داستانک: یک روز سادیسمی

, , ۴ دیدگاه

 

 

 

ساعت شش صبح به نیت دانشگاه  با صدای گوش خراش ساعت شماته دار قدیمیت بلند میشی.ب لافاصله ساعت رو روی شش و ده دقیقه تنظیم می کنی. به دوست دخترت که قطعا خوابه ۳ تا میس کال پشت هم میندازی. دست و صورتتو میشوری و یه چیزی شبیه صبحونه آماده می کنی. صدای گوش خراش ساعت بلند میشه و تو در مشغول خوردن میشی. لباس هاتو میپوشی و میزنی بیرون. حدس میزنی چیزی رو جا گذاشتی! برمیگردی و نزدیک پنج دقیقه دستتو میذاری روی زنگ در تا باز کنن. متوجه میشی حدست اشتباه بوده! از سر خیابون سوار تاکسی میشی. راننده پشت سر سه نفر قبلی سر ِ پول خورد غرغر میکنه.موقع پیاده شدن کل جیباتو میگردی و یه پنج هزار تومنی میدی به راننده. سوار سرویس دانشگاه میشی. صندلیتو تا آخرین حد ممکن خم میکنی و تو بیشتر طول مسیر به صندلی جلوییت تکیه میدی. یک دقیقه مونده به مقصد صندلی رو بصورت نرمال در میاری. موقع پیاده شدن فقط به شاگرد راننده میگی “خسته نباشید”. جلوی در دانشگاه درست رو به روی حراست یه نخ سیگار میکشی. وارد کلاس میشی و برای هفت نفر تو ردیف اول جا میگیری.ا ز دوستان به اضافه ی هر قیافه ای که خوشت اومد دعوت میکنی اونجا بشینن. هنگام ورود استاد به ردیف آخر نقل مکان میکنی.جزوه ی خانمی که جلوت نشته رو میگیری و با نگاه منزجر کننده ای به بغل دستیت نشون میدی و بعد برش میگردونی. از استاد اجازه ی خروج میگیری اما از جات تکون نمیخوری. وقتی استاد میگه “همه دقت کنن” بلند میشی و از کلاس خارج میشی. تایم ناهار سر میز سلف حالت اسهال استفراغ دیشبتو با تمام جزئیات برای بچه ها توضیح میدی. موقع خروج از دانشگاه از همون حراست صبحی میپرسی “سیگار داری”؟ داخل سرویس زانو هاتو به صندلی جلویی تکیه میدی و می خوابی. در حین خواب مدام به سمت بغل دستیت خم میشی طوری که موهات داخل چشمش بره.یه تاکسی میگیری تا سری به شرکت بزنی. داخل تاکسی با راننده بحث سیاسی-اجتماعی رو شروع میکنی اما وقتی  نوبت حرف های راننده میشه با موبایلت به دوست دخترت زنگ میزنی و بابت صبح معذرت میخوای. زنگ در شرکت رو میزنی و میگی پیک هستی و چک برگشتی آوردی. هنگام پیاده شدن از آسانسور دکمه ی همه ی طبقات رو فشار میدی.وارد شرکت میشی و در پاسخ سوال همکارا میگی که پیک رو دم در دیدی و اشتباهی آومده بود. روی یه طرح فرس ماژور که مدیر عامل براش له له میزنه کار میکنی. از آبدارچی تقاضای چایی میکنی  و وقتی میاره میگی میل نداری. در جواب یکی از همکارات بابت نظر خواهی میگی خیلی از فلان کارت بهتر شده.ب عدا معلوم میشه اون کار برای همکار بغل دستیت بوده. وقتی آبدارچی داره میره خونش ازش میخوای یه چایی داغ برات بیاره. موقع رفتن سیستم رو خاموش میکنی و با حالت دپرس و گرفته ای میگی “ای وای…یادم رفت سیوش کنم ” و تو چشم مدیر عامل زل می زنی. از شرکت میزنی بیرون. موقع خروج از آسانسور درو تا آخرین جای ممکن باز میکنی تا دیگه بسته نشه. برای رفتن به خونه سوار اتوبوس میشی. از یه پیرمرد مهربون تقاضای بلیت میکنی و یه هزار تومنی بهش میدی. اصرار میکنی که حتما باید بیست تومن پول بلیطو بگیره. وارد خونه میشی و به شدت اظهار گرسنگی میکنی. سر سفره یادت میفته که بیرون شام خوردی. از تلفن خونه زنگ میزنی به دوست دخترت و بهش میگی به موبلیلت زنگ بزنه. نزدیک یک ساعت حرف میزنین و وسطش دو سه بار پشت کال ویتینگ نگهش میداری.اه ه ه ه ه …حوصلم سر رفت! قبل از خواب با داد و هوار مادرتو صدا میکنی و وقتی اومد بهش میگی “شب به خیر”.میخوابی . نصفه شب یادت میفته که زنگ ساعتو تنظیم نکردی. اول نزدیک پنج دقیقه زنگ گوش خراش ساعتو تست میکنی و بعد روی شش تنظیم میکنی و میخوابی.

 

 

 

۴ دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی

    ۰۵/۲۰/۱۳۸۸, ۱۰:۵۱ ق.ظ

    از داستان خوشم اومد. اما یه نکته ای که به نظرم می رسه اینه که تو اون یکی داستانی هم که ازتون شنیده بودم، راوی همین بود. و خوب لحن این راوی خیلی شبیه به لحن خودتونه. فکر می کنم برای این که کارتون کم کم تکراری نشه بهتره یه راوی خیلی متفاوت از اطرافیانتون ترجیحا انتخاب کنین.
    به هر حال هم از این داستان و مخصوصا از اون یکی داستان جوجه ها بسیار لذت بردم.

    پاسخ دادن
  2. بهار

    ۰۹/۱۰/۱۳۸۸, ۰۱:۳۳ ب.ظ

    دقیقاً سادیسمی
    فقط یادت رفت صبح مامانتو از خواب بیدار کنی که دنبال جورابت بگرده…*…
    اینم جواب میده
    امتحان کن

    پاسخ دادن
  3. مریم

    ۰۳/۰۹/۱۳۸۹, ۱۲:۳۸ ب.ظ

    سلام عزیز
    مرسی،نوشته ی خوبی بود، از خوندنش لذت بردم اما انتظارات من را براورده نکرد.
    مثل خوندن برگی از دفتر خاطرات یک نفر بود که خوب می نویسه اما برای داستان شدن کمی ناقص بود.
    موفق باشی.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد