عرفان و سهراب سپهری

, , ۱۰ دیدگاه

 

 

 

 

ماکس هورکهایمر یکی از اعضای بلند پایه مکتب فرانکفورت آلمان معتقد بود که درعصری که سخن از حذف فردیت ها ست باید به ارزش فردیت ایمان داشته باشیم. او خود را با چیزی که آن را ” گرایش به سمت جهانی عقلانی شده، خودکار و کاملاً اداره شده” می نامید در تعارض می دید. عقیده داشت درعصری که تمایل به حذف استقلال فرد وجود دارد جز تمایلات مذهبی، هیچ امیدی برای آزادی ولو محدود وجود ندارد. ۱

این نوع تفکرغربی همزاد خاصی در ایران و در آثار یکی از شاعران معاصر ما به نام سهراب سپهری دارد وهدف این مقاله نیز نگاه اسطوره ای سهراب سپهری به انسان و هستی و برخورد و تلاقی اندیشه ی شعری سهراب با عارفان شرقی چون لائوتسه و بودا است. گفته شده که شعرهای سهراب بشدت متأثر از افکارعارف هندی کریشنا مورتی ست. اما در واقع خود کریشنا مورتی نیز اساس اندیشه هایش را از فلسفه ی این دو عارف کسب کرده است. بدین ترتیب افکار مورتی نیز شرحی امروزی و مدرن از اندیشه های این دواستاد است .

سپهری در فصلی از زندگی خود به واسطه ی نقاشی سفری به ژاپن کرده است و قطعاً در آن دیار بوده که با اندیشه های چین و هند باستان و متفکران آن سرزمین آشنا شده است.

 

لائوتسه، بودا و سپهری

 

مروری دقیق در شعرهای سهراب نشان می دهد که نوع جهان بینی یا هستی شناسی او( نحوه نگرش شاعر به هستی و پدیده های آن) ازچه جایگاهی برخوردار است و تلاقی آنها با اندیشه ها و دغدغه های کدامین متفکران همسو ست.

اگر بخواهیم مضمون کلی آثار او بخصوص در چهار مجموعه آخر را به شکل یک روایت ساده داستانی بدون تعلیق بنویسیم این متن به دست می آید:

قهرمان شعرهای سپهری سالکی ست در جاده معرفت به قصد دریافت همه ی چیزها که درقلب هستی و انسان در جریان است و سلوک او نیزدر پی معنا دادن از طریق کشف و شهود ضمیرش معنا می یابد. او رونده ای ست که طی طریق کرده و زمان ها را در نوردیده است، اگر چه ازگذشته بریده و سودای آینده را نیز ندارد در زمان اکنون به سر برده و شارح بودن خود است. نگاه او به بیرون و درون، نگاهی در لحظه و خالی از واسطه است:

سفر مرا به زمین های استوایی برد/ و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند/ چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت. ۲

 

و در این سفر خواهد آموخت که :

و من مفسر گنجشک های دره گنگم؟ / و گوشواره عرفان نشان تبت را/ ولی مکالمه، یک روز، محو خواهد شد / و شاهراه هوا را / شکوه شاه پرک های انتشارحواس/ سپید خواهد کرد. ۳

 

این منش و سلوک در واقع به کهن ترین تفکر مشرق زمین یعنی تفکر تائو در نوشته های استاد کهنسال چینی یعنی لائوتسه باز می گردد. لائوتسه اساساً مرد انتقاد بود. حرفهای پوچ و عقیده های بی مغز و بی معنی را با قضاوتی سخت و تند نابود می کرد. از تمدن عهد خود بیزار بود و خود را به آغوش آسایش بخش عرفان، تصوف و تفکر باطنی انداخته بود. تعلیمات او به نوعی شکاکی و بدبینی نیز منجر شد که ندای بازگشت به طبیعت را درمی داد و همچون ژان ژاک روسو می خواست انسان را دوباره به دنیای جنگل برگرداند.

 

لائوتسه فلسفه ی تائو(طریقت) را بنیاد نهاد وهمه ی آثار مکتوب را رد کرد و معتقد بود دانش فضیلت نیست ، زیرا برخی از شرورترین افراد جهان مردم تحصیل و دانشمند بوده اند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌( یاد آور این شعر حافظ: تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست ) او معتقد بود به کار بستن تائو برای روشن فکر شدن نیست، بلکه برای ساده ماندن است. ۴

در چین توجه به انسان جلب نظر می کند و به همین دلیل فکر چینی کاملاً به طرف اخلاق و جلوه ی خارجی و عینی اشیاء متوجه می شود. تعلیم لائوتسه هدف حکمت و فلسفه را نیل به زندگی معقول می شمرد و نیل به این مقصود را موقوف به درک مفهوم تائو می پنداشت. این تائو که او آن را “نظم کل” یا “نظام عالم” تلقی می کرد ظاهراً قبل از لائوتسه هم درحکمت چینی شناخته شده بود ولی او اولین کسی بود که آن را مبنای یک تعلیم اخلاقی منظم ساخت و نوعی اخلاق رواقی از آن به وجود آورد که توانست صلح و آرامش را در بین انسان ها تضمین کند.۵

 

لائوتسه استدلال می کند که انسان شرطی شده است و معتقد است خود یک پدیده بیگانه درذهن است. باید دست از تعبیر و تفسیر برداریم. باید در خویش تأمل کرد. این رقابت و مقایسه است که زندگی انسان را تباه می کند .

آیا می توانید دیگران را دوست بدارید/ آیا می توانید از ذهن خود دست بکشید؟/ وقتی مردم برخی چیزها را زیبا می دانند / چیزهای دیگر زشت می شوند. / وقتی مردم برخی چیزها را خوب می دانند / چیزهاتی دیگر بد می شوند / سخت و ساده یکدیگر را پشتیبانند ۶

دهانت را ببند،/ حواست را نادیده بگیر،/ زندگی ات را فراموش کن،/ گره هایت را باز کن، / نگاهت را نرم و لطیف کن، / و گرد و خاکت را بتکان؛/ این هویت اصلی توست./ چون تائو باش ۷

و در نمونه ای دیگر:

تائو همیشه در آرامش است / بدون رغابت غلبه می کند / بدون سخن گفتن پاسخ می دهد / تائو مرکز هستی است./ تائو گنج انسان نیک است/ و پناه انسان بد ۸

 

و سهراب در تاکید گفتار او مبنی بر اینکه نباید بین نگرنده و نگریسته چیزی واسطه باشد واز ذهنیت سازی دست بکشیم، می گوید:

پرده را برداریم:/ بگذاریم که احساس هوایی بخورد./ بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند./ بگذاریم غریزه پی بازی برود./ کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. ۹

 

شعرهای مسافر، صدای پای آب و حجم سبز در واقع شرح کشاف و استعاری کتاب لاتوتسه به نام تائو ت چنگ می باشد که شاید یکی از اولین کتاب هایی باشد که اندیشه هایش را به شکل و سیاق شعربیان کرده است.

شاعرعارف ما از شهر واز قیل و قال دنیای درهم و برهم بیزار است و خودرا به آغوش پاک و بی آلایش طبیعت و روستا در افکنده تا جانش را مهیای دریافت های نورانی الوهی کند.

 

می خواهد نگاهی باشد مابین خود و طبیعت به عنوان مظهر و مخلوق ذات برتر و هیچ واسطه ای را بر نمی تابد. در فلسفه ذن بودا نیز سالک می آموزد که به پدیده ها بدون واسطه و آموزش های قبلی بنگرد چرا که همین واسطه ها او را از دریافت های خالص و ناب دور می سازد.

مولفه هایی چون آب، روشنایی، گل سرخ، رفتن و بودن، برگ درختان، .. همه برگرفته از قاموس تفکر لائو تسه و بودا می باشد که سهراب با نگاهی آشنایی زدایانه وعمقی استعاری به آنها طراوتی دیگر بخشیده است.

 

پیرو آئین بودا، زندگی را ” شدن” پویا می بیند و نه ” بودن” ساکن و راکد. همه ی پدیده های جهان را فانی و دستخوش دگرگونی دایم می یابد . همه چیزها یا در حال به وجود آمدن و تولد هستند و یا در حال تخریب و انهدام و مرگ. بر طبق این آئین، دلبستگی به هر چیز ناپایدار، مولد رنج است. اما می توان رنج را باز داشت. روش بازداشتن رنج از طریق پیروی از اصول هشتگانه است.

 

پس یک بودایی با توان عملکرد کامل یک انسان اخلاقی، هشیار، هماره در کسب دانش کوشا و از بند طلب و آرزو آزاد است . پیروان بودا بیش از آنکه تحت تأثیر عواطف خود باشند، به دنبال درک و مفهوم همه چیزند. آئین بودا طریقی تنهاست که به شدت انفرادی است و در جهت درونی هدایت می شود. آئینی است که “خود” سندیت و درستی را تصدیق می کند و نیازی به اعتبار دیگری ندارد. ۱۰

 

من به مهمانی دنیا رفتم:/ من به دشت اندوه، / من به باغ عرفان،/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم./ رفتم از پله مذهب بالا/ تا ته کوچه شک / من به دیدار کسی رفتم درآن سرعشق ۱۱

 

در مکاتب دراویش کردستان چنین موضوعی نیز صدق می کند. دراویش مکتب قادریه که سلسه آنها به عبدالقادر جیلانی یا گیلانی می رسد اساس اعتقادشان بر مستی روح و نشئه الهی و شادی، جنبش و رقص است. درویش یا سالک با این شیوه در صدد دریافت جرعه ای از نور معرفت است. اما دراویش مکتب نقشبندیه بر خلاف انها معتقدند سالک باید چشم جان خود را بر تمامی این مسائل بسته نگه دارد و تماماً به ریاضت نفس، قبض، انزوا، دوری و کناره گیری از مردم مشغول باشد تا از چشمه ی الهی فیضی به او برسد.

از نظر سهراب همه چیز خلق شده با هدف خاصی و همه باید خوب و انسان باشند. شعر سپهری در زمانه ی کشتن فردیت ها و جنگ و خونریزی شعری آرامش بخش است. و به اعتقاد دشمنانش شعری عوامانه شعر و البته فریب کارانه چرا که چشم خود را به روی بی عدالتی ها بسته و می گوید همه خوبند. شما اشتباه فکر می کنید. ” چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.” ۱۲

 

اندیشه اسطوره ای

 

انسان پیش از مدرنیته بطور غالب شیوه ” اندیشیدن اسطوره ای” داشت.

کاسیرر آن را” اندیشه اسطوره ای mythical thinking” خواند. که در نظریه او شکلی از اندیشه بود و به این ترتیب دو”جهان بینی” شکل گرفت که یکی بر”جهان بینی اسطوره ای” و دیگری بر”جهان بینی تجربی – علمی” استوار می شد. اولی اندیشه ای افسانه ای و رویایی یا گمان پردازانه و تصوری بود که شاید بیشتر از ذهنیت خرد گریز انسان بر می خواست و دومی اندیشه ای مبتنی بر واقعیت عینی و ملموس، تجربه پذیر و قابل سنجش و تکرار به شمار می آید. ۱۳

نگاه کلی و اسطوره ای او به انسان این است که او به انسان خوب جهانی بدون توجه به نیازهای روانشناختی و اجتماعی نظردارد، همچون سقراط که در پی ساختن انسان تئوری زده بود که نیچه بر این کار سقراط رخنه گرفت. نگاه سهراب در کل به انسان یک نگاه خاص در یک دوره زمانی خاص نیست. او به انسان در کل تاریخ بشریت می نگرد. انسان اسطوره ای روئین تن .

 

شعربلند صدای پای آب، و شعرهای کوتاه پشت دریاها، واحه ای در لحظه، نشانی، پیغام ماهی ها، آب و تعدادی دیگر ازمجموعه شعرحجم سبز و مسافر سرشار از حس اندیشه ی اسطوره ای است:

 

قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب / دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق / قهرمانان را بیدار کند. / قایق از تور تهی / و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند ۱۴

 

اگر شعری از اورا بخوانید، متوجه می شوید که هرکلمه یا واژه به دقت درکنارکلمه ی دیگر گذاشته شده تا منظور شاعر را به ما بفهماند. نگاه سپهری به مقوله ی شعر قطعاً با نگاه شاعری چون شاملو بسیار متفاوت است. سپهری شاعر را فرزانه و خردمندی می داند که باید زشتی ها و پلشتی های واقعیت این دنیا را زیبا نشان دهد. برداشت شاملو از انسان، انسان اجتماعی است که با هیچ حکومت و نهاد قدرتی سر سازش ندارد. انسانی که بیشتر از آنکه به خود متعهد باشد به ملت و جامعه اش تعهد دارد و در این رهگذر از مرگ و سفر و غربت لب به شکوه می گشاید.

 

اما سپهری انگار در هوایی دیگر سیر می کند:

هر کجا هستم، باشم / آسمان مال من است./ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است./ چه اهمیت دارد/ گاه اگر می رویند/ قارچ های غربت؟ ۱۵

 

شعر سهراب واقعیت را به همان شکلی که هست، وا می گذارد، بی آنکه چون روشنفکری دگراندیش آن را به بوته نقد بکشاند؛ چراکه هیچ چیز نازیبایی در آن نمی بیند، چرا که بر اساس اصول انسانی و اخلاقی او این انسان است که باید شعور الوهی خود را با طبیعت یکسان کند و خود را درگیر مسایلی دون و پست همچون برقراری عدالت اجتماعی، سیاست و مفاهیمی از این قبیل نکند. این گونه زیستن خواهی نخواهی در قدم اول دل گسستن و طلب چیزی نکردن را به ذهن متبادر می کند. در این زمانه پر تلاطم که شعر از رنج انسان می گوید، شاعر در ذات خود یک آنارشیست است که سعی در بازنمایی همه ی آن چیزهایی ست که تا به حال دیگران از آن دم نزده اند اما با زبان خاص خود که مختص دوره زمانی هم باشد.

شعر او صمیمی ست. این درست است اما شعر سهراب در فرم یک نقیضه می سازد چرا که اگر ما بندی از یکی از شعرهای مجموعه حجم سبز یا شعر مسافر را برداشته و به صدای پای آب بچسبانیم باز همین حس در شعر می تراود و اصولا نوع شعر سهراب و تفاوتش با دیگران هم این می باشد.

 

کلام واپسین

 

شعرسپهری نوعی واپس گرایی و حسرت به آرامش های از دست رفته را درمخاطبان خاص خود بیدار می کند که ریشه در شکست های فلسفی و اجتماعی دارد. جامعه ای که یک دوره اضمحلال وعقب ماندگی فرهنگی را آزموده، اکنون برای تسلی چنین شکست ها یی رو به سوی شعرهای او، روانشناسی فردی، آثار و نوشته های عرفای معاصرچون اشو و کریشنا مورتی و حتی روانکاوی اریک فروم و کارل هورنای می آورد و سعی دارد این تجربیات تلخ را در پس این گونه آثار پنهان کند.

در حقیقت گرایش به عرفان درعصرمدرنیسم به نوعی بازتاب وضع و موقعیت انسان معاصر است . انسانی که تمام زندگی خود را آنچنان صرف صدای درون می کند که دیگر فریاد بیرون را نمی شنود. گریز به خیال، عشق، رفتن و مهاجرت کردن از نوع انفسی، از مولفه های شعر سهراب به شمار می روند .

شعر سپهری بخصوص بعد از انقلاب ایران وارد قشر گسترده تری از شعرخوانان شد. تسلی بخش برخی از افرادی که در طلب آرامش و سکون درونی، ازهیاهوی انقلاب، گریزی همیشگی به شعرهای او می زدند و درد تنهایی و غربت خود را با خواندن ” صدای پای آب” و”حجم سبز” او تسکین می دادند.

واقعیت این است که حرف زدن در مورد شعر سهراب بسیار ساده تر از شعر فروغ و نیما و شاملو ست.

فرهنگ وا‍ژگان شعرسپهری از آسمان به زمین افتاده و سپهری پیش از آنکه این واژه ها در کوچه ها و خیابان های ماتم زده و تاریک روشن بریزند و رنگ تعهد اجتماعی به خود بگیرند، آنها را درسبد واژه های خود ریخته، رنگ عرفان و اخلاق مدرن به آنها زده، صیقلی نو داده و با ذهن شفاف خود آمیخته و آنگاه به تابلوهایی به اشکال مجرد در آورده است. سپهری در دهه ۳۰ و ۴۰ که اوج خفقان های سیاسی و اجتماعی بود و هنرمندان با زبان استعاره درآن روزگار یاس،‌ لولی وشانه سرود غم انسان سر می دادند و جوی های خون از دشنه ی جلادان راه افتاده بود، حدیث شقایق و زندگی و صلح سر می داد. انگار ” مردی که در غبار گم شد” ۱۶ را ندیده بود و”در گلستانه”۱۷ چیزی جز زمین نشئه شده از برکات الوهی را نمی دید.

 

 

 

تهران- پاییز و زمستان ۱۳۷۵

بازنویسی نهایی و ویرایش: فروردین ۱۳۸۸

 

پانوشت ها:

۱- مقدادی، بهرام:” فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی”، انتشارات فکر روز ، تهران ۱۳۷۸

۲- سپهری، سهراب:”شعر مسافر “، هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰

۳- همان

۴- صحرانورد، بابک:”حکمت شرق؛ با نگاهی به فلسفه چین و هند باستان، بابک صحرانورد، سایت اینک فلسفه، فروردین۱۳۸۸

۵- همان

۶-لائوتسه:” تا ئوت چنگ”، ترجمه ی فرشید قهرمانی، انتشارت مثلث، تهران ۱۳۸۴

۷- همان

۸- همان

۹ – سپهری، سهراب:” شعر بلند صدای پای آب” هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰

۱۰- مینگ، دووی، استریک من، مایکل، رینولز، فرانک:” کنفوسیوس ، دائو و بودا”، ترجمه غلامرضا شیخ زین الدین، نشرمروارید، ۱۳۸۴

۱۱ – سپهری، سهراب:” شعر بلند صدای پای آب ” هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰

۱۲- همان

۱۳- کاسیرر، ارنست:” فلسفه صورت های زبان”، ‌ترجمه یدالله موقن، انتشارات هرمس، تهران ۱۳۷۸

۱۴- سپهری، سهراب:” شعر پشت دریاها”، مجموعه شعر حجم سبز، انتشارات کتابخانه طهوری ، تهران ۱۳۷۰

۱۵- سپهری، سهراب:” شعر بلند صدای پای آب ” هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰

۱۶- نام مجموعه شعری از نصرت رحمانی که دردهه سی و در اوج خفقان ها بر سر زبان ها بود.

۱۷- نام شعری از سهراب سپهری از مجموعه “حجم سبز”، هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰

 

 

 

۱۰ دیدگاه

  1. گوران شعبانی

    ۰۵/۱۴/۱۳۸۸, ۰۸:۳۳ ب.ظ

    سلام . خسته نباشید . مقاله را خواندم . راستش با بار اول چیز خاصی نفهمیدم . یه چیزهایی داره که برای من سنگینه . با بار اول نشد . دوباره دقیق تر می خوانم . اما حداقل چیزهای تازه ای درش بود که برام تازگی داشت . خیلی رو راست و بدون سمت و سو گفته شده . بخصوص اون قسمت دوم و سوم که جالب تر بود .

    امیدوارم همیشه برقرار باشید .
    گوران از کرمانشاهان

    پاسخ دادن
  2. افشین حسین زاده

    ۰۹/۰۱/۱۳۸۹, ۰۶:۱۱ ق.ظ

    من زیاد مطالعه نکرده ام ولی نقاشی می کشم بی هیچ ادعایی . باید بگم بیش از هر چیزی نیازمند تنهایی هستم ، تنهایی که با خودم یکی بشم . مهار کردن خود برام سخته و تا به حال از پس خودم بر نیومدم . به نظر من زندگی شهری پر از دالانه ، دالان های تو در تو ، و از هر دالانی که میگذری دالان دیگه ای برات باز می شه . ما نیازمندم تنفسیم .وقتی موقع نقاشی کشیدن به مخاطب ، به نقد وودیگری فکر می کنم از خودم متنفر می شم وبه نوعی دیگه رها نیستم . به همین دلیل فکر می کنم من با خودم فاصله ی زیادی دارم ونمی دونم کجای خودم هستم . تو نقاشی هام به دنبال یه جای بکر می گردم چون یه آدم وحشی هستم در واقع یه نقاش چموش .همه ی آدم ها وحشی هستند ولی نمی دونند چطور باید خودشونو پرت کنند و من هم در واقع و من هم در واقع به دنبال یه قله هستم برای پریدن ورها شدن .
    تصورم اینه که وقتی به قله خودت می رسی ، به وسال نزدیک می شی یعنی همون ناکجا آباد درونت و اونجا تویی و اعتقاداتت و همه ی اون چیزی که می تونی باشی . نمی تونم خوب بیان کنم ، ولی می دونم سپهری رسید ، جایی که پرواز کرد جایی که دیگه ذهن نبود ، لبه پرتگاه اون چیزی رو که باید میدید ، دید . اون جا تو وجود داری ،بین شاخه ها پرواز می کنی میری بالا میای پایین ، از هر زاویه ای که بخواهی حقیقت رو می بینی و دیگه فکر نمی کنی ، آزادی و آزاده ای .به اینها فکر می کنم دیگه .
    بزرگترین ترسم اینه که یه روز تشنه نباشم و اون موقع خیلی تلخ وزشته .
    شایدم ادا در میارم ولی این لحظه اینطوری ام .
    آخر حرفام اینو بگم وزحمتو کم کنم آدمها خودشون پیچیدن و تو در تو ، حالا ببینید بین همدیگه جه بلایی سرشون میاد . آدم خودشو نمی تونه پیدا کنه ،و قتی وسطه چهره های دیگه می افته چطور چهره ی خودشو پیدا می کنه. مطمئنم که می تونه فقط کارش سخت تر میشه .الان اینو فقط می تونستم بنویسم
    حالا کو تا دیدگاه ، هنوز به قله نرسیدم . تازه اگر برسم وقتی برای این وراجی ها ندارم .
    ممنوم از کادری که بهم دادید .

    پاسخ دادن
  3. افشین حسین زاده

    ۰۹/۰۱/۱۳۸۹, ۰۶:۱۴ ق.ظ

    من زیاد مطالعه نکرده ام ولی نقاشی می کشم بی هیچ ادعایی . باید بگم بیش از هر چیزی نیازمند تنهایی هستم ، تنهایی که با خودم یکی بشم . مهار کردن خود برام سخته و تا به حال از پس خودم بر نیومدم . به نظر من زندگی شهری پر از دالانه ، دالان های تو در تو ، و از هر دالانی که میگذری دالان دیگه ای برات باز می شه . ما نیازمنده تنفسیم .وقتی موقع نقاشی کشیدن به مخاطب ، به نقد وودیگری فکر می کنم از خودم متنفر می شم وبه نوعی دیگه رها نیستم . به همین دلیل فکر می کنم من با خودم فاصله ی زیادی دارم ونمی دونم کجای خودم هستم . تو نقاشی هام به دنبال یه جای بکر می گردم چون یه آدم وحشی هستم در واقع یه نقاش چموش .همه ی آدم ها وحشی هستند ولی نمی دونند چطور باید خودشونو پرت کنند و من هم در واقع و من هم در واقع به دنبال یه قله هستم برای پریدن ورها شدن .
    تصورم اینه که وقتی به قله خودت می رسی ، به وسال نزدیک می شی یعنی همون ناکجا آباد درونت و اونجا تویی و اعتقاداتت و همه ی اون چیزی که می تونی باشی . نمی تونم خوب بیان کنم ، ولی می دونم سپهری رسید ، جایی که پرواز کرد جایی که دیگه ذهن نبود ، لبه پرتگاه اون چیزی رو که باید میدید ، دید . اون جا تو وجود داری ،بین شاخه ها پرواز می کنی میری بالا میای پایین ، از هر زاویه ای که بخواهی حقیقت رو می بینی و دیگه فکر نمی کنی ، آزادی و آزاده ای .به اینها فکر می کنم دیگه .
    بزرگترین ترسم اینه که یه روز تشنه نباشم و اون موقع خیلی تلخ وزشته .
    شایدم ادا در میارم ولی این لحظه اینطوری ام .
    آخر حرفام اینو بگم وزحمتو کم کنم آدمها خودشون پیچیدن و تو در تو ، حالا ببینید بین همدیگه جه بلایی سرشون میاد . آدم خودشو نمی تونه پیدا کنه ،و قتی وسطه چهره های دیگه می افته چطور چهره ی خودشو پیدا می کنه. مطمئنم که می تونه فقط کارش سخت تر میشه .الان اینو فقط می تونستم بنویسم
    حالا کو تا دیدگاه ، هنوز به قله نرسیدم . تازه اگر برسم وقتی برای این وراجی ها ندارم .
    ممنوم از کادری که بهم دادید .

    پاسخ دادن
  4. ملیکا

    ۰۱/۰۵/۱۳۹۱, ۰۶:۱۴ ق.ظ

    به نظرمن خیلی جالب بود…درکل من از سپهری وسبکش خوشم میاد…حالاچه مقاله باشه..چه شعر…البته جداازاینکه خیلی چیزهاتوی یک مطلب وجود داره که فقط نویسنده یاهمون خودشاعر میدونسته ودرک کرده….پس نیازی نیست وقتی متوجه چیزی نشدی یک ساعت مغزبسوزونی……اگرم خیلی مشتاق باشی میتونی راجبش تحقیق کنی……….

    پاسخ دادن
  5. صباح

    ۰۷/۱۹/۱۳۹۵, ۱۱:۲۳ ق.ظ

    سلام من دانشجوی ارشد هستم .موضوع پایان نامم در مورد مرگ اندیشی در اشعارمولانا . خیام .سپهری . شاملو هست کسی میتونه بهم کمک کنه.ممنون میشم

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد