داستانکی از محمد مقدم

, , ۴ دیدگاه

اسمش را بگذاریم :

 

داستانی کوتاه در باره ی مردی که اگر بخوابد هم خواب بزغاله ها را میبیند .

 

آرام روی زنانـگی ام دراز کشیده ام . در آغوش هم هستیم و برای یکدیگر دست تکان میدهیم . شاید بیست و چند سال یا سی سال گذشته باشد که خوابم نبرده . مادر بزرگ یادش به خیر . همین دو سه چندی پیش بود انگار : ( آقا گرگه که اومد سر چاه آب بخوره چون بچه ها شیکمشو پر از سنگ کرده بودن و سنگین شده بود با سر افتاد توی چاه و همه حیوونای جنگل رو برای همیشه از شر خودش خلاص کرد ) این ها را هر شب  میگفت تا خوابم ببرد .

 

دیگر همه ی همخوابـه های شهر این را میدانند که هنوز بیست و چند یا سی سال میگذرد که صبح ها سر سفره با بزغاله ها صبحانه میخورم . ظهر ها با هم به چرا میرویم . عصر ها سر میز عصرانه از مادر در مورد گرگ های دروغگو و ریا کار میشنویم و اینکه چطور گولشان را نخوریم  . غروب ها باهم همایون گوش میدهیم و شب که میشود مادر بزرگ که یادش به خیر تمامش را برایم داستان شنگول و منگول میگوید و من رویم را به او بر میگردانم و آن طرفی دراز میکشم و صبح قبل از صبحانه حسابم را برایشان صاف میکنم تا بروند .

 

شنگول وقتی با آن پشم های فر و سفید برای مادر از ترسی که درون شکم آقا گرگه گرفته بودش میگوید مادر بزرگ که یادش به خیر هنوز صدایش میلرزد و من قهوه ام را تلخ تر میکنم و سیگارم را سنگین تر . همین کافیست تا داستانی که بیست و چند یا سی سال تا آخرش را میدانم باز هم تا صبح بیدار بمانم و رویم را برگردانم و آن طرفی دراز بکشم تا کسی را نبینم . حتی خودم را .

 

آقا گرگه که اومد سر چاه آب بخوره چون بچه ها شیکمش رو پر از سنگ کرده بودن و سنگین شده بود با سر افتاد توی چاه و همه ی حیوونای جنگل رو برای همیشه از شر خودش خلاص کرد .

 

۴ دیدگاه

  1. غزل

    ۰۲/۳۰/۱۳۹۱, ۰۹:۴۰ ب.ظ

    روی زنانگی ام دراز کشیده ام!!!!
    منظورتون رو از این جمله نگرفتم
    کمی جمله ها رو باید بشکنی
    دستت درد نکنه
    موفق باشی

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد