زیبایی شناسی انتقادی

, , ارسال دیدگاه

 

والتر بنیامین می گوید : اثر هنری همواره باز تولید پذیر بوده است . هر آنچه آدمی ساخته بود ، همواره می توانست به دست آدمیان باز ساخته شود.باز ساختن هایی از این گونه را شاگردان برای تمرین هنر ورزی انجام می دادند، استادان برای گسترش آثارشان و سر انجام گروه سومی که سودا گران بودند

 

مکتب انتقادی یا همان مکتب فرانکفورت با رویکردی ضد سرمایه داری و روانکاوانه به هنر و اثر هنری می پردازد .در میان اندیشمندان این مکتب والتر بنیامین ،تئودور آدرنو و هربرت مارکوزه تامل قابل توجهی به هنر داشته اند .

 

والتر بنیامین با نگاهی متفاوت به” بازتولید تکنیکی آثار هنری” اشاره می کند و این امر را در طول تاریخ متناوب و با وقفه های دور از هم اما با شدتی فزاینده توصیف می کند.وی با اشاره به هنر های مختلف و تاریخ به وجود آمدن این هنرها مشخص می کند که هر چه زمان جلو تر آمده بازتولید تکنیکی آثار هنری  نیز از لحاظ تعداد و شمارگان بیشتر شده است.با این روند به وجود آمدن عکاسی را در امر باز تولید آثار تصویری و به وجود آمدن صنعت چاپ را در امر باز تولید آثار چاپی امری مهم دانسته و هنر سینما را اوج این بازتولید تکنیکی معرفی می کند .

 

والتر بنیامین پذیرش و ارزیابی آثار هنری را از دو جنبه ،ارزشمند می پندارد ، اولی ارزش آیینی (کیشانه)،{می توان به هنر دینی نیز تعمیم داد} و دومی  ارزش نمایش گذارانه.

 

تئودور آدرنو در نظریه ی زیبا شناختی خود ، به وجود و هستی هنر اشاره کرده و یک نوع نسبیت را نسبت به تکوین تاریخی هنراز لحاظ هستی شناختی ارایه می دهد.وی با نظریات کسانی مانند “هگل” و” آرتور رمبو” که تاریخ هنر را پیشگویی کرده بودند،مخالفت کرده و می گوید:”هنر به خوبی قادر است به یاری درون مایه ی گذشته اش،در جامه ی نو و متفاوت زندگی از سر گیرد،رسته از فرهنگ وحشی و ناسوده اش” .

 

آدرنو معتقد است اثر هنری رابطه ای تنگاتنگ با واقعیات اجتماعی داشته و موجودی خود آیین است و این ارتباط با امر تجربی را در حکم تجربه ی مشترک نوع بشر معرفی می کند.در جایی دیگر خاطر نشان می کند که آثار هنری آنچه می گوید به معنای واقعی کلمه حقیقی و واقعیت آنها (آثار هنری) پاسخ هایی به پرسش های جهان فرا پیش است.

 

هربرت مارکوزه شش تز زیبایی شناسی خود را چنین بیان می کند :نخست،میان هنر و کلیت مناسبات تولید رابطه ی معینی وجود دارد،و امکان دارد از دگرگونی های اجتماعی عقب بیافتد یا اینکه پیش گوینده ی آن باشد .دوم ،میان هنر و طبقه ی اجتماعی رابطه ی معینی وجود دارد .یگانه هنر اصیل ،حقیقی و پیش رو ،هنر از آن طبقه ی بالا رونده است.این هنر آگاهی این طبقه را به بیان در می آورد .سوم،درون مایه انقلابی و کیفیت هنری در امر سیاسی و امر زیبا شناختی ،به جانب انطباق بر هم گرایش می یابند.چهارم ،نویسنده و هنرمند ملزم است علایق و نیاز های طبقه بالا رونده ی اجتماع را به روشنی بیان کند.پنجم ،یک طبقه ی رو به زوال یا نمایندگانش ،جز هنر “تباهی زده” قادر به فرا آوردن هیچ چیز دیگری نیستند.ششم و تز آخر ،رئالیسم در معنای گوناگون ،به منزله ی شکل یا فرم هنری در نظر آورده می شود که به شایسته ترین نحو با مناسبات اجتماعی انطباق دارد و بنابر این ،شکل هنری “صحیح” است.

 

گزیده ای که از نظریات این سه اندیشمند مکتب انتقادی بیان شد نشان می دهد که بنیامین در حوزه ی زیبایی شناسی اش به هستی هنر ،آدرنو به رابطه هنر و تجربه ی اجتماعی و مارکوزه از لحاظ طبقات اجتماعی ورابطه ی هنر با طبقات اجتماعی می پردازد.

 

منابع :

 

۱)      مجموعه مقالات بنیامین ، آدرنو و مارکوزه،زیبایی شناسی انتقادی ،ترجمه امید مهرگان

۲)      هربرت مار کوزه ،بعد زیبا شناختی ،ترجمه داریوش مهر جویی

۳)      مارشال برمن ، تجربه ی مدرنیته ،ترجمه ی مراد فرهاد پور

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد