یادداشتی بر چند فیلم جشنواره بیست و ششم فجر

, , ارسال دیدگاه

کنعان: مهمترین نقطه قوت کنعان فیلمنامه آن است.همکاری فرهادی و کارگردان به عنوان فیلمنامه نویس، ریزه کاریهای قابل توجهی به فیلم داده است.ساختار فیلمنامه بسیار حساب شده است . همچون چهار شنبه سوری که کوچکترین اجزاء روایت در آن  با علت و دارای کارکردهای آینده نگرانه بودند.همین جا حرف آخرم را اول بزنم که از چهارشنبه سوری خوشم نیامده بود و از کنعان خوشم آمد . چهارشنبه سوری روایتی کلاسیک با فرم برش مقطعی شبه مدرن بود ولی کنعان یکسره روایتی مدرن است. منظورم از روایت ،شگرد روایت است و به محتوای روایت کاری ندارم.مهمترین مشکل کنعان دست بالا گرفتن تماشاگر است برخلاف بیشتر فیلمهایی که تماشاگر را دست کم می گیرند و اطلاعات زیادی و سوخته به تماشاگر می دهند و لطف همان اندک گوشه های پنهانشان را از بین میبرند.کنعان همچون کوه یخی است که بیشتر آن از نظر دور است.پس از فیلم برخی چهار انتقاد عمده به فیلم وارد می کردند .(۱)گروهی می گفتند که داستان فیلم ناقص و کم مایه است و شخصیتهایش جان ندارند و داستان به اوج تاثیر گذار نمی رسد!( منظورشان منحنی کلاسیک و سه بخشی داستان گویی  باید باشد احتمالا). (۲)گروهی  از فرهیختگان بی حوصله  از ریتم کند فیلم عاصی بودند.خوب شد آنها به تماشای فیلم راز فوق سری ژاک ریوت با زمان ۳ ساعت ننشستند یا شک ندارم از تماشای پنهان  شاهکار میشائیل هانکه هم  حالشان بد شده است.(۳)گروه سوم هم بینامتنیت کنعان و اتوبوسی به نام هوس را زیر تازیانه گرفتند و آنرا نقطه ضعف  بدیهی و غیر قابل انکار فیلم به حساب آوردند.(۴) گره گشایی فیلم را تحمیلی و معناگرا( با بار منفی اش) می دانستند.

کنعان فیلمی است مبتنی بر ادبیات. جدا از خط کمرنگ اقتباسی اش خود فیلمنامه هم نگارشی از جنس ادبیات داستانی دارد. اینجا بحث چگونه و چه اندازه با داستان هم نشین بودن ما مهم است. به سلیقه چند ده عقب مانده ما بر میگردد. داستان نویسی مدرن و پس از آن به خصوص در داستان نویسان آمریکایی همچون همینگوی، کارور، آپدایک و…و  سر آخر همین مونرو( از آمریکای شمالی) داستانهایی مبتنی بر روایت استاتیک و درنگ بر ثانیه های کند و مکرر زندگی روزانه اند. پیش و پس از داستان و لایه های درونی تر کاراکترها حایی در فرامتن و در پردازشگرهای خیال جوانه میزنند و رشد می کنند.این جور داستانها در منحنی روایتشان نقطه اپتیممی ندارند و قرار نیست به فرازهایی از اثر گذاری برسند یا حتی شخصیت ها را به سر انجامی برسانند که نبود اینها را به حکم مطلق کمبود و کاستی برانیم.این  نوع داستان نویسی ( و پیرو آن فیمنامه نویسی) در ایران چندان جای و پایی ندارد. اگر هست شاخصترینشان را در چند اثر از ابراهیم گلستان و جلال آل احمد و در داستانهای کوتاه مدرس صادقی خوانده ایم( البته دیگرانی هم تک و توک هستند).این سبک در آغاز پیدایشش از دل ترجمه ها در می آمد و  آشکارا از آن نیز تاثیر گرفته بود .بعدها هم  این رویکرد در مهمترین آثار داستانی ما شکل استقرار یافته ای نگرفت. بهترین داستانهای این سرزمین داستانهایی جزیی نگر و با تفصیل اند که هیچ گوشه ای را فرو نمیگذارند. خود گلشیری که بی شک از برترین های ادبیات داستانی ماست بر این ریز نویسی و نوشتن جزئیات و همه چیز تاکید داشت، برای ثبت کردن و رویارویی با فراموشی تاریخی. کنعان داستان چهار انسان است که همه در شرایطی ناپایدار(unstable) به سر می برند. اما در نهایت یکی از این چهار نفر است که  با وقف  و ایثار کردن خود شرایط را به کفه پایداری(Stability) می رساند. رابطه مرتضی و مینا متزلزل و در آستانه فروپاشی است.ورود آذر خواهر مینا تنش داستان را افزونتر میکند.انگار  ویویان لی از اتوبوسی به نام هوس جامپ کات زده وسط این روایت.زنی فرو ریخته و سرخورده از آرمانگرایی  و بر لبه خود ویرانگری. فرقش این است در اینجا دلبر داستان دیوی در برابر ندارد و اتفاقا فرشته ای نیلی چشم به غمخواریش می نشیند.  نمی دانم کجای این رگه دواندن یک متن در متن دیگر کاستی به شمار می آید. می گویند اگر همچون آن شخصیت وارد فیلم شده پس چرا آن کار کرد را ندارد. آن قدر فیلم کم دیده ایم -یا اگر دیده ایم فقط فیلمهای گل درشت و شاخص( و نه لزوما بی ارزش ) دیده ایم  و هرگز در پی دیدار آثار دور از هیاهوی تبلیغات کثیف کمپانی ها و دور از بوق منتقدان خارجی  نبوده ایم – که با دیدن شخصیتی مشابه فیلم الیا کازان فکر میکنیم به کشفی بزرگ نایل شده ایم و شروع به ایرادگیری میکنیم..اگر کمی بیشتر بخوانیم و ببینیم آن وقت به راحتی می توانیم برای خیلی از چیزهای دیگری هم که در فیلمها هستند ما به ازای دقیقی در سیر ادبیات و سینما بیابیم. هر آنچه باز می آفرینیم ریشه در رسوبهای مغزی و لایه های ناخود آگاهمتان دارد و چه بخواهیم و چه نخواهیم چنین لینک هایی میان متن و اثر های حتی  گاهی دور از هم وجود دارد . اگر این ریشه در تجربیات ناخودآگاه  دو خالق هم نداشته باشد می تواند ریشه در نهاد انسانی دو خالق اثر داشته باشد که هردو  در هر حال جانداری به نام انسان اند و سرشتی یکسان دارند. هرچند هرگز نه یکدیگر و نه اثری از یکدیگر را دیده باشند.

 

شخصیت علی با گوشه های پنهان و راز آمیزش عامل اصلی تغییرخط روایت و به پایداری رساندن داستان است. قانون دوم ترمودینامیک میگوید هر سیستم ناپایدار با آزاد کردن انرژی به پایداری خواهد رسید. آزاد کردن انرژی چیزی جز فروکاستن  و از دست دادن نیست و بار این رهایش انرژی را در این درام مدرن علی بر دوش می گیرد.او با هدیه کردن توجه و محبت( و نه عشق) به آذر  و همزمانی ( تقارن) این تولد دوباره آذر با نذر مینا هرچهار نفر را به ثباتی نسبی می رساند…. اجرای تکنیکی فیلم کم نقص و خوب است. ریتم کند فیلم به شدت کارآمد و انگ همین روایت است.کنعان پر از نمای نزدیک و تاکید بر چشمهاست. تیتراژ بسیار معمولی ابتدای فیلم برخلاف ظاهر ساده اش که برای رفع تکلیف به نظر می رسد کارکردی فوق العاده هوشمندانه دارد.مدت تقریبا زیادی داریم تیتراژ آغازین فیلم را با خطی زیبا در زمینه سیاه می بینیم و ناگهان در اولین نمای فیلم با چشمهای ترانه علیدوستی مواجه می شویم که دارد با نفرت به چیزی نگاه می کند و در نمای بعد می فهمیم چه چیزی را آن طوری دید می زده.این نمونه ای درخشان از آغاز هوشمندانه یک فیلم است.  همسان این نما و کاربرد چشمها در فیلم چندین بار تکرار می شود و هربار مفهومی خاص را القاء میکند . از سوی زن نفرت ، از سوی مرد حسرت و عشق ، از سوی علی ( بهرام رادان) یک دنیا سوال و خاموشی…  ریتم فیلم و تاکیدها و مکث هایش من را یاد سینمای مستقل و ارزشمند اروپا – با نمونه های پرشمار- و فیلمساز قدر نادیده ای چون جان کاساوتیس می انداخت.( همین طور شخصیت آذر که تداعی گر جنا رولندزهای چند فیلم کاساوتیس بود)از ریزه کاریهای فیلمنامه گفتم .یکی دو نمونه را مرور کنیم: جایی از اوایل فیلم مرتضی( فروتن) درباره مشکل آسانسور غر می زند. در اواخر فیلم جایی که مینا با نگرانی و دلشوره می خواهد خود را به خانه شان برساند تا مطمئن شود آذر بلایی سر خودش نیاورده همین آسانسور را می بینیم که خراب شده و مشغول تعمیرش هستند و او ناچار است تمام پله ها را بدود تا به خانه شان برسد. همین کارکرد درست دستمایه آسانسور در این سکانس پایانی تعلیق آفرین می شود و انصافا هم خوب از آب در آمده.این یعنی چینش درست و حسابی تکه های یک داستان. نمونه دیگر هم پاره شدن گوشه مانتوی مینا است که  درنهایت راه اندازنده((Trigger گره گشایی فیلم می شود و همه گوهره روایت است.( گوشه پاره پیراهن یوسف در داوری به کار می آمد. اگر از قفا دریده یوسف پاکدامن است و اگر از پیش او گناهکار است) گره گشایی فیلم با دخیل بستن همین تکه پاره را هم باید در زمانی دیگر و مفصل نوشت. کج سلیقگی است که چنین گشایش زیبا و درستی را تحمیلی و وصله ناجور و الصاقی بدانیم. بدون چنین سکانسی فیلم کنعان هیچ نبود. نطفه و هسته مرکزی روایت کنعان همین جاست. در ایثار تارکوفسکی مردی برای بازگرداندن آرامش به روزگار نذر سکوت میکند که دیگر لب به سخن نگشاید چگونه در آن فیلم بسیار ستایش شده چنین قول و قرار شیدا سرانه و خارج از عقلی مشکلی نداشت؟ چون ما کارگردان کنعان را خارج از فیلم می شناسیم و می دانیم نسبتی با امور غیر مادی ندارد؟- که البته  اینگونه هم نیست- این هم شد نقد هنر؟   باور کنید اینها یک جورهایی به تفرعن زدایی و تجربه های شخصی و معنوی آدمها بر میگردد. می گویند:  نذر که ایرادی ندارد ولی مینا مال این حرفها نیست. از کجا این را کشف کردید؟ همه سلوک و پوشش و چیدمان زندگی- با طراحی لباس و صحنه بی نظیر امیر اثباتی-  این دونفر و تکیه بر ریشه خانوادگی شان- خانواده مرتضی را ببینید- آشکارا  نوکیسه بودنشان را نشان می دهد- البته نوکیسه های تو دار- و پیشینه زندگی آنها و شیوه بزرگ شدن پر از رنج و درد مینا که در گفتگوی او و خواهرش به آن اشاره می شود انطباق کامل با  رشد و شکل گیری ذهنی اینها در طبقه ای زیر متوسط دارد. با این زیرساخت فکری چنین عملی از مینا بعید است؟همه اینها در صورتی است که شما حکم کنید نذر و قرار گذاشتنی چنین شیداگونه  ویژگی طبقاتی دارد که من هرگز به آن باور ندارم.. می گویند او دمدمی مزاج و بی وفاست. درست گفتید. فیلم غیر از این را هم نمی خواهد بگوید. او خواهرش را به شوهرش ترجیح می دهد و تنها به خاطر زنده ماندن خواهر حاضر است چنین نذری کند و بعد شوهر را باز هم تحمل کند!

نقطه ضعف کنعان بی شک موسیقی  اش است که هم حجمش زیاد است و هم ته مایه ها یا بهتر بگویم مایه های سنتی ( موسیقی کلاسیک ایرانی ) اش اصلا با حال و هوای بورژواتیک و مدرن فیلم تناسبی ندارد  و فیلم هم پارادوکسی در این باره را پیش رویمان نگذاشته که موسیقی  بخواهد همسو با چنین نوستالژی غمخوارانه ای باشد.اصلا داستان توی این حال و هوا نیست.البته موسیقی متن جزء الصاقی یک فیلم است که  آسانتر از سایر اجزا می شود رفع و رجوعش کرد و حتی کاملا با یک موسیقی بهتر جایگزین کرد…

 

آواز گنجشک ها  فیلمی بود که نشانی از مجید مجیدی همیشگی نداشت( هرچند من همان وقت ها هم به فیلمهای مجیدی علاقه ای نداشتم) فیلمی بی رمق و بیهوده کش داده شده. مجیدی خواسته بود مطلقا از تلخی فیلمهای پیشینش بگریزد و جا به جای فیلم را با شوخی و طنز برگزار کند. اما در این هم موفق نبود  و الگوی آقای لر به شهر می رود را با بی ظرافتی در فیلمش به کار بسته بود تا تماشاگر را بخنداند. او اینبار  آشکارا خواسته بود فیلمی شیرین بسازد و برخلاف بچه های آسمان که شمال شهر را سیاه و ستمگرانه به تصویر کشیده بود در این فیلم حتی نگاه مهربانانه ای به آن داشته باشد  تا جایی که در یک سکانس که شکل گیری و میزانسن آن چندان منطقی در خود ندارد مایه دار های بالاشهری شربت خنک به فرودستان تعارف کنند!حدس می زنم مجیدی همه فیلمش را برای رسیدن به رقص سماع گونه شترمرغ در پایان فیلم ساخته و چنان مجذوب این ایده بوده که باقی فیلم را  برای  نمایش حیرت انگیز آن لحظه خاص که انصافا زیبا هم هست بی خیالی طی کرده و هی کش داده و پیش پاافتاده ترین روایت را به خورد ملت  داده تا معناگرایی پایانی اش را شکل دهد که البته شکل هم نمی گیرد و بیشتر مایه حیرت و افسوس می شود. استفاده از دستمایه  ماهی قرمز هم که دیگر واقعا لوس و خسته کننده شده. شاید اینگونه فکر شده  که وقتی چند تا ماهی کوچولوی قرمز سکانس زیبای پایانی بچه های آسمان را رقم زدند حتما هزارتا ماهی تاثیر چند صد برابری خواهد داشت! فیلم مجیدی در حد انتظار نبود.اصلا حد انتظار را بی خیال. در مقایسه با خودش هم فیلم خوبی نبود. اینبار استفاده از شتر مزغ و گنجشک جواب نداد. کلیشه ماهی قرمز هم که ضایع شده. مجیدی باید به فکر جانوران تازه ای برای فیلم بعدیش باشد…

 

شب رسول صدر عاملی  شب شروع خیلی خوبی دارد. به لطف بازیهای خیلی خوب سه بازیگر اصلی اش تا قبل از سکانس رفتن به درمانگاه فضاسازی مناسبی هم  دارد. دیالوگها چند لایه و موجزند و اطلاعات شخصیتها به نحوی زیرکانه و غیر مستقیم به تماشاگر منتقل می شوند فضای یک شب برفی اوایل فیلم خیلی جذاب در آمده ولی هرچه می گذرد بی دقتی های حیرت آوری در راکورد دیده می شود. صحنه ها و کارگردانی سکانس داخل زائرسرای آسید رضا(خسرو شکیبایی) خیلی خوب اند و نشان  از تسلط کارگردان دارند.آرزو میکردم تمام شب توی همان اتاق بگذرد و شاهد یک فیلم متفاوت باشیم که برای  پیام رسانی از کلیشه های آشنا استفاده نکند. یک جور استفاده عالی از فضایی خیلی اندک چیزی مثلا شبیه فیلم نوار ریچاردلینکلیتر ولی نشد…  تنها تعلیقی که می توانست در این فیلم- که همه می دانند پایانش چه خواهد بود  – وجود داشته باشد این بود  که چگونه آن تحول در شخصیت دکتر رخ خواهد داد ولی در این یکی هم مثل نمونه های مشابه از دست رفت و نگاه و گره گشایی تازه ای ندیدیم. همان نگاه دکتر( عزت انتظامی) از پنجره اتاق به حرم خودش همه فاصله ها را برای زیارت از بین میبرد و نیازی به مخدوش کردن منطق داستان برای رسیدن به آن پایان نبود.از جایی که فیلم به درمانگاه می رسد همه چیز به شکل وحشتناکی افت میکند و منطق فیلمنامه از دست می رود. جز یکی دوتا دیالوگ خوب که رد و بدل می شود از اینجا به بعد فیلم چیزی برای گفتن ندارد. می دانیم که به دست آوردن اجازه فیلمبرداری از  داخل حرم امام رضا(ع) چه اندازه دشوار است. کارگردان  از این فرصت پیش امده هم  خوب بهره نبرده و به جای ثبت نماهایی ماندگار  و تاثیر گذار  مثلا روی تابلویی تاکید میکند که رویش نوشته فیلمبرداری ممنوع. من توجیه این نما را نمی دانم چیست. فقط  ای کاش کارگردان از این فرصت پدید آمده بهره می گرفت  و  به جای این کارها نماهایی  حساب شده تر  و به یاد ماندنی   ثبت می کرد. در فیلمی که دیدیم نماهای داخل حرم از نظر زیبایی شناسی در حد نماهای تلویزیونی است که بی ظرافت و از سر رفع تکلیف اند.

 

استشهادی برای خدا یک داستان تک خطی یا با اغماض دو خطی دارد و مناسب یک فیلم کوتاه است( اگر مضمون و اتمسفر تکراری اش هنوز برای یک فیلم کوتاه جذابیت هایی داشته باشد) و بیرحمانه کش داده شده. شخصیت ها عمق و بعدی ندارند و البته این نمی تواند به خودی خود یک کاستی تلقی شود و چه بسا در برخی آثار، بی هویت بودن و سرسری بودن کاراکترها از سر آگاهی و دارای کارکردهای دراماتیک و حتی غیر دراماتیک باشد( چه کسی گفته که یک فیلم  حتما باید دراماتیک باشد؟) ولی همه پرداختهای فیلم سرسری است و شکل دادن قلمبه ای سیر تطهیر فتحی( با بازی جمشید هاشم پور) جایی برای پرداخت جزییات و حتی دیالوگی که لایه ای از این ها را نشانمان دهد باقی نمی گذارد. تمام تلاش فیلمساز بر ایجاد فضایی آخرالزمانی و خلق جایی در ته دنیا بوده و در این کار هم موفق است. فیلم جغرافیا ندارد و این خیلی خوب از کار درآمده. سکانس ابسورد عقد کردن سرباز و دختر روی ریلهای پر از برف هم جذاب و به یاد ماندنی بود. علیرضا امینی فیلمسازی را خوب بلد است و کارش را جدی می گیرد و هنگام تماشای فیلمش احساس نمی کنی به شعورت توهین شده باشد هرچند با حال و هوای فیلمش ارتباط برقرار نکنی. به هرحال حتما جذابیتهایی برایم داشته که تا انتها دیدم وگرنه باید مثل دفیلم های دیوار محمد علی طالبی و جعبه موسیقی فرزاد موتمن و فرزند خاک محمد آهنگر می زدم بیرون.

 

به همین سادگی ساخته رضا میرکریمی یک روز از زندگی یک زن خانه دار را با ظرافت تمام و تیزبینی به نمایش گذاشته بود. زنی که مادری بی دریغ ، همسری عاشق و زنی با ذوق ودلدار است و همه خواسته ها و آرزوهایش را به نفع کدبانوگری و زندگی سنتی اش  در پستو گذاشته. فیلم، او را زنی با همه پیچیدگیهای یک زن معمولی ایرانی نشان می دهد. پیچیدگیهایی که در روزمرگی و دلزدگی های جامعه متوسط و زیر متوسط مجالی برای بروز و شکوفایی ندارند.تصویر زن در این فیلم به هیچ روی تصویری یکسویه نگرانه نیست و از سوی دیگر مرد زندگی او هم مردی هیولاوار و خیانتکار ترسیم نشده تا بر تاثیرگذار بودن رنج های زن بیفزاید. زنی که بسیار بیش از آنچه نمود دارد می فهمد و می شناسد و خیلی کمتر از شایستگی اش  به دست می اورد.دلتنگی هایش را با شعر و زمزمه کردن بیرون می ریزد و با شوق فراوان چشم انتظار همسرش میماند تا شاید دقایقی کوتاه در انتهای هر روز کسل و مرگ آلود با او خلوت کند و به سادگی از همین کمترین هم بی نصیب است. غم و رنج یک روز نمونه وار او داستان همیشه اوست و نگاه میرکریمی بی نهایت انسانی و دردمند است.با دیدن تنهایی و غم این زن تنم لرزید … جایی از فیلم مادر از لای در دختربچه اش را که با دوستانش  سرگرم خواندن و رقصیدن اند دید می زند. کیفیت نگاه مادر در این نما همه چیز  را می گوید . جایی از اینکه تلفظ درست یک کلمه را برای پسرش نتوانسته ادا کند لجش میگیرد و سرخورده  می شود. فیلم سرشار از این پیچیدگیهاست  و نوشتن چنین فیلمنامه هایی بارها دشوارتر از فیلمنامه هایی با الگوی داستانی است. نقش غیر قابل انکار نویسنده توانایی چون شادمهر راستین در این جا آشکار است. بازی پسر کوچولوی فیلم در حد یک شاهکار در کل سینمای ایران است.

 

تنها دوبار زندگی میکنیم  تجربه شرافتمندانه و عاشقانه ای است که عشق و از جان مایه گذاشتن از تک تک نماهایش می بارد. فیمبرداری بایرام فضلی عالی است و استفاده اش از فیلتر ها و تونالیته آبی  و افزودن کمی از تون خاکستری و قهوه ای از اواسط فیلم به آن خیلی  خوب از آب درآمده. آنقدر مجذوب این فیلمبرداری روی دست شدم که به بایرام فضلی تبریک گفتم و در صحبت کوتاهمان او اشاره کرد که کیفیت اصلی تصویر و رنگ خیلی بهتر از این چیزی است که دیده شده و ما شاهد کپی صفر فیلم بوده ایم.

 از وجه فنی فیلم که خیلی خوب است بگذریم من یک مشکل اساسی با فیلمهایی دارم که می خواهند روشنفکرانه باشند و درجاتی از نهیلیسم و خودویرانگری در کاراکتر اصلی شان موج می زند. کلیشه این نقشها مرد جوان تا میانسالی است که حرف زدنش خیلی مونو تون است( همچون شبهای روشن ) و صورتش باید ماسکه و (ّ(Flat باشد.مقایسه کنید این شخصیت را مثلا با شخصیتهای مشابهی در شبهای روشن ، طعم گیلاس و بوتیک و… و بعد مقایسه کنید با بچه های به ته خط رسیده نفس عمیق – بهترین فیلم نهیلیستی سالهای اخیر- (گیرم که مجبوری  مثل نفس عمیق نماهای معناگرا هم به تهش الصاق کنی تا زهر خشونت و بی رحمی دنیا را بگیری که البته نمی توانی) آنجا هم دو تا شخصیت هستند که اتفاقا شخصیت( کامران)یک جورهایی  شبیه همین موارد است ولی دست کم  او تمام و کمال در راه  بی هدفی خود آنقدر ته میکشد تا تمام شود وچون ته ته خط است همه چیزش به این می آید و جاهایی هم که کنشهایی از او سر میزند( مثلا دختر صاحب پراید را تیدید  میکند که دماغ عملی اش را می برد! یا ماشینش را خط خطی میکند و…) ، باز در همان مسیر خودویرانگری اش است ولی سیامک فیلم آقای بهزادی نه سکوتش گیراست ، نه حرف زدن مونوتونش به صورتش می نشیند و نه کنشهایش از جمله  عاشق شدنش باور پذیر  است. شاید این فیلم  برای سینمای راکد این سالهای ما خیلی شگفت اگیز جلوه کند ولی برای کسانی که  سینمای متفکر و متفاوت دنیا  را زیاد می بینند هیچ چیز تازه ای ندارد. بیشتر یک جور ادای دین۰ بخوانید رونویسی- کم ادعاست به( از) خیل فیلمهایی از این دست که در سینمای اروپا و فیلمهای مستقل آمریکایی پیشتر دیده ایم. شگرد روایت فیلم و سبک بصری اش دست کم برای این روزها اصلا تازه نیست و خیلی هم محافظه کارانه و کم جان است. کارکرد بازی با زمان در این فیلم چیست؟ قرار است ما را غافلگیر کند؟  یا تعلیق ایجاد کند؟ یا با نمایش دوباره یک نما با توجه به آگاهیهای به دست آمده مان در طول فیلم حسرت و دریغ بیشتری به ما بدهد؟ این اتفاق چندان قدرتمند رخ نمی دهد یا اصلا رخ نمی دهد…. با همه اینها تنها دوبار زندگی میکنیم میان انبوه فیلمهای بی خاصیت و ملال آور ، شروع بسیار خوبی برای کارگردانش است.

 

 انتهای زمین ساخته ابوالفضل صفاری فیلم خیلی سرزنده ای است، بازیگوش و پر انرژی.. فیلمبرداری  رنگارنگ بایرام فضلی در این فیلم نیز بی نظیر است.درجه یک. کارگردانی فیلم بدرست و کم نقص است و کاراکتر اصلی فیلم بی نهایت دوست داشتنی .فیلم گرچه شوخی و موقعیتهای جفنگ کم ندارد ولی هیچکدام از این موقعیتها و شوخی ها به هیچ روی برای لودگی یا گرفتن وقت فیلم نیستند. انتهای زمین شخصیت کم نظیری را برای سینمای ما ترسیم میکند. بدوی، اندیشمند و سرزنده. سازندگان فیلم بعد از نمایش آن  خیلی دلخور بودند و می گفتند کلی از فیلم زده شده تا به نمایش برسد ولی با همه این احوال از خیلی از فیلمهای این سالها بهتر بود( بعدا می گویم چقدر بهتر).این از آن فیلمهایی نیست که هر کسی بپسندد. من به هر حال خیلی خوشم آمد.

 

آتش سبز به هیچ وجه فیلم بدی نیست.گفتند فیلم بدی است و ساختارش ضد قصه است ولی ساختارش نه تنها ضدروایت نبود بلکه یک روایت بسیار کلاسیک از عشق در هفت پرده بود.فیلم هیچ چیز مبهمی هم نداشت و از این نظر اتفاقا خیلی پایینتر از حد انتظار من نسبت به پیچیدگیهای کارهای قبلی آقای اصلانی بود. این فیلم را گروهی نپسندیدند و کارگردانش هم دلخور شد ولی او باید این حق را به تماشاگران فیلمش بدهد که نظرواقعی شان را بگویند.   این هم از آن فیلمهایی است که باید در خلوت تک نفره دید نه وسط نچ نچ و اخ و تف کردن کسانی که کنارت نشسته اند.بازی مهتاب کرامتی در این فیلم بهترین بازی او تا به امروز است. کافی است مقایسه کنیم با بازی تکراری و بی رمقش در فیلم حس پنهان.

 

حس پنهان فیلم خوبی نیست. همه چیز در این فیلم بسیار سردستی و خامدستانه است. داستان فیلم ضعیف و بی جان است. کارگردانیش نکته چشمگیری برای گفتن ندارد . بازیها اصلا خوب نیستند. بازی  بی جان فروتن دز این داستان مغشوش  کجا و بازی بسیار کنترل شده اش در کنعان کجا.وضعیت حامد بهداد از همه ناراحت کننده تر است . ناراحت کننده از این جهت که او بازیگر بسیار مستعد و دلچسبی است  ولی در این فیلم در حالی که به شدت تلاش می کند از خودش شاه نقش به یادگار بگذارد و چشمها را خیره کند درست نگاتیو این خواسته روی پرده می آید و  بازی  بیرونی اش در این  کلیت کم جان چندان ماندگار نمی شود.

 

همیشه پای یک زن در میان است  فیلمی بود سرشار از ایده های بامزه  و شوخ  و چند شخصیت دوست داشتنی.بازیهای مهران مدیری و رضا کیانیان اعتبار خوبی به فیلم داده بودند. نمی دانم از یک کمدی آنهم در سینمای امروز کشورمان چه انتظاری می شود داشت؟همین که کلی خندیدیم بس است. تعجب میکنم از کسانی که می خندند و لذت میبرند بعدا میگویند اصلا فیلم خوبی نبوده!!! قضاوتش بماند برای مخاطبان اصلی این جور سینما که مسلما منتقدان نیستند. میان این همه فیلم عبوس و مرگ آلود کمی هم لودگی بد نیست!.فیلم چیز تازه ای به عالم سینما اضافه نمی کند ولی فیلمنامه بدی ندارد .برخی چیزهایش هم اصلا به دل نمی نشیند و تکراری و یخ است . تیتراژش هم جالب بود و همین.شاهکار که نمی خواستیم .از همان مارمولک و لیلی بامن است اش  هم که تعریف میکنند خوشم نیامده بود. من کلی خندیدم و خدا را شکر میکنم. دست شما درد نکند آقای تبریزی. اگر این فیلم به اکران عمومی برسد کلی فروش خواهد کرد. شک ندارم.

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد