیرمرد که انگار از آمدن غریبه به آنجا ناراحت شده و خلوتش را به هم ریخته کمی ابری می شود و بدون توجه به او در افکار خود فرو رفته. نویسنده سیگاری می گیراند. در این حین به اطرافش نگاهی می اندازد. چند قدم آنطرفتر از قبرها تک درخت کوچکی دیده می شود که خشک خشک است. قبری که در کنار درخت است به نیمه رسیده. 

نویسنده روی تلی از خاک می نشیند.

پیرمرد: ( در حالی که به آسمان خیره شده ) چرا اومدی اینجا؟ 

نویسنده: ( در حیرت و شگفتی ) اون  درخت چرا خشک شده. 

پیرمرد به قبرکنار درخت خیره شده. نگاه نویسنده نیز از پی نگاه پیرمرد روی قبر آخر است

پیرمرد: از کجا اومدی؟

نویسنده: (با تردید ) نمی دونم.

پیرمرد به نویسنده برای چند لحظه زل می زند.

پیرمرد با سختی بلند شده کمری راست می کند و کلنگ را به دست می گیرد و مشغول کارش می شود.

نویسنده: دنبال چی می گردی؟

پیرمرد زنم

نویسنده با حیرت : زنت ؟

پیرمرد: ( نفس هایش به شماره افتاده در حین کلنگ کوبیدن به زمین ) سی ساله دنبال زنم می گردم ولی انگار یه چیزی شده که پیداش نمی کنم . خیلی جاها را کندم ولی …

چند لحظه سکوت. پیرمرد دست از کار می کشد و رویش را به سوی نویسنده می گرداند .

پیرمرد: ( مغموم ) یا پیداش می کنم یا منم دفن می شم.

نویسنده انگار که شوکه شده در حالتی سرگشته شده  از جایش بر می خیزد. کمی عقب عقب می رود و به درخت خشک تکیه می دهد. حیران و شگفت زده از آنجا دور می شود  کمی که دور می شود نگاهی کوتاه دیگری می کند و ناپدید می شود.

پیرمرد از عمق کانال سرش را بیرون می آورد و رفتن او را می نگرد.

 

 

۳۱- خارجی، کوهستان،‌غروب تیره

جایی دیگی از کوهستان که جا به جا تخته سنگهایی بزرگ است و چند تک درخت . باد می وزد و شاخه ها را تکان می دهد .

نویسنده از دور مردی را می بیند که به حالت نشسته روی زمین تفنگی  در دست دارد که سرش را به جایی نشانه رفته و بی حرکت مانده. پیرمرد بی حرکت است. به او نزدیک می شود .پیرمرد سرش را بالا می آورد . نگاه در نگاه .

 

۳۲- خارجی، کوهستان، بالای دره

نویسنده پشت به ما لبه ی دره، زانو به بغل نشسته و محو مناظر پایین است.  شکارچی پیرمردی ست که چهره ای سوخته و شکسته دارد. در حال ریختن  چای است. دوربین به  نویسنده نزدیک می شودو بالای سر او می رسد. از این زاویه عمق دره را می بینیم . سه کبک کوهی از پایین دره در عمق جنگل به سمت بالا پر می کشند و دور می شوند.

 

۳۳- خارجی، کوهستان، غروب ابری و تیره

پیرمرد شکارچی روبروی نویسنده نشسته و تفنگش را تمیز می کند.

پیرمرد شکارچی: اینجا تنها چکار می کنی؟

نویسنده:‌( بی میل برای گفتگو )‌ دنبال یه چیزی اومدم.

پیرمرد: ( نگاهی به آسمان می کند ) می خواد بارون بیاد.

نویسنده: ( انگار منتظر این حرف است با یاس ) اگه بیاد …

پیرمرد در حال جمع کردن وسایلش است. نویسنده به تفنگ او خیره مانده.

نویسنده: قبل از اینکه بری بذار منم چند دقیقه دستم باشه. شاید چیزی زدم.

پیرمرد: از این تفنگ سالهاست گلوله ای شلیک نشده. من که نتونستم چیزی بزنم.( به نویسنده می نگرد و پس از سکوتی کوتاه ) تو که این کاره نیستی.

نویسنده بلند می شود و کمی جلو تر به لبه دره  می رسد. چند قدم آنطرف تر دره ای عمیق است. دوربین پشت سر اوست . سپس از روبرو او را می بینیم انگار چیزی می بیند و لب می زند .

 

۳۴- خارجی، کوهستان، غروب

تکرار سکانس شروع فیلم. در اینجا چهره هر دو را می بینیم. نویسنده می خواهد تفنگ را از پیرمرد بگیرد.                                                                              

نویسنده: می خوام ببینم می تونم یا نه. شاید من تونستم.

شکارچی: می دونم چیزی گیرت نمی آد.

نویسنده در حال رفتن به عمق دره با حالتی مایوسانه: گلوله داره؟

شکارچی ناراحت با  سر جواب مثبت می دهد. 

 

۳۵ - خارجی، کوهستان، غروب

باران می بارد. نویسنده را می بینیم که با تفنگی در دست و نقابی به چهره به زحمت از دره پایین می رود  و از دید ما خارج می شود.

پیرمرد شکارچی به او تا وقتی از نظرش ناپدید می شود می نگرد.

 

۳۶- خارجی، کوهستان، جای دیگر

دوربین به سه قبری که پیرمرد آنها را کنده بود نزدیک می شود. آب باران مقداری در قبرها جمع شده . به قبر کنار درخت خشک شده که می رسیم پیرمرد قبرکن در آن به حالت دراز کش افتاده و چشمان باز او جایی از آسمان را بدون پلک زدن یا حرکتی، می نگرد. باران لباسهایش را خیسانده و صورتش انگار غرق در اشک است. اینطور به نظر می رسد که سالهاست مرده.

 

۳۷- خارجی، کوهستان در مه، غروب

صدای نویسنده  روی تصویر: ( کوهستان، غروب بارانی )

 

چه زود میرسی

اما

می مانی مبهوت بر درگاه

سایه ای از دور می شوی

تا با نقابی بر رخساره ای بنشینی

شاید حضور خاکستری ات را به یاد آری

پاییز را دیده ای و نمی گذری

حتی دستی از دور با تو نمانده

ایستگاه دیگری نیست

اینجا آخر دنیاست                                                                       

و تومغبون

با یک مشت کوچک حقیقت  تنها می مانی                                         

و به اندازه ی تنهایی آسمان

برای قلبت تسلیتی می فرستی

آه

حتی نگاهی از دور

                          با تو نمانده. (۱)

 

 

۳۸- خارجی، کوهستان در مه، غروب

باران شدت گرفته است  و باد می توفد.  کوهستان در مه فرو رفته .  پیرمرد شکارچی در انتظار نویسنده به عمق دره می نگرد. ناگهان  صدای شلیک یک گلوله فضای کوه را پر می کند .فضای پوشیده در مه و باران برای چند لحظه در قاب.  کوهستان در مه با  هیبت خاص خود نظاره گر است.

 

 

۱- شعری از مجموعه ” سرم را به شب تکیه دادم ” بابک صحرانورد- انتشارات پارسی پور- تهران ۱۳۸۲

 

 

 

                                                                پایان

 

 

 

                                                             بابک صحرانورد

                                                   بانه ـ پاییز و زمستان ۸۶ و بهار ۸۷

                                                     بازنویسی – تابستان و پاییز ۸۷

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱۱ دیدگاه

  1. aftab — مرداد ۲۳, ۱۳۸۸ #

    سلام . یه جورایی به فضای کارهای فیلمسازانی چون تارکوفسکی، ÷لوس نزدیک بود . این قضیه که در مورد یک نویسنده که به سفری می رود و با ان پیرمرد ها صحبت می کند انگار سورریالیستی بود .
    خوشحال شدم .

  2. saeideh — آذر ۲۶, ۱۳۸۸ #

    سلام من در حدی نیستم که نظر بدم اما حس کردم یکم طولانی بود یه جاهایش اضافست یعنی از زیادی سکانسایی که مفهوم تکراری دارن مخاطب خسته میشه یه چیز دیگم اینکه یکم داستنی بود یه جاهایش تصویری نبود مثل اون جای که میگفتی چهره ی نویسنده ابری بود داخل سکانس سومم یه اشتباهی کردی کسی که جلوی مانیتور داره فیلمنامه می نویسه که دیگه قلم دستش نیست
    اما با همه ی اینا خیلی قلم قشنگی داری امیدوارم از پر حرفی من ناراحت نشده باشی به امید موفقیت شاد باشی

  3. saeideh — آذر ۲۸, ۱۳۸۸ #

    سلام روز بخیر ببخشید ایمیلی که برام فرستادین پاک شد اگه میشه لطف میکنید یه بار دیگه بفرستین ممنون میشم

  4. setare.h — دی ۲۶, ۱۳۸۸ #

    salam . vaght khosh …. kare besiar jazabi bood ba nazare man hich sekans v pelane hajvi nadasht

  5. peshraw — دی ۲۶, ۱۳۸۸ #

    دستت درد نکنه چیزه جالبیه موفق باشی

  6. جواد خواجوی — دی ۲۷, ۱۳۸۸ #

    اولا اینکه شما باید افتخار کنید که کسی فیلمنامه شما را بخواند و آن را بسازد.و سلام.
    سعی کنید از این نوع فیلمنامه های کش دار کمتر بنویسید و حرف خود را در چند سکانس کلیدی خلاصه کنید.
    کار شما نوعی فیلمنامه تجربی به نظر میرسد .و برای دفاع از موضوع و مفهوم آن نیاز به اطلاعات و تجربه دارید.
    موفق باشید.

  7. رضا مقدسی — بهمن ۱۵, ۱۳۸۸ #

    فیلم نامتون خیلی خوب بود.
    راستی سلام خانم حداد شما اینجا هم هستید؟؟؟

  8. شادمهر — بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ #

    سلام

    کالیبر تفنگ چند بود ؟ ( صداش خیلی بلند بود ! )

  9. setare.h — بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ #

    salam.be hameye doostan.bale harja filmname bashe manam hastam.bazam migam kare khili kh0o0obi bo0o0d.

  10. ونوس — فروردین ۳۰, ۱۳۸۹ #

    salam.khoda ghovat
    lezat bordam
    manam motaghedam dar eine zibaee bazi jomleha tasviri nabud
    sarboland bashin

  11. لیلا خلیلی خو — شهریور ۸, ۱۳۸۹ #

    عزیز گرامی سلام
    فیلم نامه ات
    جالب بود و خواندنی
    موفق باشید

دیدگاه خود را بنویسید