دو داستانک

, , ۴ دیدگاه

زینب صابرپور

 

آن‌جا بود که دوباره همدیگر را دیدیم. توی فرودگاه شلوغ و دم‌کرده‌ی شیراز: من نشسته بودم. توی صندلی ولو شده بودم و بازویم را می‌خاراندم. آرام آرام، رفت و آمد شلوغ مردم حسابی خواب‌آلوده‌ام کرده بود که تو را دیدم که آنجا ایستاده‌ای. روبه‌روی من. با فاصله‌ای حدود سه‌چهار متر، با دست‌هایی آویزان و قیافه‌ای که همه‌ی گوشه‌هایش رو به پایین کج شده بود. حساب کردم که ما سال‌هاست در شهر خودمان همدیگر را ندیده‌ایم و چه کسی فکرش را می‌کرد که حالا بعد این‌ سال‌ها، توی فرودگاه شلوغ شیراز من را ببینی که با شکم پیش‌آمده‌ام توی صندلی فرو رفته‌ام و دارم بازویم را می‌خارانم.

حالا من در فرودگاه شیراز بودم و داشتم برای یک مصاحبه‌ی کاری به تهران می‌رفتم و هر جا که می‌رفتم شکمم را با افتخار جلو می‌دادم و با لذت به آن نگاه می‌کردم. تو کنار من نشسته بودی و به شکمم نگاه می‌کردی و به صورتم که کمی کک و مکی شده بود و پف‌کرده بود. همه‌چیز با همان سؤال‌های احمقانه شروع می‌شود: چه‌کار می‌کنی؟ از کجا آمده‌ای؟ کجا می‌روی؟ خوشبختی؟ و امروز هوا چقدر استثنائاً گرم است. بعد، چند دقیقه سکوت. آن سکوت طولانی که از همان اول می‌دانستیم شروع می‌شود و هر دو با اضطراب انتظارش را کشیده بودیم. بعد ما کمی به کف‌پوش‌ها نگاه کردیم و تو یادم نمی‌آید که با کدام پرواز به کجا رفتی و موقع خداحافظی باز به شکمم خیره شدی. و من به تهران رفتم و آن شغل را از دست دادم و دیگر هرگز نتوانستم بچه‌ام را دوست داشته باشم.

 

مرضیه ترکمانی

 

بوم بوم بوم… بووووم… اییییی… بومممم… ما مسافر نداریم، ولی بابا می گوید ساکت باشم. گرمم است. بابا نمی گذارد کفشم را در بیاورم. جیشم می خارد. بابا نمی گذارد به جیشم دست بزنم و هی انگشتم را از توی دماغم در می آورد. ما همیشه باید گاز بزنیم. بابا می گوید ماشین با گاز کار می کند. من از ماشین سواری خوشم می آید. من از گاز بدم می آید. بابا ماشین را خاموش می کند. من باید بروم صندلی عقب و بابا به من املا بگوید من بلد نیستم بنویسم توربین. بابا از ممد کپل هم نامردتر است که خوراکی های آدم را می گیرد، بابا از روی کتاب علوم املا می گوید. وقتی هوا سرد است نمی گذارد از توی ماشین پیاده شوم و با شیشه ی عینک آقاجانم مورچه ها را بسوزانم. من دلم می خواهد «سوسن جون» آلمان نرود ومن هی از مدرسه بیایم و پیش آقاجانم اینها بمانم. بابا می گوید آفتاب گیر را از توی جیب صندلی بدهم. من توی جیب صندلی یک کیف  پیدا می کنم ولی به بابا نمی گویم. من خیلی بلدم همه چیز را به بابا نگویم. امروز به ممد کپل قول دادم به بابایم نگویم ممد کپل مداد تراش جیمبوی من را شکست و یک چیزهایی به من گفت که مردها نباید این چیزها را برای بابایشان تعریف کنند. من از املا بدم می آید. فضا را غلط می نویسم. بابا ماشین را روشن می کند و به ماشین های عقبی که می چسبانند در ِ آدم، فحش می دهد. جامدادیم می افتد و آهن ربایش کنده می شود. من گریه می کنم و بابایم قول می دهد برایم آیس پک بخرد ولی همیشه یادش می رود و می رویم از آقا رضا لواشک می خریم. بابا با یک ماشین تصادف می کند. بابا از ماشین بیرون می رود. من دستم را توی جیب صندلی  می کنم و زیپ کیف را باز می کنم که تویش چقدر هزار تومنی است. توی خیابان کلی آدم است. کیف را همان جا می اندازم که بعدا با ممد کپل برویم دوچرخه بخریم و از وسط صندلی ها می آیم صندلی جلو. بابایم بلند بلند داد می زند. آن آقاهه و آن یکی داد می زنند. بابایم را نگه می دارند که مردم را نزند. بابایم دستش را می کشد. بابایم همیشه دوست ندارد آدم دستش را نگه دارد و آخرش اگر آدم حتی توی خانه ی آقا جان اینهایش جیش کرده باشد هم آدم را می زند. بابایم می آید در ماشین را باز می کند و محکم می بندد. دستش را هی می زند روی فرمان. من گریه می کنم و می گویم که به خدا از پول توی کیفی که داخل جیب صندلی عقب است برنداشته ام بابا بیشتر نگاهم می کند و بیشتر گریه ام می آید و می گویم که ممد کپل پسر بدی است و من دختر عمو نازی را خیلی دوست ندارم و نمی خواهم باهاش عروسی کنم چون پاک کنش را به من نمی دهد و بابا سرش را می گذارد روی صندلی و ماشین را خاموش می کند.                                                                                                                              

 

 

۴ دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی

    ۰۵/۲۰/۱۳۸۸, ۱۱:۰۴ ق.ظ

    راستش من چندان با تکراری شدن ایده ی خانم ترکمانی موافق نیستم اتفاقا کارهای جدیدش خیلی متفاوتن. و لحن راوی هم خوب در اومده بود. اما یه سوال با کلینیک روانپزشکی ای چیزی قرارداد تبلیغاتی بستی؟! 🙂 و یه سوال دیگه بچه های امروز که آیس پک می خورن “جیمبو” رو می شناسن؟ جدا سوالمه چون هیچ بچه ای نمی شناسمم.
    از ایده ی خانم صابر پور هم خوشم اومد. هر چند اگر من بودم اون جمله ی آخر رو اون طوری اونجا نمی ذاشتم. و یه سوال دیگه : ” رفت و آمد شلوغ مردم” یعنی چی؟ غلط تایپیه؟

    پاسخ دادن
  2. سیامک احسانی

    ۰۹/۲۰/۱۳۸۹, ۰۶:۵۶ ق.ظ

    سلام خانم دکتر ترکمانی
    به نظر من داستانتون با وجود ریتم تندی که داشت بسیار شیوا بیان شده بود، و به سبب قابل درک بودن و تدایی کننده ی خاطره شیطنت های کودکی حس جالبی حداقل به من القا کرد و خانم اوستایی شما تا به حال از بچههای دهی هشتاد اسم پسر شجاع رو نشنیدید؟تازه پدرش هم میشناسن.صرفاً به دلیل یادآوری اشاره کردم و نه از روی غرض.شاد باشید.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد