خانواده ی دکتر ارنست

, , ۸ دیدگاه

 

 اگر کمی جوان تر بودم و زمان پخش این کارتون با دوران پس از دبستانم مقارن نمی شد، حتما از بابا لنگ دراز به عنوان کارتون محبوب کودکی هایم نام می بردم و جودی ابوت را به عنوان شخصیت منتخب خودم انتخاب می کردم! کسی که هم ذات پنداری عجیب و غریبی با او داشتم و مطمئن بودم اگر پدر و مادر نداشتم سرنوشتم مثل او می شد!

– اگر موضوع مقاله تنها به ژانر کارتون خلاصه نمی شد و می توانستم از برنامه های عروسکی نوستالژیک کودکی ام هم نام ببرم، حتما از مدرسه موش ها اسم می بردم یا شاید از کلاه قرمزی و پسر خاله سریشش!

اما از خاطرات جودی ابوت تنها و کلاه قرمزی مهربان، به سختی جدا می شوم و ته مانده های کودکی ام را زیر و رو می کنم: از کارتون های باقی مانده، خانواده دکتر ارنست را انتخاب می کنم. دکتر ارنست و همسر کدبانوی او و پسرشان که گمان کنم نامش تام یا شاید هم جک بود، و فلن؛ دختر خانواده! اعضای خوشبخت این داستان بودند. خوشبختی این خانواده زمانی کامل شد که جایی غیر از زمین را برای زندگی انتخاب کردند: خانه ای روی درخت یا همان خانه درختی! کودکی هایم گذشت و حسرت تجربه زندگی روی درخت را با خودم به جوانی آوردم. همیشه در این مورد به فلن حسودی ام می شد…خانواده دکتر  ارنست، خانواده ای هسته ای بود، بدون اضافات و تعلقاتی مثل مادربزرگی که قصه بگوید و پدربزرگی که شکار و کشاورزی یاد بدهد و با این حال از پس تمام موقعیت های موجود در زندگی برمی آمد. دکتر ارنست با آن ریش جالبش که نمی دانم چرا توی گرمای آن جزیره، از آن دل نمی کند، همیشه خونسردی خودش را حفظ می کرد و حالا که فکر می کنم اتفاقا رگ فمنیستی ام هم بالا می زند که چرا رهبر و مدیر تمام اتفاقات و ماجراها توی این کارتون و در نود درصد کارتون های کودکی ام، مردها بودند؟! …چاره ای نیست! از همان زمان در معرض کلیشه ها بودم و نمی دانستم!…البته همسر دکتر هم که همیشه قد بلندش را می ستودم، خانم بسیار کدبانو و مدبری بود ولی تصمیم ساز و تصمیم گیر نبود، خوب اطاعت می کرد و زن و مادر خوبی بود، تمام آنچه که از یک زن می خواهند که باشد! به پسر خانواده کاری ندارم، که فقط حضورش را به یاد دارم و کمی از قیافه اش را؛ و نه هیچ چیز دیگری! از همان موقع پسرها برایم جذاب نبودند!…اما شخصیت محبوبم در این کارتون، دختر خانواده یعنی فلون بود. فلون با آن پیراهن رکابی کوتاه و با گلی همیشه به موهایش! مقدارش را یادم نیست ولی دوستش داشتم. گاهی هفته ها به اتفاقات افتاده برای فلون فکر می کردم و به این که کی نوبت من می شود تا روی درخت زندگی کنم؟! به دکتر ارنست و خانواده اش و اتفاقاتی که در جزیره می افتاد  و بلاهایی که سرشان می ،مد ایمان داشتم و همیشه منتظر بودم که همان ها برای من هم اتفاق بیفتد! اما داغ هیچ کدام مثل داغ زندگی کردن روی خانه درختی  به دلم نماند! تازه آن موقع بود که فهمیدم زندگی به آدم بیش از این ها سخت خواهد گرفت. بیش از این که داغ آرزوهایت بر دلت بماند. بیش از این ها!…

آن روزها که جمعه ها خانواده دکتر ارنست پخش می شد و ما هنوز تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و من تا مدت ها رنگ های جزیره و خانه درختی فلن را و در حقیقت، دنیای محبوب خودم را، سیاه و سفید می دیدم و حد وسط نداشت، هنوز نمی دانستم که دنیای واقعی، بیرون از جزیره و تمام رویاهایم، همیشه سیاه و گاه، سفید است! و بازهم حد وسطی وجود ندارد. آن موقع که  آرزو می کردم فلن باشم و شب و روز توی جنگل بدوم و بازی کنم و به پشتوانه پزشک بودن پدرم، هر خطری را از سر بگذرانم، نمی دانستم که توی زندگی واقعی، آنقدر باید دوید و تظاهر به ایستادگی کرد و غمگین نبود و لبخند تحویل زندگی و این و آن داد، که از تمام دویدن ها خسته می شوی! تازه اگر پدر پزشک نداشته باشی که؟!… بی خیال! بخند!…

دکترارنست، که در تمام کودکی دکتر ارنس خطابش می کردم و تازه چند سالی است فهمیده ام که ارنس نبود و ارنست بود، نماد فکر و اعتماد به نیروی اندیشه بشر بود، هر چند به لطف تخصص ها و تجربه ها، که آن هم از هوش و فکر انسان نشأت می گیرد. از او خوشم می آمد چون از خطر کردن نمی ترسید، هر چند ایدئولوژی مردسالارانه نشسته در این جمله آزارم می دهد ولی از نگاه کودکانه ام، دکتر را دوست داشتم چون پناه نهایی و آخرین امید توی تمام ماجراهای بد و خوب بود، یک جور خدایی؛ خدایی که همیشه سر بزنگاه می رسد و نمی گذارد پرت شوی توی دره! یا آتش یا توی تمام جهنم هایی که در کودکی برایم ساخته بودند. پس از این همه سال، حالا که بهتر فکر می کنم و کارتون های نسل های بعد و بعدتر را مرور می کنم، فکر می کنم که یکی از دلایل علاقه ام به این کارتون، این است که از معدود کارتون هایی بود که خانواده توی آن حضور داشت، به تمام معنا. خانواده ای که هم مادر داشت و هم پدر؛ بر خلاف خیلی از کارتون های نسل خودمان و نسل های بعدتر که یا به دنبال مادرشان بودند(هاچ)، یا اصلا مادر یا پدر و یا هر دو را ندشتند(هایدی، هنا، و …). خانواده دکتر ارنست توی دردسر افتاده بودند اما شاد و سرخوش بودند چون دغدغه شان فراتر از حضور یا عدم حضور افراد خانواده بود، دغدغه ای که بیشتر انرژی آدم را می گیرد. آن ها خوشبخت بودند و بعد از آن بود که برای رسیدن به هدف هایشان تلاش می کردند، شاید به این دلیل بود که موفق بودند و از نگاه کودکی هایم، خوشبخت.

کمی که ماجرا پیش رفت، آدم های تازه ای به جزیره آمدند و فلن با پسر سیاه پوستی دوست شد، از جنسیت ددوستش که بگذریم؛ و قرار گرفتن در موقعیت های اجتماعی را یاد گرفت و یادم نیست که در یاد دادنشان هم موفق بود یا نه. ولی باز هم فلن روند زندگی را و جریان طبیعی زندگی را طی کرد، هر چند در یک جزیره دور افتاده و روی درخت!

به هر حال، زندگی گذشت و بزرگ شدم و دکتر ارنست و فلن توی کودکی هایم با همان شکل و شمایل جا ماندند. تنها گاهی به سراغم می آیند. شده ام مثل دکتر نش توی ذهن زیبا که با آدم های دنیای شیزوفرنش کنار آمد هر وقت به سراغش می آمدند، می پذیرفتشان. من هم مانده ام روی زمین، توی شهر. نه خانه درختی را تجربه کردم و نه جزیره را. فلن اما هر وقت به دنیایم می آید، می پذیرمش. تنها حقیقت دنیای کودکی ام را!…

 

۸ دیدگاه

  1. مهسا

    ۰۵/۰۸/۱۳۸۸, ۱۰:۴۲ ب.ظ

    یکی از بهترین کارتون های زمان ما بود.
    مثل رامکال، بچه های مدرسه والت،بل و سباستین،مهاجران،مثل آنت و دنی (که الان اسم خود کارتون یادم رفت) و جدیدشون بابا لنگ دراز و خیلی دیگر از کارتون هایی که لذت دیدنشون خیلی خیلی بیشتر از کارتون های این روزها بود، حتی با وجود ظرافت بسیاری که در ساخت دیجیتالی اینها و کار حرفه ای بسیار بالاشون وجود دارد؛ ولی من کارتون های اون زمان رو ترجیح میدم.
    ممنون از شما.

    پاسخ دادن
  2. پپ

    ۰۶/۲۲/۱۳۸۸, ۰۴:۳۵ ب.ظ

    خیلی جالب بود
    یه خورده هم از بابای دائم الخمر هاکلبریفین یا از اون خنجر سر کج علی بابا که ما هیچوقت نفهمیدیم چطور میذارتش تو غلاف یا از ممل و اون جهانگرده چیز بنویسین لطفان.

    پاسخ دادن
  3. Maryam

    ۰۱/۲۵/۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ ق.ظ

    تخیل بخشی از وجود و ذهن آدمی است، هیچ گاه از آن فرار نکن و بدان وجود تو از تخیلات نقش می پذیرد. شاید تو الان در یک خانه در شهر زندگی می کنی ولی با تخیلاتت می توانی تا نا کجا رفته و لذت ببری. البته این را هم بگویم که هر آنچه در تخیل هر آدمی وجود دارد در واقع یک حقیقت است که در صورت تمایل فرد و داشتن یک اراده قوی میتواند به واقعیت تبدیل شود.
    باز هم می گویم از تخیلات خود نترسید و پیش بروید، انسان فقط یکبار به دنیا می آید و زندگی میکند پس بهتره همانگونه که دوست داره زندگی کنه. و همیشه بدان که:
    (خوشبختی، داشتن بهترین احساسه نه داشتن بهترین چیزها)

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد