سیمرغ بلورین

, , ارسال دیدگاه

 عکس از رضا کاظمی

آب دهانش خشک شده بود. انگار داشتند توی سرش خاک برداری می کردند!  چند دقیقه دیگر قرار بود اسم برنده ی سیمرغ بلورین بهترین فیلم نامه از بلندگو پاشیده شود. در محیط عرق کرده ی تالار . یاد شبی افتاد که تصمیم گرفت سناریست شود.همان موقع که عمو جواد با هیبت هیچکاکی اش مثل آدمهایی که قصد جنایتی آرام دارند با سینی چای به سمت میزشان خیز برداشت ( مثل عکس معروف کری گرانت با آن لیوان شیر توی راه پله ها توی یکی از فیلمهای هیچکاک که یادم نیست چون من آن قدرها هم که فکر کنید دانای کل نیستم!!!).

 

چقدر باعث خنده ی جمع شده بود. – < فکر کن… مهندس عمران قرار است فیلمنامه نویس شود>…. _ <لابد می خوای فیلمنامه ای درباره انواع بتن بنویسی> _< وحید جون مواظب باش سناریوهات بتونن تنش فشاری ممیزی رو تحمل کنن!> _<طراحی_ محاسبه _ و اجرای فیلمنامه پذیرفته می شود…… دفتر مهندسی سینمایی وحید فوقش لیسانس عمران و شهرسازی!>. و او با فشاری روی زیر سیگاری، سیگارش را خاموش کرد و بدون توجه به ریشخندها به جمع آوری و دسته بندی واژه ها از فضای دود گرفته ی اطراف سرگرم شد.

روزهای متمادی ، آفتاب چراغ مطالعه نیمه شبهایش را به صبحهای چای شیرین و نان داغ پیوند می زد.می نوشت….پرینت می گرفت….پاره می کرد…. محاسبه می کرد….سیگار می کشید…. مثل قند،توی لیوان چای فراموش شده اش حل می شد.

چند ماه گذشت…. سناریو را که نوشت باورش نمی شد خانم کارگردان جوانی حاضر به ساختنش شود. آن هم با قیمتی رویایی. ولی بعد باورش شد…

حالا نشسته بود کنار آن همه آدم که از لای روزنامه جسته بودند بیرون. یک عالمه پوستر کنارش نشسته بودند و مثل آدمهای معمولی نفس می کشیدند و پچ پچ می کردند.

_ < سیمرغ بلورین بهترین فیلم نامه نویسی تقدیم می شود به آقای ….> اسمش که از بلندگو پخش شد و افتاد پایین، کارگردان با آرنج زد به پهلویش… درست چند میلیمتری کلیه اش . این کار خطرناکی بود چون با استرسی که او داشت و لازم المستراح بودنش در این شرایط ، هر ضربه ای به سیستم ادراری می توانست فاجعه آفرین باشد. تنشی افتاد به دو طرف شقیقه هایش. بلند شد . پاهایش انسجام لازم را برای تحمل وزن اندامش را نداشتند و می خواستند فرو بریزند.گرانیگاهش جا به جا شده بود.چند دقیقه ی از صندلی تا  گذشتن از میان آدمها تا بالای سن تا گرفتن جایزه برگشتن و نشستن روی صندلی کنار خانم کارگردان را در فراموشی ای داغ گذراند. زلزله ی توی سزش که آرام گرفت تازه فهمید باید خوشحال باشد.

_ حالا می خوای چیکار کنی؟

 

_شاید فیلم نامه ی اروتیک بنویسم!!

 

_مسخره! جدی پرسیدم…. چه حسی داری…درست همین جا… همین لحظه…؟

 

_هیچی……حالا با این سیمرغ جای زیر سیگاریم رو میز تنگتر می شه

 

_ با پول قراردادت چیکار کردی؟

 

_زدم به زخم زندگی….دل…

مراسم با تمام تبریکها و تشویقهای دور و نزدیک که روی صورتش می ریخت تمام شد.از سالن که زدند بیرون کارگردان گفت:بیا با ماشین من بریم. شاید تا سال دیگه مجبور بشی به خاطر نداشتن جای زیر سیگاری رو میز کلا ترکش کنی.

_نه، با وسیله ی خودم میرم

اول اطرافش را خوب بررسی کرد بعد با کارگردان دست داد و خداحافظی کرد! و  به سمت پیاده رو رفت. درست روبروی تابلوها و کاغذ پاره های جشنواره ، سوار بیل مکانیکی اش شد .سیگاری روشن کرد و بیل را راه انداخت!

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد