چند رباعی از سید مهدی موسوی

من بودم و گریه هام پشت ِ گوشی

من بودم و جای خالی آغوشی

سرما سرما سرما سرما سرما

من بودم با بخاری خاموشی

من بودم و از جنس نبودن هوسی

می گفت نبایست به فردا برسی

شاید برسم… ولی کجا؟ آه چرا؟!

بر تخت قطار گریه می کرد کسی

یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده

یک سمت جهان به قتل من آماده!

می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که

در دست دو بچّه ی شرور افتاده

دارد چشمی که نیست تر می گردد

یک شب که نیامده سحر می گردد

این نامه ی ننوشته اگر پست شود

مردی که نرفته است برمی گردد

با غم، با غم، با غم، با غم، با غم

هر روز زنی جدید را می بینم

هی می روم و دوباره باید برگشت

یک مترو هستم با مشتی آدم

آزادی شهر از حصارش پیداست

از کینه ی چوبه های دارش پیداست

فردای من و تو باز هم تاریک است

سالی که نکوست از بهارش پیداست

شب بود و ترافیک و غم سنگینی

شب بود و ترافیک و غم سنگینی

مردی خود را دو بار پایین انداخت

از روی پل هوایی غمگینی

می خواست بگوید که… [شب و گریه ی مرد]

می خواست بگوید که… [سکوتی از درد]

گفتند به ما که لال مادرزاد است

این قاصدکی که باد با خود آورد

در آتش و خون و دود برمی گردد

با چشمانی کبود برمی گردد

دارد دل بی گناه، دریا دریا

از بستر تو به رود برمی گردد

قایم شد و هیچ چیز بعد از تو ندید

از بازی بچّگانه ات می ترسید

یک قلب که زیر پای گیجت افتاد

یک بادکنک که توی دستت ترکید

می گفت که با سایه ی خود در جنگم

می خواست که ثابت بکند از سنگم

از سنگم و سنگ ها مرا می فهمند

دلتنگم، از دوری تو دلتنگم

خورشید مردّد است، کمرنگ شده

هر چیز که دست می زنم سنگ شده

انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

شاید که دلت برای من تنگ شده

«قدرت» بود و «هگل» در آغوش کسی!

پیروزی «عقل» در نبرد ِ عبثی

در فصل چهارم از تو خندید «دکارت»

تا اینکه کتاب خورد روی مگسی

از بوسه سرود با لبانی کمرنگ

از عشق که مرده در جهانی از سنگ

هر روز به دنبال رگی آبی بود

تنهایی محض ِ دختری توی سرنگ!

دختر وسط دست سیاهی غش رفت

سیگار سیاوش شد و در آتش رفت

شب بود، چراغ ها که خاموش شدند

موشی آرام توی سوراخش رفت

نه عاشق من بود و مرا عاشق کرد

نه آینه شد… و پای هیچم دق کرد

تنها شب نصفه کاره ی مردی بود

در زیر پتوی نازکی هق هق کرد

من قاتل بودم در دریاچه ی خون

تو مقتولی نشسته در پای جنون

سرگرمی کودکان ِ قرن ِ نفرت:

تصویر من و تو داخل تلویزیون!

سرباز نه کشت هیچ کس را و نه مُرد!

نه دل به شب ِ گلوله و مرگ سپرد

تنها به بغل گرفت عکسی را… بعد

یک پارچه ی سفید را بالا برد

قالیچه ی ناتمام یک زن بر دار

انبوه جنازه های دشمن بر دار

ای آدم! فاتح ِ تمام ِ دنیا!

پایت را از روی سر من بردار

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۵۵ دیدگاه

  1. محیا . م — تیر ۱۸, ۱۳۸۸ #

    عالی … عالی … عالی …

  2. علی جعفرزاده — تیر ۱۹, ۱۳۸۸ #

    دستت درد نکنه سید….
    کلی لذت بردم

  3. shohreh — تیر ۲۲, ۱۳۸۸ #

    ba ehteram…

  4. shohreh — تیر ۲۲, ۱۳۸۸ #

    یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده

    یک سمت جهان به قتل من آماده!

    می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که

    در دست دو بچّه ی شرور افتاده

    این شعروو که دیدم یادم افتاد به کلاس های درس . من این شعرو در سه کلاس مختلف خوندم و هر بار اساتید آفرین جانانه ای به این شعر و آقای موسوی گفتند. نا گفته نمونه که من هم به خاطر حسن سلیقه م تشویق شدم!!!!!

  5. Fatima — تیر ۲۴, ۱۳۸۸ #

    خیلی قشنگ بود.مرسی

  6. سی ما — تیر ۲۴, ۱۳۸۸ #

    می گفت که با سایه ی خود در جنگم

    می خواست که ثابت بکند از سنگم

    از سنگم و سنگ ها مرا می فهمند

    دلتنگم، از دوری تو دلتنگم

  7. Elham Pirnahan — تیر ۲۴, ۱۳۸۸ #

    vaghean karaye fogholadei bud
    man ke lezzat bordam

  8. الهام میزبان — تیر ۲۴, ۱۳۸۸ #

    تنها به بغل گرفت عکسی را… بعد

    یک پارچه ی سفید را بالا برد

    چقدر حال این روزهامه
    فقط عکس کسی رو ندارم بغل کنم
    وگرنه برای نشون دادن پارچه ی سفید
    همه ی دنیا ذستامو گرفتن و می کشن بالا

    می فهمی؟

  9. مهتاب کرانشه — تیر ۲۴, ۱۳۸۸ #

    با سلام
    رباعی های بسیار زیبایی بود.ممنون!
    در این حال و هوا شاید بشود با این شعرها کمی دل خوش شویم.
    شاید…

  10. مصطفا رضیئی — تیر ۲۵, ۱۳۸۸ #

    ممنون مهدی

    مرسی

  11. فاطمه اختصاری — تیر ۲۸, ۱۳۸۸ #

    خورشید مردّد است، کمرنگ شده

    هر چیز که دست می زنم سنگ شده

    انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

    شاید که دلت برای من تنگ شده
    .
    اککهی!۱!!!

  12. سمیه مردانی — تیر ۳۰, ۱۳۸۸ #

    سرخوشی بعد از خواندن این رباعی ها
    مثل سرخوشی سلامتی بعد از یک دوره طولانی بیماریه…

  13. سمیه مردانی — تیر ۳۰, ۱۳۸۸ #

    مرسی

  14. hafez pazhooh — تیر ۳۱, ۱۳۸۸ #

    یاد ایرج زبردست افتادم. نزدیک بود فضاها به عاشقانه های او…

  15. admin — مرداد ۳, ۱۳۸۸ #

    aaa

  16. مقداد تکلوزاده — مرداد ۳, ۱۳۸۸ #

    به نظر سید مهدی تو غزل و چهار پاره خیلی قوی تره
    کارهای زیبایی بودن ولی نه برای مهدی موسوی
    مصرع اخر بعضی از رباعی ها اون ضربه لازم رو نداشت
    بعضیها رو هم احساس کردم سکته تو ریتم دارن

  17. فرزانه. ک — مرداد ۵, ۱۳۸۸ #

    شعرهای جدید موسوی رو تازه دیدم.بسیار بهتر از سالهای گذشته است.امیدوارم بهتر هم بشه.
    پختگی بیشتری پیدا کرده.
    برایشان آرزوی سلامتی و آسایش دارم.

  18. افشین سعادتی — مرداد ۶, ۱۳۸۸ #

    جالبه
    که هر چند روز یک خانم فرزانه.ک پیدا میشه
    و با این روش جدید
    به استاد موسوی توهین میکنه
    این آدما حالا که دیدن با فحش دادن به جایی نمی رسن
    میخوان با اینجور کامنتا آقای موسوی رو تخریب کنن
    وگرنه همه می دونن
    که ۱۰ سال پیش هم مهدی موسوی بهترین غزلسرای ایران بود

  19. رضوان — مرداد ۱۱, ۱۳۸۸ #

    س
    ل
    ا
    م

    ل
    ذ
    ت

    ب
    ر
    د
    م

    ب
    ا
    ی

  20. طاهره کوپالی — مرداد ۱۱, ۱۳۸۸ #

    چقدر این روزها می خونم

    می گفت نبایست به فردا برسی

  21. الهام — مرداد ۱۴, ۱۳۸۸ #

    سلام شعر سید مثل همیشه عالی است

  22. فریور — مرداد ۱۷, ۱۳۸۸ #

    قالیچه ی ناتمام یک زن بر دار

    انبوه جنازه های دشمن بر دار

    ای آدم! فاتح ِ تمام ِ دنیا!

    پایت را از روی سر من بردار

  23. سارا — مرداد ۳۰, ۱۳۸۸ #

    شب بود و ترافیک و غم سنگینی

    شب بود و ترافیک و غم سنگینی

    مردی خود را دو بار پایین انداخت

    از روی پل هوایی غمگینی

    به نظر من رباعی‌ها به معنی کلمه رباعی نبودند و آن‌چه لازمه‌ی یک رباعی‌ خوب است را درخود نداشتند. گاهی رباعی‌ها پبیه یک بند از یک چارپاره بودند که انگار باید ادامه یابند. با این حال از این رباعی که در بالا نوشتم خوشم امد چون بسیار به‌جا دست به تکرار زده و به نظر من قوت شعر است اگر چه در پایان به یک رباعی خوب منجر نمی شود.

  24. شفق — شهریور ۱۰, ۱۳۸۸ #

    زیبا و پرمغز.
    از سید انتظاری کمتر از این هم ندارم
    دست فکرت و پای قلمت درد نکنه.

  25. مستان — شهریور ۳۱, ۱۳۸۸ #

    فردای من و تو باز هم تاریک است……….
    .
    .
    لذت بردم.

  26. فاطمه انتظار — مهر ۷, ۱۳۸۸ #

    از دکتر رباعی نخونده بودم…خیلی قشنگ و زیبا بودند مثل همه ی نوشته هاشان…

  27. عزیز عباسی — مهر ۲۶, ۱۳۸۸ #

    ممنون !!! عالی بود …

  28. دانیال — آبان ۵, ۱۳۸۸ #

    مهدی جان دوست دارم

  29. محمود اسدپور (حامد) — آذر ۱۳, ۱۳۸۸ #

    درخشنده و زیبا ومتین بود عزیز

    گل عزار شه بستانی وتاج سر ما
    نکهت فصل بهاری ورهت بستر ما
    نقش زیبای تو لوحی است درین دفتر ما
    کی قدم رنجه کنی بر سر چشم تر ما

  30. هراس — آذر ۱۷, ۱۳۸۸ #

    دستتان درد نکند آقای موسوی،اساعه ی ادب مرا آن دسته از دوستانی که به سرتان قسم می خورند ،انشاا…می بخشند.همه ی رباعیها خوب نبود ،اما چندتا عالی بود ومخصوصا رباعی آخر .مانا باشید.

  31. بهار — دی ۱۳, ۱۳۸۸ #

    آزادی شهر از حصار پیداست..
    ممنون.

  32. نقطه — دی ۲۲, ۱۳۸۸ #

    از غیرت عشق توی دنیا دعواست

    گویا همه جا بر سر لیلا دعواست

    من نام تو را نمی نویسم هرگز

    آخر چکنم بین الفبا دعواست

  33. رزیتا — اسفند ۱۷, ۱۳۸۸ #

    آقای موسوی سلام.رباعیهایتان عالی بود.مثل همیشه موفق باشید.

  34. محمد آبرون — فروردین ۱۴, ۱۳۸۹ #

    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم
    سید دوست داریم

  35. علی الیاسی — فروردین ۱۶, ۱۳۸۹ #

    خیلی خوب بود البته باید گفت از اقای موسوی غیر از این انتظار نمیره

  36. محمود اسدپور — فروردین ۱۶, ۱۳۸۹ #

    ای از کرمت وجود انسان معطوف
    ای خال لبت مرا دلیلی موصوف
    ای وصف جمالت به جهان معنی
    ای آن همه عاشقان به عشقت موقوف

  37. نسیم باغبان فردوس — فروردین ۱۹, ۱۳۸۹ #

    عالی بود. فوق العاده، مخصوصا “آزادی شهر از حصارش پیداست از کینه ی چوبه های دارش پیداست

    فردای من و تو باز هم تاریک است سالی که نکوست از بهارش پیداست”

  38. سارا — فروردین ۲۴, ۱۳۸۹ #

    این چندمین باریه که از کلاس می زنم بیرون و میام اینجا.افتخار آشناییتون تو همین صفحه ها نصیبم شده،چند ماهی هست…
    زنده باشید
    که مام زنده بمونیم…
    شعرها رو با اجازتون بر می دارم
    دوریتون غیر قابل تحمل شده

  39. رامین — اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۹ #

    سید خیلی جالب شعر میگه.من کتاب فرشته ها رو هم خوندم.یادش بخیر تو فینال مشاعره ی دانشگاه من بیشتر از کتاب فرشته ه خوندم و چه داد و هوار و احسنتی که پسرا را انداختن….دمت گرم

  40. حکیمه — اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۹ #

    سلام غزلهاتونو دوستر و دوستر میدارم …هرچند لذت بردم…سالها ست که دورادور می خونمتون و حال اما سلامی به دنیای مجازی نه شاید تنها دنیای واقعی ممکن همه مون عرض کردم پاینده باشید سید..

  41. علیرضا همتی — اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۹ #

    سلام
    خیلی قشنگ بود
    منم رباعی میگم
    اگه وقت کردین….

  42. نگار — خرداد ۱, ۱۳۸۹ #

    بسیار زیبا بود اماکاش……

  43. ح.ا.صباحیان — خرداد ۹, ۱۳۸۹ #

    زیبا بود
    وکم ذچیزی نیست زیبایی
    “درخت که می شوی هیزم شکن آخرین کسی است که زیر سایه ات می ایستد”
    دو رباعی از من به تو:

    موسیقی باران
    خود را که به شیشه های بی جان می زد

    انگار تلنگری به انسان می زد

    تا صبح خدا سه تار و سنتور به دست

    موسیقی دلنواز باران می زد

    دلواپس باران
    من در پی رد پای باران هستم

    شب منتظر صدای باران هستم

    مانند نگاه زرد و خشکیده ی شهر

    دلواپس قطره های باران هستم

    دوست خوب امروز و شاید هم فردا:
    پرنده شو در آسمان پر بزن
    هر از چند گاهی به من سر بزن

  44. maryam — خرداد ۱۶, ۱۳۸۹ #

    kheili ghashange
    kheili mamanon az karaton

  45. رضا — خرداد ۱۷, ۱۳۸۹ #

    مرسی
    شعر دخترم غزل رو از آقا مهدی…میخوام….اگه لطف کنید

  46. پروانه — خرداد ۱۸, ۱۳۸۹ #

    سلام شعرهایتان خیلی زیباست فقط دلم می خواهد اصل این شعر را نیز بگذارید
    شور چمن از بانگ هزارش پیداست گل چیدنم از زحمت خارش پیداست
    این گلشن ایجاد کم از گلخن نیست از شور و شر و گرد و غبارش پیداست
    این نخل ندامت است بارش آری

  47. پروانه — خرداد ۱۹, ۱۳۸۹ #

    با عرض معذرت شعر نیمه کاره ارسال شد اصل شعر این است
    شور چمن از بانگ هزارش پیداست گل چیدنم از زحمت خارش پیداست
    این گلشن ایجاد کم از گلخن نیست از دود و دم و گرد و غبارش پیداست
    این نخل ندامت است بارش آری سالی که نکوست از بهارش پیداست

  48. رضوان — خرداد ۲۱, ۱۳۸۹ #

    سلام استاد
    داشتم از اینطرفا رد میشدم گفتم سلامی عرض کنم و البته حظی ببرم که هردو میسر شد
    به امید دیدار…

  49. sara — تیر ۱۰, ۱۳۸۹ #

    خیلی عالی بود منهم شاعرم و فکر میکنم این از بهترین اشعار است .

  50. sara — تیر ۱۰, ۱۳۸۹ #

    سلا به استاد گرامی اشعارتان بسیار شیرین و دلچسب بود .خیلی عالی بود منهم شاعرم و فکر میکنم این از بهترین اشعاری است که تا به حال شنیده ام.

  51. سارا - متخلص به ساقی — تیر ۱۰, ۱۳۸۹ #

    با سلام خدمت استاد گرامی .اشعار شما از گران قدر ترین اشعار است .با تشکر از اشعارتان .من شاعری جوان هستم و به نظر من این شعر ها بسیار زیباست.

  52. کوروش کوپی — تیر ۱۷, ۱۳۸۹ #

    درود

    من که طبق معمول لذت بردم.سری به ما بزنی خوشحال می شوم.منتظرم

    بدرود

  53. سینا — تیر ۲۳, ۱۳۸۹ #

    دست آسمان

    خدایا ماسه رو ی عشق من انکار
    به دریا نگاهت می رسد بر او که خشکیده
    چنان جشم آب کنم هر شب به درگاهت
    که اشکانم به روی جاده ی عشقش خوروشیده
    که شاید دست در دستم بگیرد
    آه
    دست در دستم بگیرد
    دست سجاده بگیرم
    دست را در دست بیاویزم
    بمیرم
    که گل سرخی به دستان سپهر و استری روشن ؛
    کام در اشراق من گیرد
    که بر تن میکند آن روز لباس سرخ قلبم را
    که دیگر سایه سردش نیست ؛ خدا آورده شعلش را

  54. حمیدرضا لاری — مرداد ۲, ۱۳۸۹ #

    سلام، قبول دارم که زیباست ولی دوستان با نقد بجا میتونن شعر رو حتی یک حرف وزین تر کنن….

    در حضور دوستانی اهل شعر سکوت می کنم…. و به نوبه ی خودم از جناب موسوی بخاطر خلق زیبایی تشکر

    می کنم

  55. صدیقه لوکی انارکی — مرداد ۳, ۱۳۸۹ #

    جالبه
    کامل نخوندمش ولی از سبک پست مدرن خوشم میاد
    البت محتوا واسم خیلی مهمه
    نویسنده ای که برای شعور و درک خواننده ارزش قائله کارش ارزشمنده

    موفق و پیروز باشید و همیشه شاد وسلامت
    اعیاد بزرگ شعبانیه بر شما مبارک

دیدگاه خود را بنویسید